عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 885
نویسنده : sina95

 تربیت دینی و عصر ارتباطات؛ فرصت یا تهدید

 





 

چکیده

در عصری که جهان در آن به منزله یک دهکده نگریسته می شود چگونه می توان از تحول اخلاقی و تربیتی سخن گفت؟ نگرش دهکده ای به جهان، معادل حذف بسیاری از مرز و حصارهای رایج در گذشته است؛ در حالی که مربیان اخلاقی و تربیتی، غالباً با برقراری نوعی حصار و مرز، و به تعبیر دیگر، با ایجاد نوعی شرایط و موقعیت ها، سعی در تحقق ارزش های تربیتی در فرد و جامعه دارند. آیا حذف مرزها ارائه فضائل اخلاقی در قالب ایجاد حصار ناسازگار نیست؟ هدف نوشته حاضر، طرح و تبیین اصل مسئله و سپس ارائه پاسخ به پرسش مزبور است. در این تحقیق، در جهانی که همانند دهکده ای فاقد مرز و حصار به نظر می آید، تربیت دینی برای فرد و جامعه، ممکن است و از بین رفتن بسیاری از مرزها به سبب انقلاب ارتباطات، مانعی در مسیر اهداف تربیتی دینی شمرده نمی شود. نگارنده در دفاع از ممکن بودن نقش تربیتی دین در عصر حاضر، می کوشد تصور درست تربیت دینی را از تصور نادرست آن جدا سازد. به نظر نویسنده، چنین ناسازگاری ظاهری ای، معلول تصور نادرست از تربیت دینی است، با تامل در متون دینی و سیره بزرگان دین، تصور درست از
تربیت دینی شناخته می شود. در سایه چنین شناختی، روشن می شود انقلاب ارتباطات، تهدید برای تربیت دینی نیست؛ بلکه می تواند فرصت مناسبی برای تربیت دینی شمرده شود.

کلید واژگان:

تربیت، تربیت دینی، دهکده جهانی، انقلاب ارتباطات، تصور قرنطینه ای، تصور غیر مکانیکی

مقدمه

مطالعات دین پژوهی، بخش چشمگیری از تاریخ فکر بشر را به خود اختصاص می دهد. مراجعه به متون دین پژوهی فلسفی، گواه این نکته است که بخش قابل توجهی از مطالعات دین پژوهی در باره تربیت دینی است. یاری جستن بشر از دین در ایجاد تغییرات و تحولات مطلوب، تردیدناپذیر است. الزام به دین و آموزه های دینی در جهت ایجاد تغییرات و تحولات فردی، اجتماعی، خانوادگی و... از کارکردهای دینی در جهت ایجاد تغییرات و تحولات فردی، اجتماعی، خانوادگی و... از کارکردهای دین به شمار می آید. ادیان، غالباً ضمن تبیین و تفسیر وجودشناختی جهان، به منظور سوق دادن انسان ها به طور فردی و جمعی به سمت پرورش خاص، مجموعه ای از اصول تربیتی را نیز فراهم کردند. در دوره های مختلف از تاریخ، هریک از این دو شأن و نقش مزبور دین در حیات بشر مورد نقد و تردید قرار گرفت. برای مثال، در عصر مدرن، بعد از وقوع انقلاب علمی، یکی از چالش ها این بود که عده ای تقابل علم و دین را در تفسیر وجودشناختی عالم مطرح کردند که چنین امری در جهان مدرن به چالش های دیگری منتهی شد؛ مانند تردید در امکان حیات تربیتی دین، اگر دین قادر نباشد به لحاظ وجودشناختی، از جهانی که آدمی در آن ساکن است گزارش درست و مناسبی برای بشر فراهم کند، بدیهی است که به لحاظ تربیتی نیز از انجام چنین نقشی عاجز خواهد بود. از این رو، به لحاظ تاریخی، معیت رنگ باختی نقش وجودشناختی دین در حیات بشر، با رنگ باختی نقش تربیتی دین، پدیده آشکاری است. سخن از مرده شدن خداوند و بی نیازی به مفهوم خداوند در تحلیل
مابعدالطبیعی جهان، به نفی نیاز اخلاق و تربیت دینی منجر شد؛ زیرا اگر خداوندی وجود نداشته باشد بحث از تحول اخلاقی و تربیت دینی به منظور شبیه سازی بشر با خداوند، بیهوده خواهد بود. نگاه فرهنگی به اصول تربیتی دین و ذهنی دانستن اصول تربیتی و ارزش ها، معلول و زاییده این حادثه در عصر جدید است. آنچه روشن است معیت دین و تربیت در تاریخ این دو است. انقلاب علمی به منزله حادثه ای شیرین در قرن 17 رخ داد؛ اما چنین تولدی با حادثه تلخی به نام علم زدگی همراه گردید که براساس آن تنها روش معتبر در حصول شناخت نسبت به جهان، روش علمی است. علم زدگان، شعار بنای بهشت پیش از موعد را روی زمین وعده داده بودند. در قرن بیستم نه تنها علم، این آرمان را افسانه تلقی کرد، روشن شد که علم برای زایش خود به برخی اصول و مبانی خارج از حوزه خویش نیاز دارد (Goldman, 1999,p.230). تاکید بر بی نیازی به روشی غیر از روش علم یعنی مشاهده و آزمون از ادعای علم زدگان است. بسیاری از حقایق وجودشناختی مطرح شده در دین، با چنین ضابطه ای تکذیب می شود. چنین وضعیتی زمینه را برای تردید و تکذیب اصول تربیتی دین فراهم می کند. قرن بیستم تا حدود زیادی ضعف و سستی مبانی نظری علم زدگی را به نمایش گذاشت. در قرن حاضر، همچنان نقد نقش تربیتی دین رخ می نماید. عصر حاضر، از جهتی دیگر منشأ طرح این پرسش است که آیا سخن گفتن از تربیت دینی و نقش تربیتی دین، ممکن است؟ در نوشته حاضر، پس از تشریح اصل مسئله با تکیه بر متون دینی و سیره بزرگان، ضمن بیان تصور درست از تربیت دینی، از امکان آن دفاع می شود.

طرح مسئله

قرن حاضر، بسیار متفاوت از گذشته است و به همین دلیل، انسان امروزی در جهان ویژه ای ساکن است، بدیهی است هر نظام فکری که مدعی حضور همیشگی و موثر در حیات بشر است باید چنان پویا و دور از ایستایی باشد که ضمن حفظ خود
به عنوان یک نظام فکری، قادر باشد نقش خود را ایفا کند. تربیت و تحول اخلاقی، از ویژگی های عمده در ادیان، از جمله در فرهنگ اسلامی محسوب می شود. با این وصف، آیا عصر کنونی - که جهان دارای شرایط ویژه و کاملاً متفاوت نسبت به گذشته است - فرصت بروز و ظهور موثر به دین برای انجام نقش تربیتی می دهد؟ آیا با تغییر شرایط گذشته جهان و ورود به شرایط کاملاً جدید، تربیت دینی ممکن است؟ قبل از پاسخ، باید خصیصه چالش برانگیز جهان کنونی را باز شناخت.
عصر حاضر با کدام ویژگی خود، شرایط فعلی جهان را نسبت به گذشته متفاوت و متمایز می سازد و بدین وسیله سبب طرح مسئله امکان نقش تربیتی دین می گردد؟
انقلاب ارتباطات، شاخص ترین ویژگی عصر حاضر است. از اواخر قرن نوزدهم، ارتباطات رو به گسترش نهاد و منشأ طرح سوالات زیادی در حوزه فکر شد. در حوزه فلسفه اخلاق و جامعه شناسی، این پرسش طرح شد: آیا ارزش های اخلاقی و رسوم اجتماعی، واجد ارزش ذاتی اند؟ منشأ طرح این قبیل سوالات با انقلاب ارتباطات مرتبط است؛ زیرا انسان در سایه انقلاب مذکور از ارزش های اخلاقی و رسوم اجتماعی یکدیگر مطلع شده اند و چنین آگاهی ای زمینه طرح این پرسش گردید: به راستی کدام شیوه از عمل کردن ها، و نحوه زندگی بر دیگری رجحان دارد؟ فیلسوفان برای تحلیل این گونه پرسش ها ناچار بودند به این سوال نیزپاسخ بدهند: آیا ارزش های تربیتی واجد ارزش و اعتبار ذاتی اند؟ (Tallaferro, 1998, p.193) از قرن نوزدهم تا امروز، زمان زیادی می گذرد و قدرت ارتباطی بشر به طور چشمگیری تحول یافته است؛ به نحوی که امروزه می توان از جهان به عنوان «دهکده جهانی» تعبیرکرد. امروزه دور و نزدیک مفهوم گذشته خود را از دست داده است. نگرش دهکده ای به جهان، به این معناست که بشرامروزی در جهان با همه بزرگی اش همانند اعضای ساکن در دهکده کوچکی است که به سادگی قادرند از اوضاع و احوال یکدیگر مطلع باشند (Swami, 1999, p.2). در عصر حاضر، آدمیان در روی کره زمین، همدیگر را بدون تحمل رنج سفر، از طریق رایانه ملاقات
می کنند و با گوشی همراه خود تمام کارهایی را که در گذشته به وسیله مخابرات، عکاسان فیلم برداران و... انجام می شد، انجام می دهند. چنین امکاناتی جهان ما را چنان کوچک می گرداند که به سادگی می توان از آن به عنوان دهکده تعبیر کرد. جهان کنونی، فاقد مرز است و سیم خاردارها و دیوارها میان جوامع مختلف کاربردی ندارند. این خصیصه، محصول قدرت ارتباط الکترونیکی است. ممکن است این پرسش به ذهن خواننده تبادر کند که چه تعارض و چالشی میان تربیت دینی و جهان به عنوان یک دهکده قابل تصور است؟
وجه بارز چالش آفرین انقلاب ارتباطات برای تربیت دینی، خصیصه ساخت زدایی آن است. ساختارهای عینی و مفهومی که ما تاکنون با آنها همراه بوده ایم و با نظر به آنها تربیت دینی خود را سازمان داده ایم. در برابر موج ساخت زدایی این قرن، متزلزل می شوند. در نتیجه، نظام تربیت دینی متناسب آن نیز در معرض این تزلزل قرار خواهد گرفت. حاصل این ساخت زدایی آن است که واقعیت ها و نیز مفاهیم متقابل، تقابل خود را از دست می دهند. از جمله این ساختارهای متقابل که برای تربیت دینی و اخلاقی نیز اهمیت داشته اند، می توان از ساختارهای «دور/نزدیک» و نیز «ممنوع / مجاز» نام برد (باقری، 1384، ص59).
بنابراین، ویژگی کنونی بشر، سکونت در جهان دهکده ای است. جهان دهکده ای به معنای جهان بدون حصار و مرز است و این خود معادل است با نفی برخی مفاهیم که در نظام تربیت دینی گذشته، اهمیت بسیار بالایی داشته است. از جمله این مفاهیم، «دور/ نزدیک» و «مجاز / ممنوع» است. حال یک بار دیگر مساله مورد بحث را مطرح می کنیم: آیا در جهان دهکده ای فاقد مرز و حصار که در آن دیگر نمی توان از «دور و نزدیک» و «مجاز و ممنوع» سخن گفت، می توان از تربیت دینی که غالباً با مفاهیمی چون دور و نزدیک و ... مرتبط است دفاع کرد؟
روشن است که مربیان تربیتی، غالباً با دور کردن افراد از محیط های نامطلوب، تغییرات مطلوب را ایجاد می کنند، یا تغییرات مطلوب ایجاد شده را پاس می دارند؛ اما در عصر حاضر، امکان دور ساختن افراد از شرایط و تغییرات نامطلوب یا وجود ندارد یا کار آسانی نیست؛ به نحوی که می توان آن را ناممکن دانست. تلویزیون، ماهواره، اینترنت و ... شرایط جدیدی را برای حیات بشر آفریده و همگی در تحقق جهان به عنوان دهکده بدون مرز و حصار مدد رسانده اند. در چنین وضعیتی، دیگر فاصله های مکانی یا زمانی مانعی برای دسترسی به امور نیستند. با چنین تصویری از وضعیت بشر در عصر حاضر، ساده انگاری است که مربیان و والدین تلاش کنند تنها با دور یا نزدیک کردن متربیان و فرزندان از موانع و عوامل تربیتی، تغییرات مطلوب تربیتی را تحقق ببخشند؛ زیرا عصر کنونی با قابلبت فوق العاده خود در رابطه با ارتباطات، آدمیان را ساکن جهانی کرده است که می توانند خیلی دور باشند، اگر چه خیلی نزدیک اند؛ و بالعکس. ویژگی عصرحاصر، جمع میان دور و نزدیک است. در درون مسجد، به نظر می آید که جوان ما سرگرم عبادت است اما واقعاً می تواند چنین نباشد، و او با گوشی همراه خود سرگرم اموری در بیرون مسجد باشد که به وسیله دیگران در حال انجام شدن است. همچنین فرزند در اتاق خود ظاهراً در حال مطالعه است اما با گوشی همراه خودش در حال مطالعه چیزهایی باشد که با اهداف اخلاقی مورد نظر والدین ناسازگار است. در این نگاه، جهان کنونی در مقابل تربیت دینی قرار دارد و قصد دارد از ممکن بودن تربیت دینی ممانعت کند. آیا واقعاً این گونه است و میان عصر کنونی و تربیت دینی تعارض وجود دارد؟ آیا جهان کنونی تهدید علیه تربیت دینی است؟

امکان تربیت دینی در جهان دهکده ای

در عصر کنونی - که با قدرت ارتباطی خاص خود توانسته است مرزها و حصار میان آدمیان را کنار نهد - می توان از تربیت اخلاقی - که غالبا با ایجاد مرز و حصار و مجاز و ممنوع، اهداف خود را تحقق می دهد - سخن گفت؟ برخی تمایل دارند پاسخ منفی بدهند
و تعارض میان تربیت دینی و جهان کنونی را رفع ناشدنی بنامند. در این نگاه، به جای دفاع از شأن تربیتی دین، باید از زوال تربیتی دین سخن گفت. در مقابل این پاسخ، عده ای تعارض مذکور را ظاهری دانسته، تربیت دینی را در عهد حاضر کارآمد دانسته اند. دو پاسخ مذکور، معلول دو تصور متفاوت از تربیت دینی است. در این بخش، نشان خواهیم داد که چگونه تصور متفاوت از تربیت دینی، به طور مستقیم در پاسخ به پرسش نوشته حاضر، تاثیر جدی دارد. براساس تصوری از تربیت دینی پاسخ، منفی خواهد بود و بر اساس تصور دیگر از تربیت دینی، پاسخ پرسش مورد بحث، مثبت است.
پاسخ منفی به این پرسش که آیا تربیت دینی در جهان دهکده ای، ممکن است؟ ریشه در تصور مکانیکی از تربیت و انسان دارد. در تصور مکانیکی، تربیت همانند یک جریان ناظر به حوزه جسم و طبیعت است؛ در حالی که در تصور غیر مکانیکی، تربیت در نهایت یک فرایند ناظر به روح است. اگر تلقی فرد از تربیت دینی و مرزهای اخلاقی و دینی، ایجاد قرنطینه برای «دور» کردن افراد از محیط های نامطلوب و قراردادن آنها در حوزه امور «مجاز» باشد، بدیهی است که تربیت دینی در عصر فعلی قادر به ایفای نقش نیست. تصور گلخانه ای از تربیت دینی، سبب می شود تعارض میان تربیت دینی و جهان دهکده ای، قاطع تر و جدی تر باشد.
به نظر می آید برخی با چنین نگرشی نسبت به تربیت دینی، سعی در ایجاد تغییرات مطلوب دارند. در نگرش گلخانه ای یا مکانیکی نسبت به تربیت دینی، حذف و کنار نهادن مرزها و حصارها، معادل نابودی تغییرات به دست آمده است. براساس تصور مکانیکی از انسان، تربیت نیز فرایندی مکانیکی است. به عنوان مثال، وقتی لاستیک چرخ های یک خودرو پنچر گردید، تعویص تنها راه آن است و زمانی که این چرخ دوباره در فضا و مسیری پر از میخ و عوامل پنچر کننده لاستیک قرار بگیرد، برای رانندگی نامناسب خواهد بود. در چنین نگرشی، نمی توان تصور کرد خودرو در مسیری که میخ ها قرار داده شده اند مورد استفاده قرار گیرد. به واسطه چنین نگرشی نسبت به تربیت دینی، نمی توان تصور کرد
که شرک و ایمان، تربیت دینی و عوامل متعارض با آن، در کنار یکدیگر وجود داشته باشند. تحقق بخشیدن به اهداف تربیتی از طریق ایجاد مرزها و حصارها ممکن می گردد. در مقابل، بر اساس تصور غیر قرنطینه ای از تربیت دینی برای تحصیل اهداف تربیتی و ممکن ساختن آن، نیاز به ایجاد مرز و حصار نیست؛ چون می توان تصور کرد تغییرات تربیتی با عوامل متعارض آنها قابل جمع هستند.

تصور درست از تربیت دینی

در بخش قبلی درباره این سوال که آیا تربیت دینی در جهان دهکده ای، ممکن است، به دو پاسخ متفاوت اشاره شد. براساس یک پاسخ، اقتضای جهان کنونی، زوال تربیت دینی است که خود معلول تصور قرنطینه ای یا مکانیکی از تربیت دینی است. براساس پاسخ دیگر، اقتضای عصر حاضر، زوال تربیت دینی نیست و قدرت ارتباطی جهان کنونی تهدیدی علیه اهداف تربیتی دین محسوب نمی شود؛ چون تربیت دینی جریانی غیر مکانیکی است و در جریان های غیر مکانیکی، نقش اساسی در ایجاد تغییرات مطلوب به عهده اجزای مادی گذاشته نمی شود. از این رو، تربیت تنها از طریق ایجاد توازن فیزیکی در روابط با محیط و شرایط به دست نمی آید، و چه بسا شرایط سخت و به ظاهر نامطلوب می تواند به عنوان بستری مناسب برای تربیت، نقش مهمی را در نشان دادن ضعف ها و عجزها ایفا کند. اگر چنین است، پرسش دیگر این است: با تکیه و استناد به متون اسلامی، کدام یک از دو تصور مذکور پذیرفته است؟ قرآن کریم و سیره بزرگان اسلام کدام یک را تایید می کنند، و اساساً آنچه را که بعنوان تربیت دینی می توان تعبیر کرد کدام یک است؟ آنچه که روشن است، این واقعیت است که تصور مکانیکی از تربیت، معادل و زوال تربیت در جهان کنونی است؛ مگرآن که فرد قادر باشد خود را از فضا و شرایطی که قدرت ارتباطی عصر حاضر فراهم کرده است محفوظ بدارد، که تحقق آن با تردید روبه روست و در صورت امکان آن، نتیجه حاصل از آن را نمی توان تربیت دانست؛ زیرا این گونه تحولات با تغییر شرایط منتفی
می گردند، و حال آنکه تربیت دینی، یکی از ویژگی های آن ماندگاری است. تغییرات مطلوب در فرایند تربیت، هنگامی تربیت دینی خواهند بود که ویژگی ماندگاری داشته باشند. هر نوع تحول تربیتی که با تغییر شرایط، مورد آسیب جدی و واژگونی قرار بگیرد حکایت از تربیتی نبودن آن دارد. در این رابطه، تأمل در متون اخلاقی قابل توجه است، زیرا در منابع اخلاقی، تغییرات مطلوب اخلاقی زمانی تحقق یافته تلقی می گردد که به صورت ویژگی ثابت و ملکه راسخ در نفس ظهور یابد (مصباح، 1376، ص9).
به نظر نویسنده، چنین واقعیتی موید تصور غیرمکانیکی از تربیت است و تلاش برای تحصیل اهداف تربیت دینی در فضای گلخانه ای نه مورد تشویق قرار گرفته و نه مورد تایید است. یکی از اشتباه ها در جهان اسلام که جدی تر از آن در ادیان دیگر، از جمله در مسیحیت اتفاق افتاده، برداشت های نادرست از مفاهیم دینی و تربیتی بوده است. وقوع این قبیل اشتباه ها به حساب اصل دین گذاشته شده و فیلسوفان را علیه دین تحریک کرده است. اندیشه های بسیاری از فیلسوفان، مانند: نیچه، فروید راسل، از طریق چنین چشم اندازی قابل توجه است. در فرهنگ اسلامی، شماری از مصلحان به پیدایش دین از تفاسیر و برداشت های نادرست پرداخته اند، شهید مطهری (ره) در تهذیب دین از پیدایی ها بسیار کوشد. به عنوان مثال، به نظر وی، تصور نادرست از زهد، سبب شد عده ای گمان کنند میان زهد و کار، ناسازگاری وجود دارد؛ در حالی که زهد علت عمده ای است تا افراد به صوت مولد و مؤثر در جامعه ظاهر گردند. تفاوت شهید مطهری با برخی از روشنفکران در این است که مواجهه ایشان با تفسیر نادرست از مفاهیم اصیل دینی تربیتی، مانند: زهد، توکل و...، سبب تکذیب و تردید در وجود این مفاهیم نمی شود، بلکه سعی می کند تا آنها را تهذیب کند. به عنوان مثال، تهذیب برداشت مکانیکی از زهد و تایید تفسیر روحانی از آن، از روشنگری های شهید مطهری (ره) است. در چنین نگرشی، زاهد چنین توصیف نمی گردد: هر چه فقیرتر، زاهدتر، بلکه چه بسا زهد با غنا نیز قابل جمع
است. زهد، کاخ و کوخ نمی شناسد. در هر یک از دو شرایط مذکور، می توان زهد را تحقق داد. زهد، علم و جهل نیز نمی شناسد؛ تلویزیون، ماهواره و ... نیز معیار آن نیست. اشتباه ما این است که از طریق انزوا، سعی در تحصیل ارزش هایی داریم که بدون برقراری ارتباط هماهنگ با سایر انسان ها حاصل نخواهد شد. همچنین مسئله نیت در متون دینی به عنوان کانونی ترین معیار در اخلاقی و تربیتی دانستن رفتارها قابل تامل است. آنچه معیار است خروج یا دخول در حریم های خاص فیزیکی نیست تا بتوان با دور و نزدیک کردن فرد، اهداف تربیتی را در او تحقق بخشید. معیار، نیت است که در درون سینه، آدمی آن را مکتوم می نماید. نیت، جریانی در آدمی است که شرط بودن آن در اخلاقی بودن افعال، مبتنی به زمان یا مکان نیست. مراجعه به متون دینی، نقش نیت در ارزشی کردن افعال را روشن می سازد. امام صادق (علیه السّلام) نیت نادرست را برابر غفلت واقعی می داند(مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، ص18). پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز می فرماید: «خداوند به صورت و مال شما نمی نگرد؛ بلکه بر دل و کردارتان می نگرد» (نهج الفصاحه، ص522). در چنین نگرشی به نیت، زمانی می توان فردی را در نیل به هدف تربیت موفق دانست که پیش از اقدام به هر عملی، در مرتبه نیت از شأن تربیتی خود محافظت کند؛ مرتبه ای که در آن شاهد وجود مرز نیستیم. تربیتی و اخلاقی دانستن اعمال در چنین نگاهی، اساسا به نیت است. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: الاعمال بالنیه؛ «کارها به نیت آنها بستگی دارد» (همان). نیت است که روشن می کند در حال روزه و نماز هستیم یا نه، نه شکم گرسنه و نه زانوی خمیده. چنین تصویری از تربیت چند ویژگی دارد:
1. زمانی که رخ دهد ماندگار خواهد بود.
2. تحقق آن از طریق ایجاد نوعی نسبت و تماس فیزیکی به دست نمی آید. چه بسا آن که در درون مسجد قرار گرفته است واقعا در خارج از آن باشد و آن که در بیرون مسجد است واقعا در درون آن قرار گرفته باشد. براساس چنین تفکری و معیاری، امیرالمومنین (علیه السّلام) فرمود: الرضی بفعل قوم کالداخل فیه معهم و علی کل داخل فی باطل اثمان: اثم العمل به
و اثم الرضی به؛ «آن که از کار مردمی خشنود باشد، چونان کسی است که همراه آنان بوده و هرکس که به باطلی روی آورد، دو گناه برعهده او باشد: گناه کردار باطل و گناه خشنودی به کار باطل» (نهج البلاغه، ترجمه دشتی، ص665، خطبه 154). با همین معیار، امیرالمومنین (علیه السّلام) بعد از پیروزی در جنگ بصره در سال 36ق، وقتی یکی از یارانش آرزو کرد ای کاش برادرش نیز در این جنگ حضور می داشت. فرمود: اگر دل برادرت با ما باشد حضورش در این جنگ نوشته شده است؛ حتی اگر آنان در صلب پدران و رحم مادران هستند [دلشان با ما] باشد شریک جهاد ما هستند (همان، ص55، خطبه 12).
نمونه دیگر که توجه به آن موید تصور غیرمکانیکی از تربیت دینی است، مساله یاد الهی است. یاد الهی همواره برتری عبادت خداوند محسوب می گردد(نراقی، 1371، ص684). ارزش نماز نیز در این است که انسان در حال نماز به یاد خداوند است، و یاد خداوند است که در جهان بینی الهی به انسان توانایی مبارزه و مقاومت در مقابل هر نوع بحران و بن بست می دهد. امام صادق (علیه السّلام) می فرماید: من کان ذاکرا علی الحقیقه فهو مطیع و من کان غافلا عنه فهو عاص...؛ «کسی که حقیقتا و از صمیم قلب یاد خداوند باشد بنده مطیع خداست و هرکه در جریان امور و حالات خود از خداوند غافل باشد، بنده عاصی است (مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، ص21). ارزش و منزلت یاد الهی، بحث مستقلی است که در منابع اخلاقی به سهولت قابل دسترسی است. آنچه مورد استناد است نگرش قرآنی نسبت به یاد الهی است که آراسته شدن به زیور و زینت یاد الهی، جریان و فرایندی مکانیکی و ظاهرگرایانه نیست. اگر چه ممکن است ظاهر آدمی نیز در این امر بزرگ دخالت داشته و سهم خود را نشان بدهد؛ اما حقیقت ذکر، ویژگی جان آدمی است که شب و روز، سرد و گرم، غم و شادی و... نمی شناسد. توجه به سوره نور، وقتی صفت برخی از مردان با ایمان را توصیف می کند آموزنده است. در سوره مذکور، بیان نمی شود که مومنان واقعی کسانی اند که از معامله و تجارت کناره گیری می کنند. کناره گیری از معامله و تجارت، ویژگی ممتاز
اهل ایمان نیست؛ بلکه جمع میان تجارت و یاد الهی، خصیصه ممتاز اهل ایمان معرفی می شود. تجارت و معامله به عنوان عمل اقتصادی که آدمی طبعاً در آن مراقب سود و زیان خود است، می تواند زمینه کافی و قوی را در انحراف انسان از یاد خداوند فراهم سازد؛ اما اهل ایمان در حالی که تجارت و معامه می کنند یاد الهی زیور جان آنان است. اقتضای فعالیت های اقتصادی، هشیاری بیشتر است؛ اما مردان با ایمان حتی در چنان فعالیت هایی نیز از یاد خداوند غافل نمی گردند. دور ساختن یا نزدیک شدن نیست که جان آدمی را به زیور ذکر و یاد خداوند آراسته می سازد. حال با الهام از آموزش های قرآنی، می توان نادرستی بسیاری از موارد را که به نظر می آید با تربیت دینی قابل جمع نیستند و میان آنها ناسازگاری وجود دارد، نشان داد. به عنوان مثال، اسلامی کردن دانشگاه ها از طریق ایجاد حصار چه اندازه می تواند با چنین ضابطه قرآنی منطبق باشد؟ از نگاه قرآن کریم، میان تجارت و یاد الهی تعارضی وجود ندارد. به همان دلیل، می توان درک کرد که اسلامی شدن دانشگاه نیاز به تفکیک جنسیتی ندارد؛ آنچه نیاز است چه بسا ایجاد تغییرات از نوع دیگر است. به نظر می آید تعالیم اسلامی موید این واقعیت است که فی نفسه حضور جنس مخالف در فضای آموزشی با یاد خدا تعارض ندارد و با اهداف تربیتی اسلامی ناسازگار نیست؛ اگر چه ممکن است به صورت فردی و موردی برای برخی زیان بخش باشد. با یک مثال ساده می توان مسئله را روشن کرد: یک غذای ترش به عنوان یک ماده غذایی، فی نفسه برای سلامتی انسان نه تنها زیان بخش نیست بلکه چه بسا غذای مناسبی باشد؛ اما برای برخی بیماران خطرناک است. ماجرای ماهواره و قدرت ارتباطی عصر جدید نیز از همین قرار است. فی نفسه، میان اهداف تربیتی و ماهواره و شبکه های اینترنتی و... تعارض وجود ندارد و نباید این ابزارها را فی نفسه تهدیدی علیه تربیت دینی به حساب آورد؛ اگر چه ممکن است در موارد خاص چنین باشد. وقتی ما سهم خود را از این قبیل ابزار بهره برداری نکنیم بدیهی است که زیان جای سود، و تهدید جایگزین فرصت خواهد بود.

عقلانیت و تربیت دینی

واقعیت دیگری که تأمل در آن، پرده از عدم تعارض میان تربیت دینی و قدرت ارتباطی عصر حاضر برخواهد داشت، توجه به شأن و جایگاه عقلانیت در نظام تربیت دینی است. اقتضای عصر حاضر، دخالت و حضور مباشر عقل در تمامی صحنه ها، از جمله حوزه اهداف تربیتی، است. جهان کنونی اجازه نمی دهد آدمی بدون توجه به شأن عقل، قادر باشد اهداف تربیتی را در خود تحقق دهد؛ چون قدرت ارتباطی عصر حاضر با نزدیک ساختن همه دورها و از طریق از بین بردن مرزها، آدمیان را با الگوهای فکری و عملی بسیار متفاوت و متنوعی روبه رو ساخته است، و جز از طریق فعال سازی قدرت عقلانی، فرد قادر نخواهد بود تا از ایمان الگوهای فکری و عملی متنوع، یکی را برگزیند. اطلاعات وسیع و عمیق به هر شکلی قابل دسترسی است. در چنین شرایطی تنها از طریق توجه به وظیفه عقل است که می توان به گزینش و تصمیمی قاطع و ماندگار نایل شد. حال با مراجعه به متون دینی، باید دید وضعیت عقلانی دین چگونه است. اگر نظام تربیت دینی برای عقل نقش حداقلی قایل باشد بدیهی است که زوال نظام تربیت دینی در دل عصر حاضر - که اقتضای آن عقلانیت است - مکتوم خواهد بود؛ اما اگر نظام تربیت دینی منزلت و اعتبار عقلانیت را به طرز چشمگیری مورد توجه قرار داده باشد عصر حاضر نمی تواند تهدیدی علیه نظام تربیت دینی باشد. واقعیت این است که مراجعه به متون دینی، موید شأن برجسته ای برای عقل در نطام تربیت دینی است. عقلانیت در متون فلسفی، دارای معانی متعددی است؛ اما در نوشته حاضر مراد همان معنایی است که از زمان ارسطو به عنوان یکی از ویژگی های ممیزه میان انسان و حیوان است؛ یعنی قدرت حسابگر و تحلیلگر در آدمی. از این جهت، عقلانیت همان تفکر است که با شناخت و آگاهی تفاوت دارد. شناخت، فرایندی است که انسان در آن غالبا منفعل است و ذهن همانند صندوقی اطلاعات زیادی را در خود ذخیره می سازد؛ اما تفکر و عقلانیت به معنای مواجهه با اندوخته و پردازش و تحلیل آنها به منظور گزینش میان آنهاست.
عقل و شناخت باید با یکدیگر معیت داشته باشند. شهید مطهری (ره) در این باره می نویسد:
«اگر انسان تفکر کند ولی اطلاعاتش ضعیف باشد، مثل کارخانه ای است که ماده خام ندارد یا ماده خامش کم است؛ قهراً نمی تواند کار بکند یا محصولش کم خواهد بود. محصول، بستگی دارد به این که ماده خام برسد. اگر کارخانه، ماده خام زیاد داشته باشد ولی کار نکند باز فلج است و محصولی نخواهد داشت» (مطهری، 1367، ص45).
حساب نظام تربیت دینی در اسلام در رابطه با عقل و علم چگونه است؟ مراجعه منصفانه به روشنی گواه این است که علم و در مرتبه بالاتر، عقل در متون اسلامی از شأن پراهمیتی برخورار هستند. هشام بن حکم، از متکلمان معروف، روایتی از امام موسی (علیه السّلام) نقل می کند (کافی، ج1) که امام (علیه السّلام) در آن با توجه به آیه 20 سوره زمر، ویژگی های مومن را توصیف می کند. بنابراین روایت - که متضمن آیه قرآن کریم است - خداوند به بندگان خود وعده بشارت می دهد؛ بندگانی که دو ویژگی مهم دارند: 1.اهل استماع قول اند؛ 2.بعد از استماع از بهترین اقوال تبعیت خواهند کرد. بندگان الهی - که انسان های تربیت یافته اند - بشارت می یابند؛ برای آنکه از مواجهه با اقوال خوفی ندارند و بعد از مواجهه، بهترین الگوی فکری و عملی را به کار خواهند گرفت. قدرت مواجهه و قدرت گزینش احسن، صفت بندگان الهی است که بشارت خداوند بزرگ را در پی دارد. در ادامه روایت، امام (علیه السّلام) به هشام می فرماید: خداوند به واسطه عقل بر بندگان خود اتمام حجت کرده است. از این رو، به کار نبردن عقل، نوعی جرم محسوب می شود. نکته دیگر در روایت مذکور، اشاره امام (علیه السّلام) به سرزنش خداوند از کسانی است که تعقل را ترک می کنند. آیه 171سوره بقره به وسیله امام (علیه السّلام) در تایید این سرزنش استناد می شود. خداوند در سوره مذکور می فرماید: وقتی به اینان توصیه می گردد که آنچه خداوند فرستاده است تبعیت کنید، پاسخ
می دهند: تنها از آنچه از نیاکانمان به ما رسیده است پیروی می کنیم. بنابر روایت مذکور، خداوند عده ای از بندگان خود را بشارت می دهد و عده دیگری را سرزنش قرار می کند. معیار بشارت و سرزنش، التزام و عدم التزام به تعقل است. حال یک نظام تربیتی- که در بردارنده تعقل به عنوان یک جزء ضروری است- چگونه ممکن است با عصری که اقتضای آن به کارگیری تعقل است ناسازگار باشد؟ تربیت دینی مادامی که نقش دهی و به کارگیری عقل برای آن خصیصه ای عمده محسوب گردد، نه تنها با عصر حاضر تعارضی ندارد بلکه در عصری که اقتضای آن تعقل است، تربیت دینی فرصت ظهور می یابد و ماندگاری آن نیز محفوظ می ماند. تغییرات تربیتی ای که بدون توجه به خصوصیت تعقل تحقق یابد، ماندگار نیست و در جهان کنونی تهدید جدی می شود. این مسئله در روایت منقول از هشام به روشنی مطرح گردید. افزون بر این، آیات قرآن کریم و متون روایی به طور گسترده شامل تشویق و تحسین فکر و تعقل است.

نقش قرنطینه در فرایند تربیت دینی

در بخش قبلی تحقیق، با استناد به متون دینی، از تصور غیر مکانیکی و غیر قرنطینه ای تربیت دفاع کردیم. در چنین تصوری از تربیت، نه صورت دارد و نه نیاز است هر گونه قرنطینه در فرایند تربیت فاقد اعتبار باشد. چنانچه اشاره شد، به طور فردی و خاص این امکان وجود دارد که بخشی از فرایند تربیت به شکل قرنطینه تحقق یابد. آنچه در بخش قبلی تأکید شد، نفی ناسازگاری میان عصر حاضر با خصیصه ارتباطی اش با تربیت دینی است. در این رابطه روشن شد عصر حاضر تهدیدی علیه تربیت دینی نیست؛ زیرا تربیت دینی فرایندی مکانیکی یا قرنطینه ای نیست. این مسئله به معنای نفی مطلق اعتبار روش قرنطینه ای به عنوان مقدمه نیست، بلکه به این معنا است که گوهر تربیت دینی فراتر از تنظیم روابط میان پدیده های مکانیکی است. از این رو، صرف نظر از دور و نزدیک قرار
دادن متربیان، تربیت دینی امری ممکن است. بدیهی است در شرایط و موارد خاص - بسته به وضعیت متربی - به منظور آغاز اطمینانی فرایند تربیت، برای متربی کناره گیری تجویز گردد، لکن باید توجه داشت در نهایت، ایجاد تغییرات مطلوب با ویژگی ماندگاری، از طریق کناره گیری حاصل نخواهد شد و آنچه از این طریق حاصل می شود ماندگار نیست و به سهولت تهدید می شود.

نتیجه

تربیت و ایجاد تغییرات مطلوب دینی، از اهداف ادیان است که در طول تاریخ عده ای از راه های مختلف آن را انتقاد کرده اند. در قرن بیست و یکم، این انتقاد شکل خاصی به خود می گیرد. خاص بودن آن، معلول قدرت ارتباطی ای است که قرن حاضر در اختیار همگان قرار داده است، به نحوی که سبب شد مرزها و حصارهای میان انسان ها از هر فرهنگ و جامعه ای کنار نهاده شود. با وجود این، اگر تصور ما از تربیت دینی، فرایندی غیرمکانیکی و غیرگلخانه ای باشد چالشی تربیت دینی را تهدید نمی کند. قرن حاضر زمانی می تواند علیه تربیت دین تهدید باشد که به صورت فرایند مکانیکی نگریسته شود. مراجعه به متون دینی، موید تصور غیر قرنطینه ای از تربیت است که اقتضای جهان کنونی، چنین نوع از تربیت است. نیز مراجعه به متون دینی بیانگر شأن و منزلت علم و تفکر است. چنین ویژگی ای نیز تربیت دینی را در قرن حاضر پویایی و حیات می هد. کاهش نقش عقلانیت و تصور مکانیکی از تربیت، زمینه چالش جدی برای تربیت دینی را در عصر حاضر فراهم می سازد.

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 674
نویسنده : sina95

 الگوهای مدیریت زنان در قرآن

 





 

چکیده:

یکی از حوزه‌های مباحث قرآنی در ارتباط با مدیریت اسلامی، قصص قرآنی است. در داستانهای تاریخی قرآن در کنار مردان بزرگ به زنان بزرگ نیز اشاره شده است. زنان ممتاز و برگزیده‌ای که در فراست و هوش سرشار و در توانایی بر درک حقایق و حل مسایل و رویدادهای اجتماعی و سیاسی و مبارزه و ایستادگی در برابر ظلم و ستم از منزلت بالایی برخوردار بودند. این زنان مدیرانی کارآمد بودند که توانستند در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی، اعتقادی، فرهنگی، خانوادگی و... بدرخشند. از اینرو به عنوان الگوهای مدیریت زنان معرفی شده‌اند. چنانکه از مدیرانی غیر مسؤول و ناکارآمد نیز در قطب منفی سخن به میان آمده است. اینک به برخی از آنها اشاره می‌شود:

بلقیس ملکه سبا؛ الگوی حکومت و زمامداری در عرصه سیاسی:

بلقیس سمبل مدیریت سالم است. در سایه مدیریت سالم است که جامعه به کمال و سعادت می‌رسد. بلقیس زنی خردمند و مآل‌اندیش بود که در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی و کشورداری از تجربیات بالایی برخوردار بود و این موجب سلامت رأی و روشن‌بینی او شده بود. او با درایت و ذکاوت خویش، دعوت به یکتاپرستی را پذیرفت و با تمام قدرت و شوکتی که داشت، تسلیم حق شد. اقرار بلقیس به خطای خویش و توبه زیبای او حکایت از وارستگی و شجاعت و عظمت روحی این بانوی مدبر می‌کند.
یوکابد مادر موسی علیه‌السلام؛ الگوی فداکاری و کیاست در عرصه اجتماعی:
یوکابد (س) محل وحی الهی بود. او با الهام غیبی از جانب پروردگار به مراقبت از فرزندش پرداخت. این زن توانمند از نوعی مدیریت هوشمندانه و کیاست برخوردار بود که در برابر سخت‌ترین حوادث، مقاومت و ایستادگی کرد و توانست مأموریت خود را با موفقیت به پایان برساند. در دامان این بانوی قهرمان، فرزندی تربیت می‌شود که بساط ظلم و ستم فرعون و فرعونیان را بر می‌چیند و نهضتی بزرگ برای نجات مستضعفان برپا می‌کند.

آسیه همسر فرعون؛ الگوی مبارزه و شهادت‌طلبی در عرصه اعتقادی:

آسیه همچون مبارزی یکتاپرست تا پای جان از موسی علیه‌السلام و عقیده‌اش دفاع می‌کند و بر فرعون ضربه وارد می‌کند. او زنی قهرمان و خستگی‌ناپذیر بود که با مدیریت و برنامه‌ریزی هوشمندانه توانست زمینه‌ساز
قیام موسی علیه‌السلام باشد. رشد و شخصیت انسانی و ایمانی کار این زن را به جایی می‌رساند که در کاخ زمینی فرعون به سر برد ولی کاخ‌نشین آسمانی بهشت شود. او سالها یکتاپرستی کرد و سرانجام در راه مبارزه علیه ظلم و بی عدالتی به شهادت رسید.

مریم مادر عیسی علیه‌السلام؛ الگوی پرستش و پاکدامنی در عرصه عبادی:

حضرت مریم به عنوان یک انسان کامل متجسم فضایل معنوی بوده و سرمشق و الگوی سالکان اعم از زن و مرد می‌باشد. او که مظهر عفاف و پاکدامنی بوده به درجه والایی از انسانیت می‌رسد که مادر پیامبری اولوالعزم همچون عیسی علیه‌السلام می‌شود. وی با مدیریت آگاهانه این پیامبر الهی را در تمامی مرحل زندگی صبورانه حمایت می‌کند و انواع مشقت‌ها و سختی‌ها را تحمل می‌کند. مریم برای انجام این رسالت الهی در معرض تربیت و گزینش از جانب خداوند قرار می‌گیرد و همنشین ملائکه می‌شود و قرآن از او به عنوان برترین زن جهان یاد می‌کند.

همسران نوح و لوط علیهماالسلام؛ الگوهای خیانت و رذالت در عرصه فرهنگی و خانوادگی:

در قرآن کریم این دو زن سمبل کفر و خیانت معرفی شده‌اند و مایه عبرت برای دیگران. آنها همسران دو پیامبر صالح بودند که حقیقت را درک نکردند و به پیامبران الهی و آرمان‌های آنها خیانت کردند. آن دو اقدام به سمپاشی در ترویج فرهنگ توحیدی نمودند و همراه با هلاکت خود، جامعه خویش را نیز به نابودی کشاندند.
نتیجه آن که سیر در زندگی گذشتگان، خود به عنوان یک اصل قابل تفکر دارای اهمیت است. معرفی زنان مدیر و کارآمد و نیز زنان غیر متعهد و خائن و بیان ویژگی‌های مدیریتی هر کدام، موضوع مورد بررسی در این مقاله می‌باشد.

واژگان کلیدی:

قرآن، زنان، الگوهای مدیریت، بلقیس، یوکابد، آسیه، مریم، همسران نوح و لوط

1- مقدمه:

سبک مدیریتی هر جامعه متأثر از ارزشهای حاکم بر آن جامعه است، الگوی مدیریت اسلامی نیز منبعث از اصول و قوانین مشخصی است که بر اساس ملاک‌های اسلامی استوار گشته و سمت و سویی الهی دارد و هدف آن ارتقای انسان در جهت کمال و بهبود نظام‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، خانوادگی و... است.
در دهه‌های اخیر، بخصوص در کشورهای اسلامی، در عرصه‌های گوناگون مدیریتی از الگو و الگوسازی بسیار سخن رفته و ضرورت دستیابی به الگوهای مدیریتی اسلامی مورد تائید و تأکید قرار گرفته است. سیردر تاریخ و به تعبیر قرآن سیر در زندگی گذشتگان در این راستا، خود به عنوان یک اصل قابل تفکر دارای اهمیت است (2) در حقیقت تاریخ نمودی از بودها و نبودهایی است که از آنها درس بایدها و نبایدها را می‌توان آموخت.
یکی از موضوعات مهمی که در قرآن از آنها سخن به میان آمده، زنانی هستند که در خلال رویدادهای تاریخی و قصص قرآنی معرفی شده‌اند. گروهی از این زنان چهره‌ای خوب و برخی نیز چهره‌ای بد داشته‌اند و به نوعی هر کدام نقش‌های حساس مدیریتی نیز عهده‌دار بوده‌اند. قرآن
کریم با بیان نقش این زنان در دو قطب مثبت و منفی و ارائه سرگذشت آنها می‌خواهد آنان، هم مایه سرمشق باشند و هم مایه عبرت. سرمشق از زنان پارسای نام‌آوری که منشأ دگرگونی‌های مثبت بوده‌اند و عبرت از زنان بی ایمانی که موجب انحطاط فضیلت انسانی و بدنامی خود و گرفتاری دیگران گردیده‌اند. معرفی این زنان و بیان ویژگی‌های مدیریتی آنها که بنا به تقریر قرآن می‌تواند ما را به اصولی از مدیریت اسلامی راهنمایی کند، موضوع مورد بررسی در این مقاله می‌باشد.

2- مدیریت قرآنی:

مدیریت عبارت است از انجام عملیات برای حصول به هدف یا هدف‌های از پیش تعیین شده از طریق هدایت و تلفیق مساعی افراد (3) جهان‌بینی الهی، کل جهان هستی را به صورت مجموعه‌ای هماهنگ و هدفدار می‌بیند که تحت تدبیر و مدیریت عالیه الهی قرار دارد و سنت‌های ربوبی بر آنها حاکم است و ستیزه‌جویی با نوامیس تکوینی و تشریعی الهی، نتیجه‌ای جز شکست نهایی ندارد. بنابراین باید در برنامه‌ریزی‌ها و تعیین اهداف و خط‌مشی‌ها و حتی در اعمال و روش‌های جزئی، اراده تکوینی و تشریعی الهی را دقیقا رعایت کرد و از آنجایی که شرافت انسان به روح ملکوتی اوست و امتیاز او بر سایر موجودات مرهون ویژگی‌های انسانی وی می‌باشد که خاستگاه ارزشهای معنوی و الهی به شمار می‌روند و
قوای نباتی و حیوانی در واقع زمینه‌ساز رشد انسان و کمال معنوی و ابزارهایی برای رسیدن به درجات بلند و سعادت جاودانی‌اند، بنابراین باید در تعیین اهداف و خط مشی‌های هر سازمان و هرجامعه‌‌ای اولویت و اصالت رابه ارزش‌‌های معنوی داد و هیچگاه نباید اصل را فدای فرع و هدف رافدای وسیله ساخت و هر چند مدیریت مثلا مربوط به یک سازمان اقتصادی باشد ولی اسلامی بودن آن اقتضا می‌کند که در همان محدوده نیز اهداف معنوی رعایت شود. (4)
در واقع این وظیفه که به حق می‌توان آن را اساسی‌‌ترین وظیفه مدیریت از دیدگاه اسلامی معرفی نمود عبارت است از احساس و پذیرش اینکه انسان‌‌هایی که در یک مجموعه مورد مدیریت قرار گرفته‌اند، دارای دو بعد مادی و معنوی هستند و اهتمام مدیریت به بعد معنوی آنان نه تنها نباید کمتر از اهمیت بعد مادی آنان باشد، بلکه با توجه به هدف اعلای حیات همه انسان‌ها که قرارگرفتن در جاذبیت شعاع فروغ الهی است، بعد معنوی انسان‌ها با اهمیت بیشتری باید مورداهتمام مدیریت قرار بگیرد. (5) قرآن کریم منبع عام مدیریت اسلامی است این مجموعه وحیانی و اصلی‌ترین منبع هر جستار علمی و دینی، چند مدیریت را ارائه می‌دهد که همگی برای مدیریت اسلامی اسوه و راه گشایند:

الف ـ مدیریت خداوندی:

این مدیریت مبتنی بر ربوبیت خداوند است. یعنی خداوند غیر از آفرینش جهان و انسان، تدبیر و مدیریت نیز دارد.

ب ـ مدیریت پیامبران:

مدیریت پیامبران بویژه مدیریت رسول خدا (ص) که بخشی از آیات قرآن را به خود اختصاص داده است، قرآن با بیان شیوه مدیریت آنان به ارائه قواعد عام مدیریتی می‌پردازد که در حوزه مدیریت اسلامی قابلیت الگوبرداری و استنباط سیره‌های مدیریتی از آنها وجود دارد.

ج ـ مدیریت صالحان:

خداوند در قرآن کریم به بیان ویژگی‌های شخصیت‌های صالحی همچون حضرت خضر، ذوالقرنین، مادر و خواهر حضرت موسی، ملکه سبا و... می‌پردازد که این تقریر قرآن بر سیره آنان می‌تواند ما را به اصولی از مدیریتی قرآنی راهنمایی کند. (6)

3- الگوهای مدیریت زنان در قرآن:

در داستانهای تاریخی قرآن به زنانی برگزیده و ممتاز بر می‌خوریم که در فراست و هوش سرشار و در توانایی بر درک حقایق بسیار دشوار و حل مسائل اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و خانوادگی به منزلت بالایی رسیده بودند. آنان مدیران کارآمدی بودند که در راه خدا و حفظ
پایداری دین خدا قیام کردند و با مبارزه علنی و غیر علنی خود به حفظ ارزش‌های الهی پرداختند. این زنان اساس تربیت الهی و حفظ فرهنگ دینی به شمار می‌آیند. از این رو بخش مهمی از آیات قرآن در مورد این زنان و حکایت سرگذشت آنان نازل شده، تا بدین طریق نسل‌های مختلف را متوجه ارزش و جایگاه آنان نموده و آنها بتوانند با الگو قرار دادن این زنان بزرگ، گامهای صحیح و استواری را در مسیرندگی و فعالیت‌های اجتماعی خود بردارند.
در بحث پیرامون مدیریت آینده، اغلب تأکید می‌شود که زنان، امروزه بزرگترین ذخایری هستند که از آنها استفاده نشده است و در مورد مدیریت هماهنگ ادعا می‌شود که زنان باید بار سنگین این هماهنگی را به دوش گیرند و اگر یک مدیر می‌خواهد رشد و پیشرفت کند باید در مقابل خود یک الگوی مثبت و روشن داشته باشد. همه مدیران خوب مدیران خوبی داشته‌اند. مدیریت را از طریق تقلید می‌توان آموخت. برای اینکه این آموزش به سطوح عمیق‌تری وارد شود، باید مردان و زنان مدل‌هایی از جنس خود در ذهن داشته باشند. این موضوع برای زنان بسیار مهم است چون آنها تقریبا اغلب با مدیران مرد مواجه بوده‌اند. (7)
چنانکه اشاره شد، یکی از شاخص‌های الگوسازی مدیریتی زنان از دیدگاه قرآن، قصص قرآن و رویدادهای تاریخی قرآن است. قرآن در خلال این
وقایع مهم تاریخی به معرفی زنانی پرداخته است که در حرکت تبلیغی و ارشادی انبیا علیهم‌السلام نقش‌آفرینی کرده‌اند. گروهی زنان پارسا و خدمتگزاری بودند که منشأ دگرگونی‌های مثبت بودند و گروهی دیگر زنان خیانت پیشه‌ای بودند که منشأ شر و فساد و انحطاط خانوادگی و اجتماعی بودند. قرآن در این سنجش، سیمای جمعی از زنان با ایمان و خداشناس را که از عقل خدادادی بهره گرفتند و به خود و کسان خویش و همنوعان عصر خویش آبرو بخشیدند، نشان می‌دهد و نیز سیمای برخی دیگر از زنان بی ایمان و کافر را که باعث ننگ خود و شرمساری مردم زمانه خود گشتند، به تصویر می‌کشد. در این بخش به معرفی برخی از این زنان پرداخته می‌شود:

بلقیس ملکه سبا؛ الگوی حکومت و زمامداری در عرصه سیاسی:

بلقیس در سرزمین سبا، بهشت روی زمین زندگی می‌کرد. (8) او در خانه پدرش شراحیل که یکی از ملوک یمن و از قبیله حمیر بود، با ناز و نعمت تمام، بزرگ شد. وی در خانه ملوکانه پدری انواع علوم و فنون را فرا گرفت ویگانه فرزند پدرش بود که پس از مرگ وی جانشین او شد. بلقیس در روزگار سلیمان بن داود در قلمرو بسیار وسیع و گسترده‌ای حکومت می‌کرد و سلیمان ظاهراً خبر نداشت. یکی از مأموران سلیمان که پرنده‌ای
به نام هدهد بود، این خبر را به او داد. (9)

1- بلقیس و نامه سلیمان علیه‌السلام

خداوند متعال به حضرت سلیمان پیامبر، موهبتی ارزانی داشته بود و آن اینکه او هم پیامبر خدا بود و هم فرمانبرداری بزرگ و مقتدر در عصر خویش بود. هر گاه سلیمان علیه‌السلام به سفر می‌رفت یا بر تخت می‌نشست، سپاهیانی از جن و انس و پرندگان که خداوند مسخر وی کرده بود، پیرامونش را می‌گرفتند. او در یکی از بازدیدهایش جای پرنده‌ای به نام هدهد را خالی می‌بیند. پس از مدتی هدهد حاضر می‌شود و با کلامی شیوا علت عدم حاضر خویش را بیان می‌دارد و آن آوردن خبری قطعی از سرزمین سبا بود که سلیمان از فرمانروای آنجا بی اطلاع بود. (10) کلام هدهد حاکی از این اطلاعات بود که اولا یک زن عهده‌دار مسئولیت خطیر زمامداری آن سرزمین بود، دوم اینکه کمیت و کیفیت حکومت آن زن به گونه‌ای بود که شباهت کامل به حکومت سلیمان داشت. سوم آنکه او تخت و عرشی عظیم داشت و آن حاکی از قدرت نافذ و همه جانبه‌ای می‌کند که لازمه یک حکومت مقتدر است. (11) هدهد همچنین گزارش می‌دهد که آنها به جای خداپرستی به پرستش خورشید مشغول بودند و در برابر خورشید سر به خاک می‌نهادند. سلیمان نامه‌ای برای ملکه سبا از طریق او می‌فرستد.
بلقیس با دریافت نامه، به سرعت وزیران، فرماندهان لشگری و کشوری و مشاورانش را فرا می‌خواند تا جلسه‌ای فوق‌العاده تشکیل دهند. او می‌گوید نامه‌ای دریافت کرده‌ام که در آن مسائل بسیار بزرگی مطرح شده است. در این نامه از من و مردم سرزمین من دعوت به پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر او شده است. حال می‌خواهم با شما مشورت کنم. آنها گفتند که ما مرد جنگیم و امکانات فراوان داریم و می‌توانیم در مقابل دشمن بایستیم. بلقیس پاسخ داد: به نظر من تعقل و تدبیر و دوراندیشی عقلانی‌تر است.
باید سلیمان را آزمود و منتظر عکس‌العمل او شد، از اینرو من جنگ را به شما توصیه نمی‌کنم. اگر سلیمان پیامبر خدا باشد ما توانایی جنگ با او را نداریم و چنانچه پادشاه باشد، هدیه ما را می‌پذیرد و ما با این قدرت و تدابیر حکومتی بر او پیروز خواهیم شد. بلقیس هدایای بسیاری برای سلیمان علیه‌السلام فرستاد. سلیمان به فرستادگان بلقیس گفت: آیا می‌خواهید نظر مرا با مال دنیا جلب کنید؟ اگر این قصد را دارید بدانید که آنچه خدا به من داده است از آنچه شما دارید بهتر و بیشتر است. این شمایید که از هدیه خود شادی می‌کنید. اینک به سوی بلقیس و مشاورانش برگردید و به آنها بگوئید من سپاهی به سویشان گسیل می‌دارم که قادر نباشند در مقابل آن مقاومت کنند آنان را با ذلت و خواری از مملکت سبا بیرون خواهم کرد. (12) به
بلقیس بگوئید که من جز ایمان و اطاعت و تسلیم شدن در برابر خداوند چیزی نمی‌خواهم. وقتی فرستادگان برای او نقل کردند که او با دیگر پادشاهان متفاوت است بلقیس با سپاهی عظیم، خود عازم سرزمین سلیمان شد. (13) قبل از رسیدن او حضرت سلیمان علیه‌السلام، تدابیر لازم را برای آزمون بلقیس انجام داده بود. از جمله اینکه تخت وعرش او را به دربار خود منتقل کرده و تغییراتی در ظاهر آن داده بود. سلیمان با طرح سوالی او را مورد آزمایش قرار داد تا ببیند آیا بلقیس درک و هوش لازم را برای ایمان آوردن و تسلیم دین او شدن را دارد یا از کسانی خواهد بود که امیدی به هدایت آنها نیست. بلقیس با پاسخ منطقی و هوشمندانه خود به سلیمان علیه‌السلام نشان می‌دهد که از تیزهوشی و درایت و دقت نظر بالایی برخوردار است. او نیز که به منظور آزمایش سلیمان آمده بود با مباحثه و مناظره‌ای مستدل و منطقی یقین حاصل می‌کند که سلیمان علیه‌السلام مرد خدا و پیامبر الهی است. بلقیس که کاملاً پی به عظمت و شکوه سلیمان برده بود و او را دارای نیروی مافوق بشری یافته بود، سخت تحت تأثیر شخصیت او قرار می‌گیرد و در برابر مکتب و آئین او تسلیم می‌شود. (14)

2- بلقیس و مدیریت سالم:

مدیریت اجتماعی و آیین حکومت‌داری صحیح یکی از اصول اساسی زندگی بشری است. زیرا زندگی سالم که به دور از هر گونه دغدغه‌های
اجتماعی بوده و امنیت و آسایش جامعه را به دنبال داشته باشد، نشأت گرفته از مدیریت صحیح و سالم می‌باشد. مدیریت صحیح و سالم است که جامعه در سایه آن به کمال رسیده و سعادت خود را در می‌یابد. مدیریت صحیح بلقیس نیز بیانگر عقل سلیم او می‌باشد. پس از آنکه حضرت سلیمان نامه‌ای به او فرستاد و او را به یکتاپرستی دعوت نمود. او بدون اینکه عکس‌العمل بی مورد از خود نشان دهد و دعوت نامه حضرت سلیمان را منافی با مقام خود بداند، از راه صحیح وارد شده، جریان نامه را با مشاورین در میان گذاشته و سپس از راهی وارد می‌شود تا بتواند حقایت حضرت سلیمان علیه‌السلام را آزمایش نماید و بفهمد که آیا او واقعا فرستاده خدا می‌باشد که او را به یکتاپرستی می‌خواند یا اینکه از حقیقت برخوردار نبوده و چشم طمع به قدرت و حکومت او دارد. وقتی با روح الهی حضرت سلیمان علیه‌السلام آشنا شد، بر آن شد که نزد حضرت برود و با زیر پا گذاشتن قدرت و شوکت و عظمت خود، خالصانه و عاشقانه تسلیم او و عقیده‌اش شود. امام خمینی (ره) نیز در یکی از اشعار عارفانه خود، با نام «سلطان عشق» این عشق بلقیس به حق و حقیقت را به تمثیل درآورده و به آن اشاره می‌نماید. (15)

بلقیس وار گر در عشقش نمی‌زدم
ما را به بارگاه سلیمان گذر نبود. (16)

برخی از ویژگی‌های برجسته مدیریتی بلقیس عبارت است از:
1- بلقیس امور مملکت خود را مطابق با حکم عقل اداره می‌کرد، از این رو با حوادث ناگهانی بزرگ در طول حکومتش همچون مواجهه با حضرت سلیمان علیه‌السلام احساسی برخورد نمی‌کند، او می‌دانست که اگر بر خلاف خرد حکمرانی نماید، سرانجام به زیانش تمام خواهد شد.
2- بلقیس در امور مملکتی خود پایبند به امر شورا بود و سعی می‌کرد که از دیدگاههای مشاورین خود مطلع گردد و نسبت به نظریات آنها احترام گذارد. در عین حال بسیار منطقی و واقع‌بینانه با مسائل برخورد می‌کرد و اگر نظر آنها را مخالف با مصلحت حکومت خود می‌دید، با استدلال کافی آنها را رد می‌کرد. این گونه مشورت‌ها و نظرخواهیها موجب جلب رضایت و اطمینان عاملان اجرایی می‌شود و خود مدیر نیز از مزایا و فایده‌های مشارکت و مشورت سود می‌برد. (17)
3- بلقیس از سلامت رأی و روشن‌بینی و حسن تدبیر در امر حکومت برخوردار بود. چنانکه این موضوع را می‌توان با فرستادن نمایندگان خود به دربار سلیمان برای بار اول و آزمایش کردن او مشاهده کرد. او عجولانه تصمیم به یکی از دو امر با سلیمان نمی‌گیرد «یا جنگ یا صلح» بلکه تمام جوانب را می‌سنجد.
4- بلقیس از شجاعت و اراده‌ای قوی و همتی بلند بهره‌مند بود. بطوری که پس از شنیدن پیغام او توسط فرستادگان مخصوصش متوجه شد که سلیمان علیه‌السلام مرد خواست و با پادشاهان دیگر متفاوت است؛ خود عازم سرزمین سلیمان می‌شود تا اوضاع را از نزدیک بررسی کند. او علیرغم تهدیدات سلیمان علیه‌السلام، با شجاعت و همتی بلند اقدام به سفر و ترک وطن می‌کند.
5- به شهادت قرآن ملکه و ملت سبا مردمی خورشیدپرست و مرفه و دارای امکانات عالی زندگی و نظامی بوده و در ظاهر از نظر تشکیلاتی بر تشکیلات سلیمان برتری داشتند و خود را قوی‌تر و قدرتمندتر می‌دانستند! ولی با این وضع بلقیس زنی مصالحه‌جو و سازگار بود و با حضرت سلیمان از راه مصالحه و هدیه وارد شد و در برنامه‌های او تفکر نمود و سرانجام با ایمان و اسلام خود نشان داد که خیلی عاقلانه فکر می‌کند و در صورت تشخیص حقیقت از آن نمی‌گذرد. (18)
6- بلقیس از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار بود و قدرت شناختش از حقایق و بررسی امور به طور صحیح بسیار بالا بود، به طوری که با تشخیص درست خود از آزمایش‌های سلیمان سربلند و موفق بیرون آمد و به او ثابت کرد که استحقاق دعوت به یکتاپرستی را دارد.
7- بلقیس از اعتقادات مستقل برخوردار بود و تصمیمات اعتقادی را با اختیار خود انتخاب می‌کرده است، چه در زمانی که به پرستش آفتاب پرداخت و چه در زمانی که به یکتاپرستی روی آورد. این بانو که حاکمیت
قدرتمندی بر قوم خویش داشت و آن ناشی از مدیریت صادقانه و مقتدرانه او بود و ملتش نیز او را قبول داشتند، از این روی در رواج اعتقاداتش در هر دو حالت بسیار موثر بوده است. (19)
8- بلقیس زیباترین بیان را در مواجهه با حق و جلوه حق الهی (پیامبر خدا) به زبان می‌آورد و سخنش هم طراز با کلام متقان و انسانهای متعالی می شود. اقرار به گناه و پی بردن به حقارت خود، اوج تواضع و از خودگذشتگی است. از طرفی اقرار به گناه و توبه زیبای وی حاکی از شجاعت و وارستگی شخصیتی او می‌کند. (20)
او نخست اعتراف می‌کند که بر خود ستم کرده است و بعد تصریح به توحید و اسلام می‌کند. سپس اسلام و توحید خود را به رویه و اعتقاد سلیمان قرار می‌دهد و تأکید می‌کندکه ایمان به پروردگار جهانیان دارد. (21)
طرح داستان بلقیس و حکومت او در کنار حاکمیت کامل سلیمان علیه‌السلام نکته قابل توجه و تدبر است و آن حاکی از اهمیت و نقش اساسی این زن در عرصه مدیریت سیاسی، نظامی و اجتماعی می‌کند که در وجود او به عنوان یک زن تجلی کرده است. عظمت بلقیس نایافتنی است. او فهمید که نباید در برابر سلیمان ایستادگی کند و خود و قومش را به هلاکت رساند. ایستادگی در برابر سلیمان یعنی ایستادگی در برابر حق. چرا
انسان خردمند مانع حق‌پرستی مردم شود و آنان را با جهل و نابخردی و خرافات سرگرم نگه دارد و او با عظمت هر چه تمام تصمیم گرفت که با تمام ملت و رجال مملکتی تسلیم حق و تسلیم دعوت سلیمان شود. او زنی تاریخی بود و برای نسلهای پس از خود پیام‌آور حق‌خواهی و عدالت پیشگی و برابری در دین اسلام بود. (22)

یوکابد مادر موسی علیه‌السلام: الگوی فداکاری و کیاست در عرصه اعتقادی

زندگی حضرت موسی علیه‌السلام دارای مراحل گوناگونی است. در تمامی این مراحل زنان حضوری چشمگیر داشته‌اند. قرآن حضور تاریخی زنان معاصر حضرت موسی علیه‌السلام را در صحنه‌های سیاسی و اجتماعی به خوبی نشان می‌دهد. آنها از حریم حق دفاع کردند تا آن را به سر منزل مقصود برسانند. در این میان محوری‌ترین و حساس‌ترین نقش را مادر موسی عهده‌دار بوده است. زن صالحی که خداوند متعال به او وحی می‌کند که چگونه فرزند خود را نجات دهد، فرزندی که یکی از پیامبران بزرگ الهی خواهد بود. خداوند متعال به او آموخت که چه عملکردی داشته باشد و چه تدبیری بیاندیشد و با چه مدیریت صحیحی او را از چنگال فرعون و فرعونیان برهاند و به مرحله‌ای برساند که در آینده از انبیا و مرسلین علیهم‌السلام باشد.

1- فرعون و حکومت فرعونی:

از دیدگاه قرآن مدیریت پویا و رشد یافته مدیریتی است که رشد مادی و معنوی انسان را همراه با یکدیگر ارائه دهد و تأمین هر یک به تنهایی نشانه رشد نیست. در واقع مدیران کارآمد و موفق مدیرانی هستند که در کنار رشد مادی انسانها به رشد معنوی آنها نیز اهمیت دهند و از آنجایی که انسان شخصیتی دو بعدی است، مادی و معنوی، از این رو احتیاج به تأمین نسبی خواسته‌های هر دو بعد را دارد و برنامه‌ریزی مدیران بر پایه این دو مبنا موجب تعالی و تکامل رشد افراد می‌شود. قرآن کریم می‌فرماید که امر فرعون مطابق با رشد و صواب نبوده است. (23) یعنی حکومت و مدیریت فرعون دارای رشد نبوده تا به حق و صواب و راه راست دعوت کند. ولی او همواره ادعای رشد می‌کرد. (24) در حقیقت خداوند متعال رشد ادعایی او را تکذیب می‌کند، در حالی که از لحاظ پیشرفت فناوری، قدرت مدیریت، سیاست، به کارگیری سازمان‌ها و مردم و اثربخشی حکومتی، بسیار قدرتمند بود. اما با وجود چنین حکومتی او رشید نبوده است. هر چند خود او ادعای رشد داشته است. قرآن علت عدم رشد فرعون را سه چیز می‌داند:
1- استضعاف (قصص/4) 2- استخفاف (زخرف/ 54) 3- استعباد (شعراء/ 22). علت عدم رشد حکومت و مدیریت فراعنه، عدم اعتنا به شخصیت انسانها و برده دانستن آنها و عدم اهتمام به رشد متعالی و تکامل آنهاست. در حالی که این نوع استبداد ظالمانه منجر به سقوط و نابودی خود و حکومتشان می‌شود. (25)

2- یوکابد محلّ وحی الهی:

کاهنان به فرعون خبر داده بودند که مردی از دودمان یعقوب که در مصر پراکنده‌اند، سرانجام به سرنوشت تو خاتمه می‌دهد و نابودی قطعی تو به دست اوست. فرعون برای جلوگیری از این خطر دستور داد، مأموران از مرد و زن، زنان و خانواده‌های بنی‌اسرائیل را زیر نظر بگیرند و هر گاه اطلاع یافتند یکی از زنان آبستن است شکم بدرند و اگر جنین پسر بود به قتل رسانند. مادر موسی که آبستن به موسی بود و اراده الهی بر این بود که فرزند او از پیامبران اولوالعزم علیه‌السلام گردد و به رهبری خلق گماشته شود، از این وضعیت سخت نگران و آشفته بود. او که در تدبیر و زیرکی و ایمان و نیز رأی و فراست، در مراحل و درجات عالیه قرار داشت و از زنان بزرگ روزگار خود بود به مرحله‌ای از شایستگی رسید که خداوند او را منزل وحی خود قرار داد، قرآن کریم سخن از آن دارد که بر این زن هم وحی نازل شد. (26) یوکابد از بانوان نمونه قرآن است. در دامان این بانوی بزرگوار، باید فرزندی تربیت شود که بساط جور وستم جبار زمان،
یعنی فرعون را برچیند و مردم مستضعف را نجات دهد. او قطعا می‌باید در یودکه خداوند او را دوران بارداری و پس از وضع حمل با مشکلات بزرگی روبرو شود. از این رو از همان دوران بارداری عنایت غیبی شامل حال او و فرزندش بود. با تولد طفل کار مادر دشوارتر می‌شد و مأموریت الهی او بطور جدی آغاز می‌شد. او ناگزیر به طرح یک برنامه‌ریزی دقیق و صحیح بود تا با ظرافت و تدبیر خاصی بتواند در طول سالیان متمادی فرزند خود را از انواع خطرات حفظ نماید و او را به مرحله‌ای رساندکه اراده الهی را در روی زمین عملی سازد. (27) مادر موسی بسیار می‌ترسید که مبادا فرزندش را بکشند. اینجاست که قدرت غیبی به مدد او می‌آید و او را راهنمایی می‌کند که چه کند. بر خلاف این اندیشه باطل که فرعون و فرعونیان زنان را در امور سیاسی و اجتماعی، کارآمد تصور نمی‌کردند و به آنان به دیده حقارت می‌نگریستند، به وضوح می‌بینیم که در مسیر تعذیب و نابودی فرعون، زنان بزرگی پا به عرصه می‌گذارند و در این راستاست که جریان تمکن مستضعفان در جامعه آن روز با وحی به یک زن آغاز می‌شود. (28) این بانو مورد گزینش الهی قرار می‌گیرد و ظرف نزول رحمت الهی و صحنه بروز قدرت حق می‌شود تا حضور آنان در این نقطه عطف تاریخی، نه تنها برای فرعون بلکه برای آیندگان نیز به ثبوت رسد. (29)
مادر موسی به فرمان وحی موسی را در صندوق قرار داده، و او را به دریای نیل می‌افکند. (30) و از او خواسته می‌شود که هیچ‌گونه غم و اندوه و نگرانی به خود راه ندهد او با پیگیری تمام و مساعدت دخترش متوجه می‌شود که صندوق بدست مأموران فرعون می‌افتد. خواهر موسی از طرف مادرش مأموریت می‌یابد که قدم به قدم در پی موسی باشد تا ببیند که سرانجام کار او به کجا می‌انجامد، همین که خواهر موسی دید که صندوق را به درون کاخ فرعون بردند، درصدد بر آمد که تمام سختی‌ها و خطرات را به جان بخرد و برای نجات برادرش به هر ترتیب که شده وارد کاخ شود. (31) آسیه همسر فرعون با دیدن موسی از فرعون درخواست می‌کند که او را نزد خود نگه دارد، و فرعون با همه قدرتی که داشت و خود را خدای خدایان می‌نامید، سرانجام تسلیم پیشنهاد همسرش شد و اجازه داد که آن طفل در کاخ فرعونی بماند. موسی پستان هیچ زنی را بدهان نگرفت چرا که اراده خداوندی بر این بود که او فقط پستان مادرش را به دهان بگیرد و تحت نظارت مستقیم او تربیت و رشد یابد. با راهنمایی خواهرش به آنان، از آن پس مقرر گردید که مادرش سرپبرستی او را به عهده گیرد و
او را پروش دهد و بدین سان خداوند مهربان دوباره او را به آغوش مادر باز گردانید تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده خدا حقیقت دارد. (32)

3- یوکابد و مدیریت پویا و هوشمندانه:

یوکابد محل وحی الهی بود. او با الهام غیبی از جانب پروردگار به مراقبت از فرزندش پرداخت. این زن توانمند از نوعی مدیریت هوشمندانه و با کیاست برخوردار بود که در برابر سخت‌ترین حوادث، مقاومت و ایستادگی کرد و توانست مأموریت الهی خود را ایثارگرانه و با موفقیت به پایان برساند. در دامان این بانوی قهرمان، فرزندی تربیت می‌شودکه بساط ظلم و ستم امپراطور فرعون را بر می‌چیند و نهضتی عظیم برای نجات مستضعفان و مظلومان بر پا می‌کند. از ویژگی‌های برجسته مدیریتی یوکابد عبارت است از:

1- ذکاوت و دوراندیشی:

مادر موسی علیه‌السلام با ذکاوت و تیزبینی به کاخ نفوذناپذیر فرعون راه یافت و تربیت فرزندش را مستقیماً عهده‌دار شد. موسی علیه‌السلام در خانه فرعون تربیت ملوکانه شد و همه علوم و فنون را فرا گرفت و در سن رشد و بلوغ و بزرگی به پیامبری مبعوث شد. (33)

2- استقامت و پایداری:

مادر موسی علیه‌السلام زندگی بسیار سخت و دشواری را سپری کرد و سالها برای تأمین معیشت فرزندانش تلاش کرد. وقتی آنها
بزرگ و مستقل شدند و موسی و برادرش هارون امر رسالت پروردگارشان را عهده‌دار شدند، او دیگر به هدف مقدس خود رسیده بود.

3- شجاعت و از خودگذشتگی:

مادر موسی علیه‌السلام می‌دانست که مأموران فرعون در کمین یکتاپرستان هستند. او می‌دانست که زنان آبستن بنی‌اسرائیل را شکم می‌درند و فرزندان پسر را به قتل می‌رسانند ولی با شجاعت هر چه تمام در زیر یوغ استبداد فرعونی فرزند خود را حفظ کرد. این شجاعت برای حفظ و بقای دین الهی و آرمانهای آن ستودنی و قابل تقدیر است.

4- ایمان و توکل:

او به قدرت خداوند و اراده الهی در این مأموریت توکل داشت و یقین می‌دانست که سرانجام وعده الهی بوقوع می‌پیوندد و او و پسرش بر فرعون پیروز می‌شوند. از این رو با ایمان و باور قلبی توانست فرزند خود را در آبهای پر خروش نیل پرتاب کند و او را به کام دشمن بفرستد.

5- شایستگی تربیت فرزندان صالح:

اراده خداوند بر این بود که موسی علیه‌السلام در دامان مادر واقعی خود تربیت و بزرگ شود. پیامبران علیه‌السلام و مردان بزرگ الهی برای رسیدن به مقام شایسته باید در دامان مادرانی شایسته بزرگ می‌شدند و رشد می‌یافتند، وقتی از مادر موسی علیه‌السلام خواسته می‌شود که با برنامه‌ریزی دقیق خودش به موسی شیر دهد به این دلیل است که ویژگی‌های مادر از طریق شیر به جان فرزند انتقال می‌یابد.
مسأله تأثیر شیر و انتقال خصوصیات شخصیتی از این طریق به فرزندی که در آینده نمودی متعالی خواهد داشت، در واقع ظهور و بروز ارزش‌های یک زن در یک پیامبر و در تک‌تک سلولهای اوست. (34) این مادر مدبر در تربیت فرزندانش بسیار موفق بود، موسی علیه‌السلام را برای پیامبر شدن تربیت کرد. هارون را طوری تربیت کرد که یار و یاور برادرش باشد و در تمام مراحل زندگی، پشتیبان او که مرد خدا و پیامبر خدا بود، باشد. (35) و خواهر موسی علیه‌السلام را آنچنان تربیت کرد که با شجاعت تمام به دفاع از برادر پرداخت و برای نجات دین خدا، جان خود را به خطر انداخت و در آن شرایط خفقان‌زا و زیر حکومت ظالم و طاغوتی توانست فرزندانی مبارز، هدفمند، یکتاپرست، متحد و ضد طاغوت تربیت کند.

6- استقلال رأی بدون تکیه بر دیگران:

در معرفی حضرت موسی علیه‌السلام و مراحل پر فراز و نشیب زندگانی او در قرآن، هیچ نشانی از پدر موسی علیه‌السلام ذکر نمی‌شود. پر واضح است که در شرایط خاص سیاسی و اجتماعی آن مردان به شدت تحت فشار آزار و اذیت فرعون بودند و اغلب در زندانها زیر شکنجه و یا تحت تعقیب بودند. آنچه قطعی است اینکه در قرآن به پدر موسی اشاره‌ای نشده و فقط از مادر موسی علیه‌السلام سخن به میان آمده است. او با عزمی راسخ و بدون ترس و واهمه از نبودن همسر، انجام وظیفه می‌کند.

7- حضور پررنگ اجتماعی:

بر خلاف اندیشه باطل فرعون نسبت به ناکارآمد بودن زنان که به همین دلیل زنان و دختران را زنده نگاه می‌داشت و مردان و پسران به قتل می‌رساند، و با وجود جهل، کفر و ظلم فراوان در جامعه آن روز، این زن شایستگی پیدا می‌کند که جایگاه فرمان الهی باشد و به طور کامل تحت تسلط و فرماندهی او قرار گیرد و بصورت مجرائی برای تحقق اراده خداوند در آید و دستورات خاصی به او ابلاغ شود و او از آینده مطلع شود. این مقام موجب می‌شود که او قیامی عظیم نموده و اقدام به یک حرکت بزرگ اجتماعی نماید و دست به هر خطری بزند تا این مشیت عظیم الهی را به مقصد نهایی برساند.

8- مدیریت شایسته:

مادر موسی علیه‌السلام با این ویژگی‌های رفتاری، هم در زمان خود و هم در زمانهای بعد الگویی شایسته برای دیگران بخصوص زنان می‌باشد. او به ما آموخت که یک زن با خودسازی، اخلاص، ایمان و توکل، اعتماد به نفس، استقلال رأی، هوشمندی و درایت و شجاعت و پایداری می‌تواند با خداوند ارتباطی نزدیک پیدا کند و مورد عنایت و حمایت بی دریغ او برای رسیدن به اهدافش قرار گیرد. او نشان داد که زنان نیز همچون پیامبران علیه‌السلام می‌توانند از کارگزاران و عاملان خداوند در روی زمین برای خدمت به خلق باشند.

آسیه همسر فرعون: الگوی مبارزه و شهادت‌طلبی در عرصه اعتقادی:

آسیه همسر فرعون و ملکه مصر بود. او در قصر فرعون به سر می‌برد و از انواع امکانات مادی و رفاهی برخوردار بود. آسیه همسر پادشاهی مستبد و خودخواه آن مملکت باستانی بود که ظلم و بیدادگری او در تاریخ بشر ضرب‌المثل است. فرعون نیز همچون نمرود هم خود دعوی خدایی داشت و هم حافظ و نگهبان بتخانه ملت و مروج بت‌پرستی قوم بود. فرعون از کم رشدی و فرمایگی قوم، سوء استفاده می‌کرد و کارش به جایی رسیده بود که خود را «خدای خدایان» می‌نامید. (36) ولی همسر او آسیه زنی بودکه در هاله‌ای از نجابت، لیاقت و پاکی قرار داشت. رشد شخصیت و توجه به وظیفه انسانی و ایمانی او کار را به جایی رساند که کاخ‌نشین بهشت شده و در ردیف بهترین زنان عالم قرار گیرد. ایمان آوردن او به حضرت موسی علیه‌السلام بزرگترین ضربه به دستگاه فرعون بود، چرا که او نزدیکترین فرد به فرعون بود. فرعون برای انصراف او از این تصمیم به هر وسیله ممکن ـ تهدید و تطمیع ـ متوسل شد ولی جز مقاومت از او چیزی ندید و بدین وسیله توانست شرایط حاکم بر نظام حکومتی آن روز را در هم بریزد. (37)

1- آسیه مشتاق هدایت فرعون:

وقتی موسی علیه‌السلام به اصرار آسیه در دربار مصر ماندگار شد و تحت مراقبت شخصی ملکه و مهرو محبت او قرار گرفت و بزرگ شد و به مقام نبوت
رسید، آسیه به او گروید و از او به شدت حمایت کرد ولی ایمانش را از فرعون پنهان می‌داشت و تلاش می‌کردکه فرعون را با دین موسی و با حقیقت آفرینش و آیین یکتاپرستی بطور غیر مستقیم آشنا سازد. چرا که فرعون در برابر وی تأثیرپذیری داشت و بیشتر مواقع با او مشورت می‌کرد. در هر حال این تلاش آسیه به جایی نرسید، هر چند کوشش او یک شیوه تبلیغی و تربیتی ظریف را در بر داشت. وقتی موسی (ع) بارها و بارها تلاش کرد که فرعون را به یکتاپرستی فرا خواند و فرعون دعوت او را نمی‌پذیرت، آسیه به شدت از این برخورد رنج می‌برد و تلاش می‌کرد که او را به دین موسی علیه‌السلام جذب کند. این زن سمبل انسانیت، الگوی شرافت و نمادی از یک موحد خالص و خداجو است. او در خانه‌ای به یاد توحید و یگانگی بود که نه تنها در آن یادی از خدای یکتا نبود بلکه صاحب آن خانه دشمن این یکتاپرستی بود در مقام ستیزه‌گری با آن بود. (38)

2- همسر فرعون، اسوه مومنان:

وقتی جریان رود نیل موسی علیه‌السلام را به مقر دشمنانش می‌رساند و آنها قصد ذبح او را می‌کنند، در میان آنان زنی یافت می‌شود که با تیزبینی و شامه‌ای قوی او را از چنگال آن دژخیمان نجات می‌دهد و مانع قتل او می‌شود. فرعون در تردید است که آیا این همان کودکی است که منجمان دربارش گزارش داده‌اند یا نه؟ آسیه او را از تردید بیرون می‌آورد و به او اطمینان می‌دهد که کودکی که دست پرورده خودشان باشد، هرگز آنگونه تربیت نمی‌شود، بلکه برعکس فرزندی می‌شود که نور دیده آنها شده و سبب افتخار و خرسندی آنان می‌شود.
همسر فرعون بدون اینکه تحت هدایت پیامبری از پیامبران الهی قرار گیرد، با هدایت فطری خویش نهایت خلوص را به نمایش می‌گذارد و شخصیتی از خویش ترسیم می‌کند که او را به صورت اسوه و الگوی مومنان در می‌آورد، ارزش نقشی که این بانو در بنیاد نهادن نهضت موسی با نجات دادن او داشت، بسیار است. همچنین اهمیت و ارزش نقش این بانو در دنبال کردن نهضت موسی، بیشتر معلوم می‌گردد. نهضتی که مسیر اجتماع را دگرگون ساخت، اجتماعی که قر
تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 668
نویسنده : sina95

 سیمای موعود در شعر مهدوی

 






 
اگر چه مهدی موعود(عج)، در شعر انتظار امام است و منزلتی الهی و پیامبر گونه دارد؛ اما وجود آسمانی و مبارک آن حضرت، در برج عاج تخیّلات شاعر باقی نمی ماند، و تصویری که شاعر از موعود ارایه می دهد، تصویری اسطوره ای و دور از دسترس نیست.
او برای این که بتواند ما را هدایت کند، به ما نزدیک شده و روی زمین است؛ تا آن جا که شاعر حضور او را در همه جا احساس می کند. آن چنان که در روایات اسلامی آمده است، او خود نیز منتظر فرج است و بیشتر از یاران و دوستداران خود، به آنها مشتاق است. این نگاهِ تازه به موعود، یکی از وجوه تمایز و برجسته ی شعر انتظار پس از انقلاب، با ادوار قبل از آن است.
این نگرش تازه همراه با صمیمیت زبان و ارتباط ملموس شاعر با موعود (عج)، باعث شده که شعر انتظار پس از پیروزی انقلاب، شعری دلنشین باشد.
در دسته های سینه زنی هر سال
این عابر غریبِ سیه پوش
این سوگوار- بیرق خونین به دوش کیست؟
این مرد بی قرار که در جانش
چیزی شبیه شعله ی داغی هست
بانگ حزین و نوحه گر اوست
هرجا که خیمه ای و چراغی هست!
امسال هم
او آمد و پراکند
در دسته های سینه زنی بوی سیب را!
اما کسی ندانست،
این سوگوار کیست
این عابر غریب...؟!(1)
در شعر فوق، شاعر از حضور امام زمان(عج) در دسته های سینه زنی صحبت می کند، و این نگرش شاعر ناظر به این نکته است که امام عصر(عج) هماره در بین مردم حضور دارد و ناظر بر اعمال آنان است؛ و این همان دقیقه ای است که در بسیاری از روایات و احادیث اسلامی ذکر شده است.
نکته ی دیگری که شاعر در لابه لای شعر به مخاطب می گوید این است که: ظهور و غیبت امام عصر(عج)، در ادامه ی قیام معصومین ماست، و حرکت در راستای حرکت معصومین و ائمه ی اطهار(ع)، حرکت به سمت موعود می باشد.
دست تو باز می کند پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را
دوباره پاک کردم و به روی رف گذاشتم
آینه ی قدیمی غبار غم نشسته را
پنجره بی قرار تو، کوچه در انتظار تو
تا که کند نثار تو، لاله ی دسته دسته را!
شب به سحر رسانده ام، دیده به در نشانده ام
چشم به راه مانده ام، جمعه ی عهد بسته را
این دل صاف کم کمک، شده ست سطحی از ترک
آه شکسته تر مخواه آینه ی شکسته را (2)
تصویر شاعر از موعود(عج)، تصویری ملموس است؛ او کسی است که پنجره های غمگین و بسته را باز می کند و مردم را به امید و نور میهمان می کند و در کوچه و خیابان به رهگذران خسته سلام می کند.
از طرفی شاعر مشتاقانه و بی قرار، دل به آن جمعه ی موعود سپرده که موعود(عج) بیاید، و با نور خود جهان را به روشنایی فراخواند.
شاعر تنها آدمیان را منتظر او نمی داند، بلکه همه ی اجزای هستی و سراسر کاینات را، منتظر او می بیند.
شعر دیگری در قالب غزل، با صمیمیت فضای یاد شده:
چراغ خانه را روشن کنید، آواز بگذارید
کسی باید بیاید لای در را باز بگذارید
بیفشانید آبی در حیاط و یادتان باشد
که در بالای مجلس چار بالشِ ناز بگذارید
بجنبید و بیندازید نُقلی در دهان غم
به پاخیزید و در دستان شادی ساز بگذارید
اَلا پرهای تمرین کرده، دور از او رسیدن را!
از این جا تا رسیدن گاهِ او پرواز بگذارید
بیاید، بیشتر گل می دهد بیش انتظاران را
اگر دل کنده اید از این صبوری، باز بگذارید!(3)
تصویر حضور موعود در شعر فوق همانند فرا رسیدن میهمان عزیزی است که عدّه ای او را انتظار می کشند و برآنند تا پیش از آمدن او همه چیز را فراهم کنند و منتظران، همگی از آمدن او شاد و بی قرارند. این گونه است که تصویر امام عصر(عج)، تصویری ملموس و عینی است.
شاعر به طور ضمنی می گوید که برای استقبال از کسی چون امام عصر(عج) نباید دست روی دست گذاشت، باید چراغ خانه را روشن کرد، حتی موسیقی پخش کرد و لای در را باز گذاشت، حیاط خانه را آب و جارو زد و... این ها همه به این اشاره دارد که انتظار نه تنها مفهومی راکد نیست، که پویایی و حرکت جزء لاینفک ذات آن می باشد. پس ما به عنوان منتظر، باید تلاش کنیم تا در تمامی ابعاد زندگی خویش، منتظر باشیم.
ای مهربان، که نام تو را یار گفته اند
چشم تو را فروغ شب تار گفته اند
از دست های سبز تو اعجاز چیده اند
از گام های سبز تو بسیار گفته اند
ما با در و دریچه و روزن، غریبه ایم
با ما سخن همیشه ز دیوار گفته اند
وا کن ز نور، پنجره ای روبه روی ما
کز ابرهای تیره به تکرار گفته اند
برخیز و پرده برکش از آن روی، تا که ما
باور کنیم آن چه ز دیدار گفته اند (4)
در شعر فوق، سیمایی از امام عصر(عج) ارایه شده است که در بسیاری از سروده های شاعران در موضوع انتظار امام عصر(عج) حضور دارد.
امام عصر(عج) کسی است که چهره ی مبارکش پنهان است و همگان در حسرت دیدار اویند. آمدن او پایان غم ها و تاریکی هاست، و اوست که اگر نمایان شود نور رحمتش چون خورشیدی نصیب همگان می شود.
در شعر مذکور نیز چنین تصویری از امام عصر(عج)، ارایه شده است؛ تصویری کلّی، که در نوع خود در میان شاعران نسل جوان بسامد بالایی دارد.

انتظار و فراق

آن چه در موضوع انتظار و امام عصر(عج) واضح و روشن است، غیبت امام زمان(عج) است. همین فراق و دوری از آن حضرت، دستمایه ی شعری تعداد کثیری از شاعران قرار گرفته و این دو مؤلفه، خود را به صُور متفاوتی در آثار آنان بروز داده است:
بی تو دلگیر است، دلگیر است عصر جمعه ها
بوی نرگس می دهد پس کوچه های شهر ما
از کلاس عمرمان یک جمعه ی دیگر گذشت
باز غیبت خورد پای اسم زیبای شما!
تندبادی می وزد ای کاش بیرون‌آورد
از میان آسمان خورشیدِ پشت ابر را
از عدالت جز علی، چیزی نمی آرم به یاد
از علی هم جز شما، چیزی نمی ماند به جا!
با حضور نازنینت چشم ها را خیره کن
سفره های خالی از نان مانده را دریاب، تا
نقش بندد باز ایمان روی بوم زندگی
پر بگیرد سایه هامان تا بلندای خدا (5)
شاعر در سه بیت آغازین شعر، از آمدن جمعه ها و نیامدن موعود(عج) صحبت می کند در بیت دوم به زیبایی، غیبت امام زمان(عج) را به تصویر کشیده است.
از بیت سوم به بعد شاعر از عدالت علی(ع) و سفره های خالی از نان مردم، صحبت می کند. شاعر سعی کرده شعر انتظار را با مسایل اجتماعی درهم آمیزد ولی در مواردی چندان موفق نبوده است و صرفاً به آوردن همان تک بیت قناعت کرده است.
آن قدر گم شدی
تا چون درخت
هر که صدایش
سبز و بلند بود
خاموش و ناپدید شد!
از بس نیامدی
تا «انتظار»
در چشم های من،
در گیسوان هرچه به جز تو
سپید شد!(6)
در این شعر نیز شاعر انتظار و فراق امام عصر(عج) را بیان کرده است. او اشاره ای غیرمستقیم و تلمیح وار به انتظار حضرت یعقوب(ع)، در فراق فرزندش یوسف(ع) دارد؛ که در قرآن کریم نیز به آن اشاره شده است:
«وَ قال یا اَسَفی عَلی یُوسُفَ وَ اَبْیَضَّت عَیْناهُ مِنَ الحُزنِ...»(7)
«گفت وا اسفا بر فراق یوسف عزیزم، و از گریه و غم چشمانش «در انتظار یوسف» سفید شد.»
در شعر فوق شاعر یعقوب وار منتظر موعود است، آن چنان که چشم ها و گیسوانش سپید شده است.
دل به داغ بی کسی دچار شد، نیامدی
چشم ماه و آفتاب تار شد، نیامدی
ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی!
روزهای رفته بی شمار شد، نیامدی
سنگ های سرزمین من، در انتظار تو
زیر سُمِّ اسب ها غبار شد، نیامدی
عمر انتظار ما، حکایت ظهور تو
قصه ی بلند روزگار شد، نیامدی (8)
تعداد زیادی از شاعران از منظر فراق و هجران امام عصر(عج) به سرودن پرداخته اند و اشعار بسیاری با این فضا در شعر مهدوی حضور دارد. هر چند نمی توان این منظر از شعر مهدوی را انکار کرد، اما نباید شاعران از شعرِ «انتظار» به همین گونه بسنده کنند؛ زیرا فرهنگ انتظار باید در حدّ و اندازه ی خود مطرح شود؛ چنان که می توان اهمیت این موضوع را در احادیث و روایات اسلامی پیگیری کرد.
با این همه و به رغم حضور غم فراق امام عصر(عج) و امید به ظهور موعود، تنها پناه شاعر آن است که دلخوش و سرمست از آن، روزگار را سپری می کند، و چشم بر راه آن سپیده ی راستین است.
فروغ بخشِ شب انتظار، آمدنی ست
رفیق، آمدنی؛ غمگسار، آمدنی ست
به خاکِ کوچه ی دیدار، آب می پاشند
بخوان ترانه، بزن تار، یار آمدنی ست
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد
مترس از شب یلدا، بهار آمدنی ست
صدای شیهه ی رخش ظهور می آید
خبر دهید به یاران، سوار آمدنی ست
بس است هرچه پلنگان به ماه خیره شدند
یگانه فاتح این کوهسار، آمدنی ست (9)

شعر انتظار و مسایل اجتماعی

با توجه به تعریف واقعی انتظار در مبانی نظری تشیّع می توان گفت که شعر انتظار، شعر تسلیم و سازش و پذیرفتن نیست؛ چون نفس انتظار، از تغییر وحرکت به سوی کمال و سعادت، تشکیل شده و مهم ترین فلسفه ی وجودی شعر انتظار، اعتقاد به تغییر وضع موجود و رسیدن به وضع مطلوب است، و از همین منظر است که شعر انتظار، با اجتماع و مسایل «اجتماعی- سیاسی» پیوند خورده است.
شاعرِ منتظر از وضع موجود ناراضی است و در پی رسیدن به افق بی کران موعود است. شعر انتظار با دردها و زخم های جامعه گره خورده است و به این شکل است که می بینیم این موضوع شعری، بستری مناسب برای طرح مسایل «اجتماعی- انتقادی»، فراهم آورده است.
سالیانی است
که دلم در بیعت توست!
و دیدگان غمناکم
در انتظار تو
شب را به روز پیوند می زند!
اگر خاک
بقای خویش را
به یقین تو دخیل می بندد
چندان عجیب نیست؛
که بر لب، کلام رسولان داری!
و صدر عشق را به ترجیع، زمزمه می کنی!
بی تو ابرهای سترون
دل را در حسرت شکفتن
در حسرت سبز ماندن
به گریه نشاندند!
بی تو دریا را به جرم خروش، تازیانه زدند!
و کوه را
به گناه ایستادن
به گلوله بستند!
بی تو قناری های عاشق را
بر نطعی خارینه سر بریدند!
بی تو زمین به کسالت تن داد
و آسمان به اسارتِ رخوت!
اما دل های ما
هیچ گاه تسلیم نشد!
و دست هایمان، تا قله ای بر پیشانی آسمان
بالا رفت!
و دعای فرج خواندیم
و نماز را با شمشیر قامت بستیم!(10)
در این شعر، شاعر ابتدا از انتظار و شُکوه آن برای خود صحبت کرده و در ادامه ی شعر، وضعیت اجتماع بشری را به تصویر کشیده است؛ اجتماعی که در آن ظالمان، انسان های آزاده را به گلوله می بندند و زمین، تسلیم رخوت و سستی شده است.
در این شعر «دریا»، «کوه» و «قناری های عاشق»، نمادهایی از انسان های آگاه، حق طلب و حقیقت جو است.
در ادامه ی شعر، شاعر تأکید می کند که ما اهل تسلیم نیستیم و به امید ظهور تو نمازهایمان را با شمشیر قامت بسته ایم. و این همان انتظار است که مخالف هرگونه تسلیم و بندگی است.
بس است هرچه نگفتیم از این که بیداد است
که شعر فرصت خوبی برای فریاد است
تمام مردم این جا بهانه می گیرند
دلیل خفّتشان را زمانه می گیرند
برای ظلم به مردم دلیل می آرند
تبر به دوش، نشان از خلیل می آرند
پیمبران دروغین قرن ها پیش اند
پر از ریا و فریبند و باز درویش اند
خدا، میان زمین و هوا رها شده است
زمین به فاجعه ی کفر مبتلا شده است
جهانمان پر ظلم است و غرق بیداد است
چرا نیامده ای، اتفاقی افتاده است؟
چقدر قصر بسازند و پادشاه شوند؟
چقدر مردم غم دیده بی پناه شوند؟
زمین برای فساد‌ آشیانه ی خوبی ست
همین برای ظهورت بهانه ی خوبی ست!(11)
در شعر فوق، اعتراض به وضع موجود، مبنا و شالوده ی اصلی شعر است.
از دیدگاه شاعر، وضعیت موجود سرشار از تاریکی و ظلم است. ظالمان با توجه به قدرت خود برای ظلم و ستم بیش تر دلیل و سند می آورند، و مظلومان برای حال غمگین خود، هیچ تلاشی نمی کنند، و تقصیر آن را به دوش زمانه و تقدیر می اندازند. ریا، فریب و دروغ، زمین را پُر کرده و شعر فرصتی برای فریادهای شاعر است.
آن چه مشخص است این است که شعر فوق، یک لایه اش فریاد و گلایه است، و لایه ی دیگرش برهنه و عریان ساختن وضعیت موجود.
در بیت هفتم، شاعر به فاصله ی طبقاتی و تضاد میان طبقات ثروتمند و فقیر اشاره می کند که امروزه مشکل بسیاری از جوامع و به نوعی ساختار جهانی است.
شاعر با ارایه ی وضعیت موجود جامعه، موقعیت را برای ظهور آن حضرت آماده می بیند.
و سرانجام این که، مقوله ی انتظار و مهدویت که یکی از عناصر اصلی و پویای فرهنگ تشیع است، نیاز به درک عمیق و مطالعه ی علمی و فلسفی دارد، و این را می طلبد که شاعرانِ شعر انتظار، از برخوردهای سطحی و عوامانه با این موضوع بپرهیزند و با آشنایی عمیق با این مقوله ی ارزشمند، و درک صحیح وضعیت موجود، به سراغ شعر انتظار بروند؛ تا شعر انتظار به عنوان یکی از پویاترین حوزه های شعر آیینی، درگیر سطحی شدن و شعاری شدن نشود.
از طرفی از پیش کسوتان انتظار می رود که عوامل پویای شعر انتظار را فراهم کنند و با جهت دهی و الگوسازی، شعر انتظار را در مسیری درست هدایت نمایند.
با توجه به این که شالوده ی اصلی شعر انتظار، عدالت خواهی، برادری و برابری است، این شعر ظرفیت و توانایی این را دارد که به راحتی جهانی شود، و از آنجا که ظهور مهدی موعود(عج) خاصّ منطقه و کشور خاصی نیست، و تمام جهان را دربر می گیرد، مطرح شدن شعر انتظار در سطح جهانی می تواند مقدمه ای باشد برای آشنایی آگاهان و اهل حق با مهدی موعود(عج) و تزریق خون عدالت خواهی و ظلم ستیزی در رگ های بشر امروز، که از ظلم و نابرابری و فقر رنج می برد.
با توجه به این که آخرین مبحث مورد بررسی ما در این مجموعه، شعر انتظار و مهدویت است، به عنوان حسن ختام، چند شعر در قالب غزل و رباعی که دارای همان ویژگی های برشمرده است، درج می نماییم:
ای سبز، تا همیشه ی افلاک ها بلند!
کی می شود به پاس تو کولاک ها بلند!
هر روز در حیاط حسینیه می شود
دستان پاک و پرعطش تاک ها بلند
در انتظار رویش فردا نشسته ایم
فردا که باز می شود ادراک ها بلند!
فردا که می شود به خدا نعره های مرگ
از شانه های وحشی ضحّاک ها بلند
احساس کرده اید که این کوه سخت چیست؟
کاهی که شد به حرمت پژواک ها بلند
روزی که می شود به یقین با تمام درد
با هر نشانه، ناله ی شکّاک ها بلند
با من بمان، بمان دلم از خاک ها گرفت
ای سبز، تا همیشه ی افلاک ها بلند!(12)
***
گل می دهم به روی بهاری که می رسد
چشمم به در، به دیدن یاری که می رسد
تکرار می شود غزل انتظار من
هر شب به نام آینه داری که می رسد
بغض هزار پنجره را اشک می شوم
در تار و پود نغمه ی تاری که می رسد
فردا تبی دوباره به خورشید می دهد
از آسمان تیره شراری که می رسد
روشن از آیه های خدا می شود زمین
در برق ذوالفقار سواری که می رسد (13)
***
من از قبیله ی شبم، ولی تو روشنی تبار
ببین، چه ساده روز را نشسته ام به انتظار
چه فصل سرد و ساکتی، پناه بر تو ای بزرگ
چرا نمی رسم به تو، چرا نمی شود بهار؟
غمت به روی شانه ام دوباره گریه می کند
بیا تو تسلیت بگو به شانه های داغدار!
از این سکوت خسته م بیا صدا بزن مرا
و مرهمی به روی زخم های کهنه ام گذار
به آسمان نمی رسم، به حجم سبز خانه ات
دلم در انتظار تو، تو بر ستاره ها سوار (14)
***
ای سرمه کِش چشمِ تر بچه پری ها!
تا چند بخوانیم تو را در سحری ها؟
تا چند بخوانیم که از رقص نمانند
بی صف شدگان، خون جگران، دور و بری ها
هِی روز شمردیم، شمردیم به انگشت
بی شکوه در این بی کسی و دربه دری ها
گفتیم نمازی به مراد تو بخوانیم
مابین عشا معرکه ی جلوه گری ها
زیباست که در موسم انگور بیایی
ما را بدهی باده ای از خون جگری ها
تاول زده غضروف دو زانوی صبورم
در هروله ی تازه به دنبال پری ها
آوازه اش افتاده به این شهر می آیی
دیدند تو را مردم صحرا- کَپَری ها
باشد تو بیایی نفسی تازه بگیریم
تا باد چنین باد، از این خوش خبری ها!(15)
***
مثل رودها جاری، مثل کهکشان روشن
نام او که می آید، می شود زبان روشن
نام او که چون گل ها، در بهارها جاری ست
نام او که از عطرش دست باغبان روشن
گرچه در زمین امروز جز غم و تباهی نیست
گرچه هیچ خورشیدی نیست در جهان روشن
گرچه زندگی را مرگ، جرعه جرعه می نوشد
پشت خواب ما تا صبح، چشم کرکسان روشن
گرچه که پدر دستش پیر و خسته و خالی ست
گرچه در دل مادر آتشی نهان روشن
او می آید و فردا دور از این سیاهی ها
روزهای ما همچون روز دیگران روشن!
او اگر بیاید نیست نابرابری دیگر
آه می شود آن روز، سهم عشق و نان روشن!(16)
***
ای جانِ جانِ جانِ جهان های مختلف!
ایمان عاشقانه ی جان های مختلف!
روح سلام در تن هستی که زنده ای
همواره در نسوج زبان های مختلف
رؤیای دلنواز صدف های ساحلی
دریای مهربان کران های مختلف
تنها به آبروی تو آرام مانده است
آتش فشانیِ فوران های مختلف
ما، مانده ایم چون رمه هایی رها شده
در گرگ و میش ذهنِ شبان های مختلف
دارد یقین چوبیِ مان، تیغ می خورد
در آتش هجوم گَمان های مختلف
آقا! درآ به عرصه ی هیجای روزگار
ما را بگیر از هیجان های مختلف (17)
***
مضامین طراوت ذوق باران، روح شورانگیز دریایی
زلال آواز، مثل خاطرات چشمه در شعرم شکوفایی
نگاهم روبه رو شد با نگاهت، اتفاق افتاد وسعت یافت
شبیه بی نهایت در شروع شرقی آیینه پیدایی
در انبوه نگاهت ناگهان گم کرده ام شیداترین خود را
شکوه روشن عشق! ای که خود گم کرده ی دل های شیدایی
شبی مثل فرودت در غزل، در ساکنان شوق نازل شو
که ای وحی مجسم، نور جاری، قبله ی اشراق دل هایی!
پگاهی در طلوعی تازه، دنیا را پر از شوق شکفتن کن!
یقینم می تپد در سینه، ای قرآن زهرایی که می آیی
نشسته طفل اشکم در مسیرت تا غزل بر شانه برگردی
گره از بغض های خسته، از آینده های بسته بگشایی!(18)
***
میوه ی حادثه روزی به ثمر می آید
جدِّ شمشیر به دستم ز سفر می آید
گوشه ی خلوت محراب ز تب می لرزد
و دعای شب جمعه به ثمر می آید
کسی از سمتِ خدا می گذرد تیغ به کف
دست بر قبضه ی شمشیر دو سر می آید
می رسد صاعقه وار اسب سپیدی از راه
یال برهم زده، از سمت خطر می آید
می شود آتش اعجاز، بلند از افلاک
و غزل جوشی احساس به سر می آید
خواب دیدم همه ی پنجره ها باز شده
غزل منتظرم از پسِ در می آید (19)
***
هر صبح با سلام تو بیدار می شویم
از آفتاب چشم تو سرشار می شویم
در چشم های آبی ات تا افق وسیع
یک آسمان ستاره ی سیّار می شویم
یک آسمان ستاره و یک کهشان شهاب
بر روی شانه های شب آوار می شویم
چندین هزار پنجره لبخند می زند
تا روبه روی فاجعه دیوار می شویم
روزی هزار مرتبه تا مرگ می رویم
روزی هزار مرتبه تکرار می شویم
فردا دوباره صبح می آید از این مسیر
چشم انتظار لحظه ی دیدار می شویم (20)
***
آینده به نام تو رقم خواهد خورد
بر باورمان جمعه قسم خواهد خورد
روزی که بهار با تو آغاز می شود
نوروز تصنّعی به هم خواهد خورد (21)
***
کاش این دل مرده را خدا جان می داد
آشفتگی ام را سر و سامان می داد
ای کاش سوار عشق در عرصه ی دل
می آمد و فاتحانه جولان می داد (22)
***
اگر آن سروقامت رو نماید
درِ باغ خدا را می گشاید
تنم را فرش کردم تا بتازد
دلم را نذر کردم تا بیاید!(23)
***
ای صاحب عقل و عشق دیوانه ی تو
حیرانِ تو آشنا و بیگانه ی تو
دیدار تو را همه نشانی دادند
ای در همه جا، کجاست پس خانه تو؟

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 625
نویسنده : sina95

 مهدویّت و شعر انتظار

 






 
بزرگترین خطری که هر جامعه را تهدید می کند و سقوط و انحطاط آن را قطعی میسازد، یأس و ناامیدی از رسیدن به کمال و سعادت است؛ اگر این بیماری خطرناک به ذهن و اندیشه ی جامعه، به ویژه جوانان آن جامعه، سرایت کند می تواند به راحتی آن جامعه را به قهقرا و نابودی کشاند. و متأسفانه این خطر امروزه بیشتر از گذشته، جوامع انسانی را تهدید می کند.
بش رامروز به رغم پیشرفت های سریع در عرصه های علمی و تکنولوژیکی، نتوانسته به منشور سعادت خود دست یابد و حتی بیشتر از گذشتگان خود، احساس سرگردانی و ناامیدی می کند.
نقطه ی مقابل این ناامیدی، انتظار و باور عمیق و قلبی به فرارسیدن و ظهور «موعود» و سامان یافتن اوضاع پریشان بشر است.
«... و همین انتظار است، که عالی ترین انگیزه ی سوق بشر به راه کمال و جمال و رشد و تعالی است؛ و در پایه گذاری حکومت قرآن که در آن انسان الهی فرمان می دهد، اثری بس عظیم دارد و می تواند وسیله ی سعادت یک امت قوی و استوار باشد.» (1)
آزادی، عدالت و برابری و برادری، از دغدغه های دیرینه ی بشریت است؛ و این دغدغه ها مهمترین دلیل گرایش به موعود در خاطر و جان بشریت محسوب می شود.
مهدویّت و انتظارِ موعود، چشم انداز روشنی است به سوی روشنای الهی و نور و کمال. پس همه ی ملت ها باید تلاش کنند تا جان خود را به سوی سرچشمه های این افق روشن سوق دهند.
ایمان به موعود، یعنی باور به این که در نهایت، این عدل و داد است که جهان را سرشار از حضور خویش خواهد کرد و حکومت زمین، به مستضعفان خواهد رسید.
در قالب نظریه ی مهدویت است که انسان به مقام خلیفه اللّهی می رسد، و آینه ای می شود برای انعکاس عارفانه ی صفات پروردگار.
ایمان به مهدویت، در بطن خود ایمان به توحید و خلقت حسنه را دربر دارد؛ و این ها را نمی توان از یکدیگر رها دانست.
ایمان به مهدویت، اعتقاد به این است که پروردگار انسان را در دنیا سرگردان رها نکرده است، و این انسان راهی به سمت رهایی دارد و فلسفه ی خلقت هستی بر این است که روزی جهان از پرتو روشنای الهی روییدن خواهد گرفت و حاکمیت خداوند، سراسر جهان را دربر خواهد گرفت.
«اعتقاد به ظهور منجی و مهدویت در معنای عام خود، یک باور دینی فراگیر در بین انسان ها بوده است. در ادیان مختلف، چنین اعتقادی به نحو ملموس و بارزی تجلّی یافته است و منجی با تعابیر مختلفی چون؛ «مسیحا» در یهود و مسیحیت، «سوشیانت» در زردشت، و در نهایت «حضرت مهدی(عج)» در فرهنگ اسلامی، یاد شده است.» (2)

مهدویت و شعر فارسی

هر چند غالب شاعران بزرگ فارسی، اهل تسنن بوده اند، اما در آثار آنان اشارات و تلمیحاتی ولو از بینش اساطیری، به موضوع مهدویت دیده می شود.
مسأله ی «موعود» از موضوعات کهن و دیرینه ی شعر فارسی است و در شعر بسیاری از شاعران کهن، از جمله؛ سعدی، مولوی، خواجوی کرمانی، جامی و... به آن اشاره شده است. البته پیرامون طرح این موضوع، میان ادبیات کهن و شعر امروز، تفاوتی است؛ یعنی در شعر قدیم پرداختن به این موضوع غالباً اشاره وار و اجمالی است، اما طرح گسترده ی مهدویت در شعر فارسی، به آغاز دوران صفویه و روی کار آمدن تفکر شیعی، به ویژه دوران پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران برمی گردد- روزگاری که این موضوع، مجال بیشتری برای مطرح شدن داشته است- به طوری که می توان گفت:
انعکاس مهدویت در شعر پس از پیروزی انقلاب، برابر با تمام تاریخ شعر فارسی است.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی شاعران کوشیدند تا به مهدویت و انتظار از مناظر بایسته و جدیدی نگاه کنند و چنان که می بینیم پویایی و هدفمندی، که جزء لاینفک انقلاب اسلامی ایران است، در همه ی زمینه ها تأثیرگذار بوده و شاعران انقلاب سعی کرده اند در شعر خویش، تعریف جدیدی از انتظار را ارایه دهند؛ «انتظاری» که در آن جایی برای رخوت و سستی نیست، و «منتظر» کسی است که در وجود او عشق به کمال، موج می زند و همین عشق، وی را به حرکت، ابداع و آفرینش فرامی خواند، و او همان منتظر واقعی است.
همان گونه که اشاره شد، در شعر کهن فارسی، مهدویت و انتظار در حاشیه قرار دارد. در واقع بسیاری از شاعران قدیم، در شعرهایی که به طور کامل به مسأله ی ظهور اختصاص ندارد، به عنوان یک تلمیح یا اشاره ی تاریخی، به این موضوع پرداخته اند و یا در حدّ یکی، دو بیت در آن درنگ می کنند.
سنایی غزنوی، شاعر بزرگ قرن پنجم و ششم هجری، در یکی از قصاید خویش چنین تصویری از ظهور آن حضرت ارایه می کند:
گرچه آدم صورتان سگ صفت مستولی اند
هم کنون باشد کز این میدان دل عیّاروار
جوهر آدم برون تازد، برآرد ناگهان
زین سگان آدمی کَیمُخت و خَر مردم، دمار
گر مخالف خواهی، ای مهدی، درا از آسمان
ور موافق خواهی، ای دجّال، یکره سر برآر
یک طپانچه ی مرگ و، زین مردارخواران یک جهان
یک صدای صور و زین فرعون طبعان، صدهزار
باش تا زا صدمت صور سرافیلی شود
صورت خوبت نهان و سیرت زشت آشکار
تا ببینی موری، آن خس را که می دانی امیر
تا ببینی گرگی، آن سگ را که می خوانی عِیار (3)
می بینیم که شاعر به شکل گزارش گونه ای با مسأله ی ظهور حضرت مهدی(عج) برخورد کرده و به صورتی سطحی از آن عبور می کند و آن گونه که باید، سخن از انتظار نیست.
نکته ی جالب دیگر این است که در بیشتر مواردی که نام حضرت صاحب الزمان(عج) در شعر حضور دارد شاعران به تناسب معنی، به دجّال نیز اشاره کرده اند؛ گویا کوشیده اند نمادهای خیر و شر را در شعر خویش در تقابل قرار دهند.
بیدل دهلوی نیز در بیتی می گوید:
«این مغروران جاه و مقام، آن قدر با حقیقت بیگانه شده اند که حتی مهدی صاحب الزمان(عج) نیز نمی تواند آنان را به راه راست هدایت کند.»
البته این اغراقی شاعرانه برای نشان دادن میزان این غرور است.
عرض دین حق مبر در پیش مغروران جاه
سعی مهدی برنمی آید به این دجّال ها (4)
اما برخورد شاعران پس از انقلاب اسلامی با انتظار و مهدویت دگرگونی است؛ یعنی سروده ها شخصاً به آن حضرت اختصاص دارد، و غالباً نیز در آنها موضوع ظهور با جدیّتی ویژه و درخور، و با تفضیل خاص بیان می شود.
انقلاب اسلامی مفهومی عمیق، ازلی و ابدی از انتظار را در جان های روشن و تشنه ریخت، و ما با درک این مفهوم، از رخوت و انفعال خود بیرون‌آمدیم و به این تشخیص رسیدیم که انتشار واقعی دست بر روی دست گذاشتن نیست، و منتظر واقعی آن کسی است که به سمت موعود عاشقانه و بی تابانه حرکت کند.
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین باقی ست روی لحظه هایم جای پای تو
اگر کافر، اگر مؤمن، به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من برنمی دارد هوای تو
صدایم از تو خواهد بود، اگر برگردی ای موعود
پر از داغ شقایق هاست، آوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جست وجو کردم
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر آن سوتر است از این تمدن روستای تو؟(5)
می بینیم چنانکه موعود در حرکت است، شاعر نیز به عنوان منتظر در جست وجوی اوست؛ و این موعود است که شاعر را به سمت خود می کشاند.
در مصراع دومِ اولین بیت، شاعر انتظار را به زمان خاصی محدود نمی کند، بلکه در تمام لحظات خود منتظر موعود است.
در بیت سوم، شاعر با نگاهی فرازمانی، خود را وامدار و میراث دار تمام شهیدان می داند؛ همانانی که برای تحقق عدالت، جان خود را نثار کردند و شاعر به موعود می گوید:
«اگر بازگردی، صدایم که سرشار از داغ شقایق هاست، برای تو خواهد بود!»

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 745
نویسنده : sina95

 علل و اسباب غیبت امام مهدی (عج) (2)

 






 

کلامی زیبا از حضرت علی (علیه السّلام)

در پایان این قسمت از بحث، مناسب است که توجه خوانندگان محترم را به فرمایش حضرت امیر المومنین (علیه السّلام) که بیانگر بعضی از علل و حکمت های غیبت است جلب کنیم. آن جا که حضرت به کمیل بن زیاد نخعی می فرماید:
«اللهمَّ بلی! لا تخلو الأرض من قائم لله بحجّة، إما ظاهراً مشهوراً، و إما خائفاً مغموراً، لئلّا تبطل حجج الله و بیّناته، و کم ذا و أین اُولئک؟ اُولئک و الله الأقلّون عدداً، و الأعظمون عند الله قدراً.
یحفظ الله بهم حججه و بیّناتِهِ حتّی یودعوها نظراءهم، و یزرعوها فی قلوب أشباههم.
هَجَم بهم العلم علی حقیقة البصیرة، و باشروا روح الیقین، و استلانوا ما استعوَرهُ المترفونَ، واَنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلی.
اُولئک خلفاء الله فی أرضه، و الدعاة إلی دینه، آه آه شوقاً إلی رؤیتهم!». (1)
« بار خدایا! چنین است که زمین هرگز از کسی که با حجت و دلیل، قیامِ به حق نماید و دین خدا را بر پا دارد خالی نخواهد ماند؛ خواه این کس ظاهر و آشکار باشد [مانند امامان یازده گانه ی معصوم علیهم السلام] خواه در حال ترس و پنهانی [مانند امام دوازدهم حضرت مهدی (علیه السّلام) [تا دلایل الهی و مشعل های فروزان خدا از بین نرود. و آنان چند نفرند و کجایند؟ به خدا سوگند که تعداد اندک و مقام و منزلتشان در نزد خدا بسی بزرگ و ارجمند است. زیرا خدا به وسیله ی آنان حجت ها و دلایل روشن خویش را پاسداری می کند،
تا آن را به کسانی مانند خود بسپارند و بذر آن را در دل های افرادی مثل خودشان بیفشانند.
علم و دانش با بینش حقیقی به آنان رو می آورد و آنها، روح یقین را با نهادی آماده و پاک لمس می کنند و آنچه را دنیا پرستان هوس باز، دشوار و ناهموار شمارند، آنها برای خویش آسان و گوارا دانند و آنچه را جاهلان از آن هراسان باشند آنان بدان اُنس گیرند. زیرا آنان دنیا را با بدن هایی همراهی می کنند که ارواحشان به جهان بالا پیوسته است.
آنان در زمین، خلفای خدا و دعوت کنندگان به دین او هستند. چقدر مشتاق و آرزومند دیدارشان هستم!»
آنچه حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) در این حکمت برای کمیل بن زیاد بیان فرموده است، جز بر پیامبر اکرم و امامان معصوم بعد از آن حضرت ، بر هیچ مقام و شخصیّتی منطبق نمی شود. حتی ابن ابی الحدید نیز این جملات امام (علیه السّلام) را بیانگر اعتقادات شیعه می داند و می گوید: « این جمله اعتراف صریح امام نسبت به مذهب امامیّه است». (2)

نکاتی چند از کلام حضرت علی (علیه السّلام)

حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) در این کلام ژرف و پُر محتوا، نکات مهمی را بیان داشته اند که به آن اشاره می کنیم:
1- امام (علیه السّلام) قبل از هر چیز توجه جامعه ی بشری - به خصوص مسلمانان-را به ضرورت مسئله امامت و رهبری خاطر نشان فرموده و نیاز مبرم جامعه اسلامی را، در هر عصر و زمان، به وجود امام واجد تمام شرایط که از سوی خدا انتخاب شده باشد، متذکر شده و در بیانی شیوا و دعاگونه، خداوند متعال را بر صدق گفتار خود که بیان یک حقیقت دینی و ضرورت اسلامی است گواه گرفته است که نباید صحنه ی زمین از امام و رهبری که بیانگر حقایق و خواسته های الهی است خالی بماند. زیرا اگر زمین از حجت خدا خالی بماند، دلایل الهی آسیب پذیر می شود و نشانه های خدا در زمین باطل خواهد شد.
2- نکته دیگری که امام (علیه السّلام) بدان اشاره فرموده اند تشریح موقعیت امامان راستین و جانشینان واقعی پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم اسلام است که در وجود خود و فرزندان معصوم آن حضرت خلاصه گردیده است. لذا حضرت بار دیگر نظر جامعه را به این نکته توجه می دهد که عهده دار مقام امامت و رهبری مسلمانان، از طرف خدا تعیین می شود. این امام، ممکن است به دو وجه وظیفه ی خطیر امامت را انجام دهد و در هر حال مردم را به سوی خواست خدا هدایت نماید و این معنا از دو جمله ی مختصر و پرمحتوای آن حضرت استفاده می شود که فرمود :«إما ظاهراً مشهوراً و إما خائفاً مغموراً». زیرا یا این گونه است که جامعه ی اسلامی بعد از پیامبر اسلام فرمایشات آن حضرت را در مورد اطاعت و فرمان برداری از امام و رهبر واجد تمام شرایط - که از سوی خدا به وسیله ی پیامبرش اعلان گردیده است - به کار می گیرند و زمینه و شرایط برای فعالیت همه جانبه امام و حجت بعد از پیامبر فراهم می گردد که در این صورت، امام زعامت
مستقیم جامعه ی اسلامی را به دست می گیرد و به طور ظاهر و آشکار در میان مردم به هدایت و ارشاد آن ها می پردازد و تمام دستورات و قوانین اسلام را مانند پیامبر اجرا می کند و یا این گونه است که مردم نسبت به امام و رهبر معصوم، فرمان بردار نیستند که در این فرض نیز از دو حال خارج نیست؛
حالت اول این است که گر چه امام (علیه السّلام) به واسطه ی غصب خلافت از سوی دیگران، از آزادی برخوردار نیست، لکن تا حدّی می تواند در جهت نشر علوم قرآن و ترویج احکام اسلام و جوابگویی به مشکلات فکری فعالیّت کند همانطوری که هر کدام از امامان معصوم ما، مشکلات علمی و فکری و سایر مشکلات جامعه را در حدّ امکان به نحو احسن می گشودند.
حالت دوم این است که بر اثر حاکمیت زمامداران خودسر و ستمگر و نامساعد بودن زمینه و شرایط لازم برای انجام وظیفه ی رهبری ، امام (علیه السّلام) - از ترس جان خود و شیعیان - ناگزیر می گردد که به صورت ناشناس و پنهانی به سر برد تا زمینه و شرایط کافی برای حضور وی در جامعه فراهم شود. مانند امام دوازدهم، حضرت مهدی (علیه السّلام) که با چنین موقعیت دردناک و جانسوزی روبرو گردید و جوّ حاکم به حدّی تیره و نامساعد بود که امام (علیه السّلام) را وادار به اختفای از دشمن و غیبت از انظار عمومی کرد؛ به طوری که بر اساس روایاتی که در این رابطه آمده است، شیعیان به جهت رعایت مسایل امنیتی ، حتی از تصریح نام مبارک امام دوازدهم (علیه السّلام) منع شده بودند و با رمز و اشاره درباره ی آن حضرت سخن می گفتند. (3)
3- نکته دیگری که از کلام حضرت امیرالمومنین (علیه السّلام) استفاده می شود این است که امام (علیه السّلام) به تعداد امامان اشاره فرموده است و با ادای سوگند، قلّت و محدودیّت امامان معصوم را خاطر نشان کرده است. این موضوع با در نظر گرفتن روایات فراوانی که از پیامبر اکرم درباره ی خلفای دوازده گانه آن حضرت آمده است تنها با عقیده ی شیعه ی امامیّه که قائل به امامت دوازده امام هستند، منطبق می گردد.
4- آخرین نکته ای که متذکر می شویم این است که ایشان، پس از برشمردن برتری ها و ویژگی های ممتازی که در این گروه و عدّه کم موجود است، اوصاف و صفاتی را برای آنان ذکر می کند که جز در پیامبران و جانشینان آنان چنین صفاتی وجود ندارد.
حضرت می فرماید: «اینان خلفای خدا در زمین و دعوت کنندگان به دین او هستند».
این بیان را قرآن کریم در مورد پیامبرانی مانند داود (علیه السّلام) آورده است و از وی به عنوان خلیفه ی خدا در زمین نام برده است چنانکه می فرماید:
(یا داوُدُ إِنّا جَعَلناکَ خَلیِفَةً فِی الأَرضِ فَاحکُمُ بَینَ النّاسِ بِالحَقِّ) (4)
«ای داود! ما تو را خلیفه خود در زمین قرار دادیم. پس در بین مردم به حقّ داوری کن».
از توجه به فرمایش حضرت علی (علیه السّلام) که از آن افراد، به عنوان خلفای خدا در زمین یاد می کند و همچنین با توجه به این نوع از آیات قرآن کریم،
نکته ای که بدان پی می بریم این است که جز پیامبر گرامی اسلام و جانشینان بر حقّ آن حضرت، که نقش رهبری و تعلیم و تربیت صحیح جامعه را بر عهده دارند، کسی دیگر نمی تواند حجت و خلیفه ی خدا در زمین باشد.
بنابراین، روشن شد که مقصود علی (علیه السّلام) از بیان عدّه ی خلفا، همان امامان و پیشوایان راستین شیعه است که مسئولیت امامت و رهبری جامعه ی اسلامی از طرف خدا به وسیله ی پیامبر بر دوش آنها نهاده شده است.
بدیهی است کسانی که بعد از پیامبر گرامی اسلام به طور خودسرانه و بدون توجه به سفارشات آن حضرت و نصّ صریح قرآن در مورد امامت حضرت علی (علیه السّلام) زمام امور را به دست گرفتند، نمی توان از آنان به عنوان خلیفه ی خدا یاد کرد. زیرا خلیفه ی خدا کسی است که از طرف خدا به وسیله ی رسولش انتخاب شده باشد. لذا اگر کسی از آنان به عنوان خلیفه ی خدا تعبیر کند بر خلاف صریح آیات قرآن عمل کرده است.
با این بیان روشن می شود که مدّعیان مقام خلافت که بعد از پیامبر در برابر اهل بیت آن حضرت تشکیل جبهه داده بودند، «خلیفة الله» نبودند. زیرا هیچ گونه نصّ و دلیلی که حاکی از خلیفه ی اللّهی آنان باشد از طرف خدا و رسول، اعلام و ارائه نگردیده است. همین طور آنان خلیفه ی مردم هم نبودند؛ زیرا در موقع انتخاب آنان به آرای عمومی مراجعه نشده بود و کسانی که از آنان به عنوان خلیفه یاد کردند اولاً از خودشان بودند مثل این که عمر دست به پشت دست ابی بکر زد و از او به عنوان خلیفه یاد کرد و ثانیاً تعداد آنها در آغاز کار به اندازه ی تعداد انگشتان یک دست هم نبود.
زیرا طبق شواهد تاریخی، آغاز کار، بیعت فقط توسطّ ابوبکر و عمر و ابو عبیده ی جرّاح (گورکن) انجام گرفت. (5) به همین جهت چنین انتخابی هیچ جنبه ی قانونی ندارد و هیچ یک از مسلمانان نباید آن را بپذیرند.
این موضوع را ما می توانیم از سخنان گُهربار حضرت شاه ولایت، مولانا امیر المومنین علی (علیه السّلام) استفاده کنیم؛ آن حضرت می فرماید:
«و اعجباه! أتکون الخلافة بالصحابة و لا تکون بالصحابه و القرابة».
«چه شگفت آور است! آیا رسیدن به خلافت، تنها با نام و نشان صحابی داشتن روا است؛ امّا با نام و نشان صحابی داشتن و قرابت و خویشاوندی پیامبر روا نیست».
در همین راستا، حضرت خطاب به غاصبین خلافت فرمود:

فإن کنت بالشوری ملکتَ اُمورهم ... فکیف بهذا و المشیرون غیّب
وإن کنت بالقربی حججت خصیمهم ... فغیرک أولی بالنبیّ و أقرب (6)

«امّا این که می گویی مردم به تو رأی دادند و جماعت از خلافت تو راضی بودند، درست نیست، زیرا بسیاری از صحابه هنگام رأی گیری حضور نداشتند.
پس چگونه بیعت منعقد شد و رأی گیری به عمل آمد؟! امّا این که می گویی از نزدیکان پیامبر و خاندان او هستی، بدان که غیر تو (یعنی: من که علی هستم) از تو به پیامبر نزدیک تر است».

4- امتحان مردم

یکی دیگر از مصالح و حکمتهای غیبت امام عصر (علیه السّلام) آزمایش و امتحان شیعیان است. زیرا براساس آنچه از آیات قرآن و روایات اسلامی که همواره بوده و هست. قرآن کریم می فرماید:
(اَلّذی خَلَقَ المَوتَ وَ الحَیوةَ لِیَبلُوَکُم أیُّکُم أَحسَنُ عَمَلاً) (7)
«خداوند کسی است که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش و امتحان کند که کدام یک از شما بهتر عمل می کنید».
امتحان، وسیله ای است برای ظهور کمالات و استعدادهای درونی انسان که شخصیت افراد و درجه ی ایمان و صبر و استقامت آن ها را در مقام اطاعت از اوامر خداوند و رسول او روشن می کند.

آزمایش دوران غیبت، سخت ترین آزمایش ها

چنانکه از روایات و اخبار استفاده می گردد، امتحان و آزمایش به وسیله ی غیبت امام (علیه السّلام) به چند جهت از شدیدترین امتحان ها است:

جهت اول:

این که، از روایاتی استفاده می شود که مومنین و افرادی که در زمان غیبت آن حضرت به سر می برند از حیث درجه و مقام بر کسانی که در زمان حضور پیامبر و سایر ائمه علیهم السلام بودند برتری دارند. لازمه ی این برتری و موقعیّت ، شدّت و سختی امتحان آنها است که به وسطه ی طولانی شدن غیبت امام و حجت خدا، متوجّه آنان می شود؛ لکن آنان ذرّه ای شکّ و تردید به خودشان راه نمی دهند و با اخلاص کامل بر اعتقاد به امامت آن حضرت ثابت و استوار می مانند.
چنانکه حضرت علی (علیه السّلام) از پیامبر نقل می کنند که خطاب به وی فرمود:
«یا علیّ، و اعلم أنَ أعجب الناس إیماناً و أعظمهم یقیناً یکونون فی آخرالزمان لم یلحقوا النبیّ و حجبتهم الحجّة، فآمنوا بسواد علی بیاض». (8)
« ای علی! بدان که عجیب ترین افراد از جهت ایمان و بزرگی یقین، قومی هستند که در آخرالزمان به سر می برند. زیرا آنان، در عین حال که پیامبر را ملاقات نکرده اند و امام و حجت خدا نیز از آن ها محجوب و غایب است، به وسیله سیاهی ها و خطوطی که در کاغذها مانده است، ایمان آورده اند».
در روایت دیگری ابن عباس از پیامبر اکرم نقل می کند که آن حضرت فرمودند:
«علی بن ابی طالب (علیه السّلام) امام و جانشین من بر امت من است. از فرزندان علی است همان قائم منتظری که زمین را از قسط و عدل پر می کند همان طوری که از جور و ستم پر شده باشد».
آنگاه حضرت فرمودند:
«والّذی بعثنی بالحقّ بشیراً انّ الثابتین علی القول به فی زمان غیبته لأعزّ من الکبریت الأحمر».
« سوگند به خدایی که مرا به حق مبعوث داشت و بشارت دهنده قرار داد؛ کسانی که در زمان غیبت آن حجت خدا بر قول و اعتقاد به امامت وی ثابت بمانند از طلای سرخ - یا یاقوت سرخ - کمیاب ترند!»
جابربن عبدالله انصاری بلند شد و عرض کرد: «آیا برای قائم (علیه السّلام) غیبتی است؟»
حضرت فرمود:
«آری، به خدا سوگند! «وَ لُیِمَحّصَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمحَقَ الکافِرِینَ» (9)؛ تا خداوند بندگان با ایمان را خالص گرداند و امتحان کند و کافران را نیست و نابود گرداند». (10)

دشواری حفظ ایمان در دوران غیبت

جهت دوم:

این که، پیشامد های ناگوار و دگرگونی هایی که در دوران طولانی غیبت رخ می دهد، مردم را نیز متحوّل و دگرگون می سازد به طوری که حفظ ایمان و استقامت در راه آن، بسیار سخت و دشوار است که حتّی
امامان پیشین نیز، جامعه شیعه را در جریان آن قرار داده اند و آن ها را از سختی ها و مشکلاتی که در راستای حفظ ایمان در زمان غیبت متوجّه آنان می شود، خبر داده اند.
حضرت صادق (علیه السّلام) فرمود:
«إن لصاحب هذا الأمر غیبة ، المتمسّک فیها بدینه کالخارط للقتاد - ثم قال هکذا بیده - ثم قال: فأیّکم یمسک شوک القتاد بیده؟ ثمّ أطرق ملیّاً، ثمّ قال: إنّ لصاحب هذا الأمر غیبة، فلیتّق الله عبد و لیتمسّک بدینه». (11)
«کسی که بخواهد در زمان غیبت صاحب الأمر (علیه السّلام) به دین خود چنگ بزند و به لوازم دینداری ملتزم باشد، مانند کسی است که بخواهد با کشیدن دست، خارهای درخت قتاد را بکَنَد. سپس حضرت فرمودند: کدام یک از شما می تواند خارهای درخت قتاد را با دست بگیرد؟
بعد فرمودند: به درستی که برای صاحب این امر، غیبتی است که باید بنده ی خداف تقوا و پرهیزگاری را پیشه ی خود سازد و به دینش چنگ زند».
آری! در دوران اندوهناک غیبت آخرین حجت و ذخیره ی خدا در زمین، ظاهر فریبنده ی امور دنیوی، یکی پس از دیگری، جلوه گر می گردد و دل افراد را فریفته و اسباب گوناگون گناه و معصیت، بیش از پیش فراهم شده و در دسترس همه قرار گیرد. بساط لهو لعب، غنا و نوازندگی و طرب،
همه جا گسترده می شود و با اختلاط و امتزاج های نامشروع مرد و زن، زمینه ی بیشتری برای دسترسی به گناه فراهم می گردد. علاوه بر آن، قدرت های طاغوتی و غیر دینی نیز در افزایش گناه و معصیت تأثیر فراوان دارند. در آن دوران، دینداران حقیقی به ظاهر، ذلیل، و بلهوسان نابکار به ظاهر، عزیزند؛ امر به معروف و نهی از منکر فراموش، و انجام منکرات در هر کوی و برزن متداول و مرسوم می گردد.
بنابراین باید گفت که دینداری، سخت و مشکل است. لذا عظمت افرادی که در شرایط سخت و دشوار غیبت، دین خود را حفظ کنند و بر اعتقاد به امامت حضرت مهدی (علیه السّلام) ثابت و استوار بمانند، روشن می شود امید آن که خداوند ما را از ثابت قدمان بر اعتقادات صحیح اسلامی و امامت ائمه معصومین علیهم السلام قرار دهد و مقدّمات ظهور حضرت را فراهم نماید.

وسوسه های فکری و اعتقادی در زمان غیبت

جهت سوم:

جهت دیگری که امتحان و آزمایش شیعیان را در زمان غیبت دشوار می کند، وسوسه های فکری است که متوجه شیعیان می شود و احیاناً بعضی از آن ها را دچار شک و تردید می کند.
دشوار بودن مسئله از این جهت، به قدری دردآور است که طبق بعضی از روایات، وقتی امام صادق (علیه السّلام) موقعیّت شیعیان زمان غیبت را ملاحظه می کردند، آنچان ناراحت و اندوهناک و گریان شدند که اصحاب آن حضرت، شگفت زده و متحیّر گشتند. چنانکه از سَدیر صیرفی نقل شده که گفت: در موقعی که حضرت امام صادق (علیه السّلام) مسئله غیبت را متذکّر
شدند، به قدری ناراحت و گریان بودند که عقل از سر ما پرید و از ناله های هولناک آن حضرت قلب های ما به فغان و خروش آمد.
آنگاه وقتی از حضرت، علّت ناراحتی و اندوهشان سؤال شد، فرمود:
«وقتی گرفتاری های شیعیان را در زمان غیبت ملاحظه می کنم و می بینم که بسیاری از آنان از دین و عقیده ی خودشان برگشته اند، این چنین ناراحت می گردم و حزن و اندوه بر من غالب می شود.
فأخذتنی الرقّة، و استولت علیّ الأحزان». (12)

آیا در زمان غیبت همه ی شیعیان دچار شکّ و تردید می شوند؟

اینک در این جا سؤالی مطرح است و آن است که آیا به واسطه ی طولانی شدن غیبت امام عصر (علیه السّلام) همه ی شیعیان دچار شکّ و تردید نسبت به آن حضرت می شوند؟
در پاسخ این پرسش باید بگوییم: چنانکه از روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلّم و ائمه ی معصومین علیهم السلام استفاده می شود، چنین نیست که تمام شیعیان دچار شکّ و تردید شوند. زیرا شواهد تاریخی نیز نشان می دهد که معمولاً در مسایل اعتقادی و ایمان به خدا و پیامبران الهی، گر چه در مواردی تعداد زیادی از دین و اعتقادات صحیح منحرف می شدند، لکن چنین نیست که به طور کلّی در همه ی افراد، ارتداد حاصل شود و همگان به انحراف کشیده شوند؛ بلکه همیشه عدّه ای- اگر چه اندکی از آنها- بر دین و اعتقادات صحیح باقی می مانند.
قرآن کریم این حقیقت را در ماجرای طالوت و جالوت بیان می کند و می فرماید:
( فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتَ بِالجُنُودِ قَالَ إنَّ اللهَ مُبتَلِیکُم بِنَهَرٍ فَمن شَرِبَ مِنهُ فَلَیسَ مِنّی وَ مَن لَم یَطعَمهُ فَإنَّه مِنّی إِلّا مَنِ اغتَرَفَ غُرفَةً بِیدِهِ فَشرِبُوا مِنهُ إلّا قَلیلاً مِنهُم فَلَمّا جَاوَزَهُ هُوَ وَالَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ قالوا لا طَاقَة لَنا الیَومَ بِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالَ الَّذینَ یَظنُّونَ أَنَّهُم مُلاقُوا اللهِ کَم مِن فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَت فِئَةً کَثیرةً بِإِذنِ اللهِ وَاللهُ مَعَ الصَّابرِینَ* وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنا أَفرِغ عَلَینا صَبراً وَ ثَبِّت أقدامَنا وَانصُرنا عَلَی القَومِ الکَافِرِینَ * فَهَزَمُوهُم بِإِذنِ اللهِ و قَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَ آتاهُ اللهُ المُلکَ وَ الحِکمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشَاءُ وَ لَو لا دَفعُ اللهِ النّاسِ بَعضَهُم بِبَعضٍ لَفَسَدَتِ الأَرضُ وَلِکنَّ اللهَ ذُوفَضلٍ عَلَی العالَمِینَ). (13)
« هنگامی که طالوت سپاهش را باخود برد، به آنان گفت: خداوند شما را به وسیله ی نهر آبی آزمایش می کند؛ هر کس از آن بنوشد، از من نیست و هرکس جز یک پیمانه ننوشد، از من است که جز عدّه ی کمی همه از آن نهر نوشیدند. آن گاه افرادی که از بوته ی آزمایش به سلامتی بیرون آمدند، وقتی از نهر گذشتند از کمی افراد و نفرت خود ناراحت شدند و گفتند: «ما توانایی مقابله با نیروهای جالوت را نداریم».
آنان که می دانند خدا را ملاقات خواهند کرد، با قدرت ایمان و تکیه بر یاری خداوند گفتند: « چه بسیار گروه های کوچکی که به فرمان و یاری خدا بر گروه های بزرگ و عظیم دشمن غلبه یافتند و پیروز گردیدند. زیرا خداوند با صبر پیشگان است».
سپس همان گروه اندک، امّا با ایمان، در مقابل سپاهیان انبوه جالوت به استقامت پرداختند و گفتند: « پروردگارا! پیمانه ی صبر و استقامت را بر ما فرو ریز و ما را در مقابل دشمن ثابت قدم دار و ما را بر کافران، ظفر و پیروزی عنایت فرما».
آن ها به فرمان خدا سپاه دشمن را به هزیمت و فرار واداشتند و داود، جالوت را کشت و خداوند، حکومت و دانش را به وی بخشید و آنچه خواست به او تعلیم داد. و اگر خدا بعضی از مردم را به وسیله ی بعضی دیگر، دفع نمی کرد، زمین پر از تباهی و فساد می شد، لکن خداوند نسبت به جهانیان لطف و احسان می نماید».
با توجه به مفهوم آیات کریمه و روایات اهل بیت علیهم السلام جواب پرسش فوق بیشتر روشن می شود. زیرا درست است که طولانی شدن غیبت، در روحیه و افکار و احیاناً اعتقادات مردم تأثیر می گذارد، لکن موجب نمی شود که تمام معتقدین به امامت امام غایب (علیه السّلام) در عقیده و اعتقاد خود سست شوند، بلکه مومنین و معتقدینی هم وجود دارند که امتداد غیبت، ذرّه ای در ایمان راسخ آنان خلل وارد نمی کند چنانکه احادیث فراوانی نیز مؤیّد این معناست که نمونه ای از آنها را ذکر می کنیم:
عن أبی عبدالله (علیه السّلام) قال: «أقرب ما یکون العباد من الله عزّوجلّ و أرضی ما یکون عنهم إذا افتقدوا حجّة الله
عزّوجلّ، فلم یظهر لهم و لم یعلموا بمکانه، و هم فی ذلک یعلمون أنّه لم تبطل حجج الله [عنهم و بیّناته] فعندها فتوقعوا الفرج صباحاً و مساءً، و إنّ أشدَّ ما یکون غضب الله تعالی علی أعدائه إذا افتقدوا حجّة الله فلم یظهر لهم، و قد علم أنَّ اولیائَه لا یرتابون، و لو علم أنّهم یرتابون لما غیّب عنهم حجّته طرفة عین، و لا یکون ذلک إلا علی رأس شرار الناس». (14)
«از امام صادق (علیه السّلام) نقل شده است که فرمودند: «بهترین زمان قرب بندگان به خدا و بهترین زمان رضایت و خشنودی خداوند از آن ها، زمانی است که آن ها حجت خدا را در میان خدا نیابند و مکان وی را ندانند و در عین حال، می دانند که حجت و برهان خداوند باطل نمی شود. و زمین از حجت خالی نمی ماند). در این هنگام است که باید شما شیعیان هر صبح و شام، منتظر فرج امام (علیه السّلام) باشید. شدیدترین زمان غضب خدا بر دشمنانش نیز، زمان غیبت حجت او است. خداوند می داند که بندگان واقعی وی به جهت غیبت حجّتش، دچار شکّ و تردید نمی شوند. زیرا اگر چنین بود، خدا لحظه ای حجت خود را از بندگانش غایب نمی فرمود و این امر (مسئله غیبت) نمی باشد مگر به خاطر شریرترین افراد مردم».

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 691
نویسنده : sina95

 علل و اسباب غیبت امام مهدی (عج) (1)

 






 

1- واقع شدن سنّت های پیامبران درباره ی حضرت مهدی (علیه السّلام)

یکی از علل و اسباب غیبت امام زمان (علیه السّلام) که در روایات معصومین علیهم السلام آمده، این است که موضوع غیبت در اسلام چیز جدید و بی سابقه ای نیست، بلکه در امم پیشین نیز به صورت یک سنّت الهی جریان داشته است. از طرفی خدای متعال با ارسال پیامبران برای هدایت مردم، حجّت را برهمگان تمام کرده، و راه هر گونه عذر و بهانه جویی را بر افراد لجوج و بهانه گیر بسته است.
از طرف دیگر پیامبران خدا علیهم السلام تمام تلاش و کوشش خویش را برای هدایت و ارشاد مردم به کار برده و در این راه مصایب و مشکلات فراوانی را متحمّل می شدند و بدون کم ترین توقّع و چشم داشتی، مردم را به سوی خدا دعوت می کردند. متأسفانه مردم بر اثر جهل و نادانی بنای مخالفت با پیامبران خدا را می گذاشتند و آن چنان عرصه را بر آنان تنگ می کردند که در مواردی چاره ای جز اختفا و غیبت نداشتند. به همین جهت برای مدّتی از نظر مردم پنهان می شدند.
در این زمینه روایات زیادی از حضرت ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده است که به عنوان نمونه به ذکر دو حدیث بسنده می کنیم.
«سُدَیر از امام صادق (علیه السّلام) نقل می کند که حضرت فرمود:
برای قائم ما غیبتی است طولانی.
عَرض کردم: چرا یابن رسول الله؟
حضرت فرمود:
به جهت این که خدا خواسته است که سنّت و روش پیامبران گذشته را در مورد غیبت هایشان درباره ی آن حضرت نیز جاری کند؛ ای سدیر! به ناچار غیبت آن جناب واقع خواهد شد. زیرا خداوند متعال فرموده است: «لَتَرکَبُنَّ طَبَقاً عَن طَبَقٍ» (1) سنّت گذشتگان درباره ی شما نیز جاری خواهد گشت». (2)
«عبدالله بن فضل هاشمی از امام صادق (علیه السّلام) نقل می کند که حضرت فرمود:
ناگزیر برای صاحب الامر غیبتی خواهد بود، به طوری که صاحب هرعقیده ی باطلی در مورد آن حضرت دچار شکّ و تردید می شود.
عبدالله گفت: جانم به فدایت! چرا؟
حضرت فرمود:
ما اجازه نداریم علّت آن را برای شما بیان کنیم.
عبدالله بار دیگر عرض کرد: حکمت غیبت آن حضرت چیست؟
حضرت فرمود:
حکمت غیبت آن حضرت، همان حکمت غیبت پیامبران و حجج پیشین خداوند است و تا بعد از ظهور آن حضرت علّت آن کشف نمی شود؛ همان گونه که علّت سوراخ کردن کشتی و کشتن غلام و بپا نمودن دیوار توسّط خضر (علیه السّلام) تا هنگام جدا شدن موسی (علیه السّلام) از خضر برای آن حضرت روشن نشده بود». (3)
از این دو روایت که از امام صادق (علیه السّلام) نقل شد، چند نکته استفاده می شود:
1- اصل وقوع غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام)، و به طول انجامیدن آن از هر دو روایت استفاده می شود. زیرا روایت اول در طولانی شدن غیبت صراحت دارد، و در روایت دوم نیز به طولانی شدن غیبت اشاره شده است؛ به جهت این که حضرت فرمود:
«غیبت آن حضرت به گونه ای خواهد بود که موجب شکّ و تردید برای بعضی از افراد می شود»
و چنین غیبتی طبعاً ملازم با طولانی بودن آن است.
2- این که موضوع غیبت امام زمان (علیه السّلام) چیز جدید و بی سابقه ای نیست؛ بلکه در پیامبران و حجج پیشین خدا نیز، وجود داشته است و همان علل و اسباب و حکمت هایی که موجب غیبت آنها شده، غیبت آن بزرگوار را نیز موجب گردیده است.
3- از روایت دوم استفاده می شود که خداوند به ائمه ی معصومین نیز اجازه نداده است که تمام علل و اسبابی را که موجب غیبت حضرت
مهدی (علیه السّلام) شده، برای شیعیان بیان فرمایند و کشف آن ها را به بعد از ظهور آن حضرت موکول فرموده اند.
از این نکته، نکته ی دیگر و بلکه نکات دیگری می توان استفاده نمود؛ زیرا امام صادق (علیه السّلام) در پایان سخنانش به عبدالله بن فضل فرمود:
«ای پسر فضل! موضوع غیبت مهدی (علیه السّلام) امری خدایی و سرّی از اسرار او و غیبی از غیب های اوست. از آن جایی که ما می دانیم خداوند حکیم است، گرچه علّت و سبب آن برای ما روشن نباشد». (4)
آنچه لازم است اشاره کنیم آن است که ما باید بیشتر در زمینه ی شناخت حضرت مهدی (علیه السّلام) و همچنین موضوع ولایت و امامت ائمه ی معصومین علیهم السلام فکر و اندیشه خودمان را کار به گیریم و با تجزیه و تحلیل عمیق تری در راستای شناخت پیشوایان معصوم علیهم السلام گام برداریم.
اینجاست که باید در فکر و اندیشه ی عمیق تری فرو رویم و بدانیم که بعد از رحلت پیامبر گرامی اسلام چه رویداد بزرگی اتفاق افتاد بود که خلفا و جانشینان به حق پیامبر اسلام، یعنی حضرت علی (علیه السّلام) و فرزندان معصوم آن بزرگوار، در طول دویست و شصت سال نتوانستند آن چنان که می بایست حرف دلشان را بزنند و حقیقت امر را برای شیعیان و ارادتمندان خود بیان فرمایند تا جایی که بیان بسیاری از حقایق را به بعد از ظهور حضرت مهدی (علیه السّلام) موکول فرمودند چنانکه در فرمایش امام صادق (علیه السّلام) به عبدالله بن فضل هاشمی گذشت.
جواب این پرسش با مراجعه به تاریخ صدر اسلام به خوبی روشن می شود و معلوم می گردد که عامل تمام گرفتاری هایی که بعد از رحلت پیامبر اسلام برای مسلمانان پیش آمد، همان غضب خلافت است که به سبب آن زعامت و رهبری جامعه اسلام از صاحبان و وارثان اصلی آن سلب گردید.

2- همگونی غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام) با غیبت انبیای گذشته

در مورد همگونی غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام) با غیبت انبیا علیهم السلام، علل و حکمت هایی در روایات بیان شده است که با توجه به آن، قسمتی از اسرار غیبت روشن می شود. به چند روایت در این زمینه، اشاره می کنیم.
1- سدیر صیرفی می گوید : با مفضّل و ابوبصیر و ابان بن تغلب خدمت امام صادق (علیه السّلام) شرفیاب شدیم. آن حضرت بر روی خاک نشسته بود و لباسی خیبری بر تن داشت و همچون مادری فرزند مرده، گریه می کرد و حُزن و اندوه، سراسر وجود حضرت را فرا گرفته بود و در حالی که اشک هایش جاری شده بود می فرمود:
«سیّدی غیبتک نَفَت رُقادی، وضیقَت علیّ مهادی، وابتزّت منّی راحه فؤادی، سیّدی غیبتک أوصلت مصابی بفجایع الأبد».
«ای آقا من! غیبت تو خواب را از دیدگان من سلب نموده و زندگانی را بر من تنگ کرده و آرامش قلبم را از من گرفته است.
ای آقای من! غیبت تو، مصائب و اندوه مرا برای همیشه درد آور نموده است».
آن قدر حضرت صادق (علیه السّلام) درباره ی طولانی شدن غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام) سخن گفت که عقل از سر ما پرید و قلبمان شکست. به آن حضرت عرض کردیم: ای فرزند بهترین انسان ها! چرا این قدر گریان و اندوهناک هستید؟
حضرت صادق (علیه السّلام) در حالی که نفسی عمیق و سوزناک کشید، فرمود:
«امروز صبح به کتاب«جفر» نگاه کردم و در کیفیّت تولد و غیبت طولانی قائم (علیه السّلام) و گرفتاری مؤمنان و تردیدهایی که به واسطه ی طولانی شدن غیبت در آنان پیدا می شود و اکثر آن ها از دینشان بر می گردند، تأمّل کردم، رقّت، قلبم را فرا گرفت و غم و اندوه بر من چیره گشت».
از حضرت صادق (علیه السّلام) تقاضا کردیم که ما را مورد عنایت و تفضّل قرار داده و در جریان مسایل مربوط به غیبت آن حضرت قرار دهد.
حضرت صادق (علیه السّلام) در پاسخ فرمود:
«خداوند متعال در قائم ما، سه سنّت از سه پیامبر قرار داده است؛ تولد آن حضرت را مانند تولد حضرت موسی (علیه السّلام) و غیبت او را مانند غیبت حضرت عیسی (علیه السّلام) و طول عمر آن جناب را مانند طول عمر حضرت نوح مقرّر فرموده است. سپس عمر بنده ی صالح خدا، خضر (علیه السّلام)، را دلیل بر طول عمر حضرت مهدی (علیه السّلام) قرار داده است».
از حضرت صادق (علیه السّلام) توضیح خواستیم.حضرت فرمودند:
«در مورد تولد موسی (علیه السّلام)، چون فرعون دریافته بود که زوال ملکه و سلطنت وی به دست موسی خواهد بود،؛ دستور داد که کاهنان در حضورش جمع شده و او را از نسب موسی (علیه السّلام) با خبر نمایند. آنان نیز خواسته ی فرعون را برآوردند و گفتند موسی از بنی اسرائیل است. لذا فرعون دستور داد تا شکم زنان حامله را دریدند و بیش از هزار مولود از بنی اسرائیل را کشتند؛ ولی به موسی (علیه السّلام) که در حفظ و حمایت خداوند متعال به سر می برد، دست نیافتند».
آنگاه امام صادق (علیه السّلام) فرمودند:
«همچنین بنی امیّه و بنی عبّاس، چون با خبر شدند که زوال و پایان سلطنت آن ها و سایر ملوک و جبابره ی آنان بر دست قائم اهل بیت علیهم السلام خواهد بود، به عداوت و دشمنی با اهل بیت علیهم السلام برخاسته و قتل و کشتار اهل بیت پیامبر علیهم السلام را شروع کردند تا شاید بتوانند به کشتن حضرت مهدی (علیه السّلام) دست یابند؛ لکن خداوند مانع شد که ستمگران از آن حضرت با خبر شوند، تا نور - امامت - را به پایان برساند؛ گر چه مشرکین کراهت داشته باشند».
و امّا در مورد غیبت حضرت عیسی (علیه السّلام) یهود و نصارا گفتند که عیسی کشته شد. لکن خداوند آنان را تکذیب نمود و فرمود: «وَ ما قَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوُه وَ لکِن شُبِّهَ لَهُم (5)؛ نه او را کشتند و نه بر دار آویختند و لکن امر بر آنها مشتبه گردید». همین طور است غیبت
قائم (علیه السّلام). زیرا امّت به واسطه ی طولانی شدنش آن را انکار می کنند».
امّا راجع به طولانی شدن عمر نوح (علیه السّلام)، امام صادق (علیه السّلام) فرمودند:
«وقتی نوح (علیه السّلام) برای قوم خود درخواست عذاب نمود، خداوند جبرئیل را با هفت هسته ی خرما فرستاد و او را مأمور به کاشتن آنها نمود و برای وی پیغام فرستاد که من بندگانم را هلاک نمی کنم مگر بعد از اتمام حجّت بر آنان و تو صبر و تحمّل را پیشه کن و آنان را به سوی من دعوت کن که ثواب و پاداش تو را عطا خواهم کرد. این آزمایش الهی به قدری طولانی شد که عده ی بسیاری از دین خدا برگشتند، تا جایی که فقط هفتاد و دو نفر از اُمّت حضرت نوح بر دین آن حضرت ثابت ماندند.
بدین وسیله آزمایش الهی تحقّق یافت و کسانی که در معرض انحراف و نفاق بودند، از مؤمنان حقیقی جدا شدند. آن گاه خداوند به نوح (علیه السّلام) دستور ساختن کشتی را داد و فرمود:
«وَاصنَعِ الفُلکَ بِأَعیُنِنَا وَ وَحیِنَا (6)؛ ای نوح! کشتی را در حضور ما و به فرمان ما بساز».
آن گاه امام صادق (علیه السّلام) فرمودند: برنامه ی غیبت قائم (علیه السّلام) نیز چنین است. زیرا به قدری طولانی می شود که برای بسیاری از شیعیانی که دارای نفاق هستند، ارتداد حاصل می شود و مؤمنان خالص از دیگران جدا می گردند.
امّا طولانی شدن عمر بنده ی صالح خدا، خضر (علیه السّلام)، نه به نبوّت و امامت اوست، بلکه چون خداوند عمری طولانی برای حضرت مهدی (علیه السّلام) مقدّر نمود و می دانست که طولانی شدن غیبت آن حضرت، موجب انکار می شود، عمر خضر را طولانی گردانید تا بدین وسیله، بر طولانی شدن عمر حضرت مهدی (علیه السّلام) استدلال شود و حجت خدا بر منکران آن حضرت تمام گردد». (7)
در این روایت، امام صادق (علیه السّلام) بعضی از علل و حکمت هایی را که موجب غیبت شده است، بیان فرمودند که با توجه به آن، بعضی از اسرار غیبت برای ما روشن می گردد.
2- سعید بن جبیر می گوید: از سید العابدین علی بن الحسین (علیه السّلام) شنیدم که می فرمود:
در قائم ما سنّت هایی از انبیا است؛ سنّتی از آدم و سنّتی از نوح و سنّتی از ابراهیم و سنّتی از موسی و سنّتی از عیسی و سنّتی از ایّوب و سنّتی از حضرت محمد ( صلی الله و علیه و آله وسلّم) . امّا سنّتی که از آدم و نوح در آن حضرت است، طول عمر است. سنّتی که از ابراهیم است، مخفی بودن ولادت و کناره گیری از مردم است. سنّتی که از موسی است، ترس و غیبت است. سنّتی که از عیسی در اوست، اختلاف مردم درباره ی او است. سنّتی که از ایوب است، رسیدن فَرَج بعد از گرفتاری است و سنّتی که از محمد صلی الله علیه و آله و سلّم است، قیام و خروج به شمشیر است». (8)

نتیجه

با توجه به تشابه و همگونی علل و اسباب غیبت امام زمان (علیه السّلام) با علل و اسباب غیبت بعضی از پیامبران خدا، چنین نتیجه می گیریم که همان طوری که با روی کار آمدن ستمگران در امم گذشته، اسباب غیبت و اختفای عدّه ای از پیامبران خدا فراهم شد، برای حضرت مهدی (علیه السّلام) نیز در امّت اسلام، اسباب غیبت مهیّا گردیده است چنانکه این معنی را مرحوم صدوق از امام صادق (علیه السّلام) چنین نقل می کند:
«حضرت نوح (علیه السّلام) هنگام فرا رسیدن مرگش شیعیان خود را فرا خواند و به آنان فرمود که بدانید که بعد از من با غیبتی روبرو می گردید که طواغیت و ستمگران در آن ظاهر می شوند؛ لکن خداوند متعال، سرانجام شما را به واسطه ی فرزندم هود که از هر جهت به من شباهت دارد، نجات می دهد و دشمنان شما را در هنگام ظهورش هلاک می کند. لذا پیروان نوح (علیه السّلام) پیوسته در انتظار مقدم حضرت هود (علیه السّلام) به سر می بردند و منتظر ظهورش بودند». (9)
آری! در امّت اسلام بعد از آن که مسلمانان سفارشات اَکید پیامبر را در مورد خلافت و امامت علی (علیه السّلام) و فرزندان معصوم آن حضرت نادیده گرفتند، منافقان ظاهر شدند و قدرت اسلام را که مرهون زحمات صادقانه ی
پیامبر اکرم و از خودگذشتگی های حضرت علی (علیه السّلام) بود، در دست گرفتند و از همان آغاز کار، به جای قدردانی از پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین علیهم السلام بنای اذیّت و آزار اهل بیت علیهم السلام را گذاشتند. در نتیجه در اندک زمانی مقدمات شهادت دخت گرامی پیامبر، حضرت فاطمه زهرا علیها السلام، و خانه نشینی حضرت علی (علیه السّلام) فراهم گردید و خطّ انحراف از اسلام که توسّط طواغیت و ستمگران به وجود آمده بود ادامه یافت و خلفا و جانشینان راستین پیامبر اسلام، یکی پس از دیگری به دست اشقیا به شهادت رسیدند و سرانجام با شهادت یازدهمین پیشوای معصوم پس از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلّم مسئله غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام) رخ داد و دنیای اسلام و بشریّت، از دیدار جمال آشکار آخرین وصیّ پیامبر محروم گشت.
در پایان این بحث، جملاتی از کلام امیرالمومنین (علیه السّلام) را که با موضوع بحث ما نیز مناسب است می آوریم.
آن حضرت در پیشگویی ای درباره ی حضرت مهدی (علیه السّلام) می فرماید:
«... یا قوم، هذا إبّان ورود کلّ موعود، ودنوٍّ من طلعه ما لا تعرفون، ألا و إنّ من أدرکها منّا یسری فیها بسراج منیر، و یحذو فیها علی مثال الصالحین لیَحُلِّ فیها ربقاً و یعتق فیها رقّاً، و یصدع شعباً و یشعب صدعاً، فی سُترهٍ عن الناس، لا یبصر القائف أثره و لو تابع نظره ...» (10)
«ای مردم! اکنون هنگام فرا رسیدن فتنه هایی است که به شما وعده داده شد و نزدیک است برخورد شما با رویدادهایی که حقیقت آن برای
شما مبهم و ناشناخته است. بدانید که هرکس از ما اهل بیت (مهدی موعود منتظر (علیه السّلام)) آن روزگار را درک کند، با مشعل فروزان هدایت حرکت می کند و به سیره و روش پاکان و نیکان (پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام) رفتار می نماید، تا این که در آن گیر و دارها گره ها را بگشاید و بردگان در بند و اسیر را از بردگی و اسارت نجات بخشد و جمعیّت باطل را متلاشی نماید و حق طلبان را با هم جمع نماید.
این رهبر (مدّت های طولانی) درخفا و پنهانی از مردم به سر می برد و هر چند کوشش کنند تا اثری از او بیابند، ردّ پایش نیابند. در این هنگام گروهی از مؤمنان برای در هم کوبیدن فتنه ها آماده می شوند همچون آماده شدن شمشیر که در دست آهنگر صیقل زده شده. آنها کسانی هستند که چشمانشان به نور قرآن جلا گیرد و موج تفسیر قرآن در گوش دلشان طنین انداز شود و در شامگاهان و صبحگاهان جانشان از چشمه ی حکمت و معارف الهی سیراب گردد».
همان گونه که ملاحظه نمودید، حضرت امیرالمونین (علیه السّلام) جریاناتی را که در صدر اسلام واقع شده است، مقدمه ی فتنه های آینده و غیبت دردناک حضرت مهدی (علیه السّلام) معرفی نموده اند؛ آن گاه با بشارت فرا رسیدن روزگاری پر شکوه، دل های غم زده را شاد و امیدوار فرموده اند.
«اللهم اجعلنی من أنصاره و أعوانه و أتباعه و شیعته، و أرنی فی آل محمد علیهم السلام ما یأملون، و فی عدوّهم ما یحذرون، إله الحقّ آمین یا ذاالجلال و الإکرام یا أرحم الراحمین». (11)

3- خوف از کشته شدن

(فَفَرَرتُ مِنکُم لَمّا خِفتُکُم فَوَهَبَ لِی رَبّی حُکماً وَ جَعَلَنی مِنَ المُرسَلینَ) (12)
«هنگامی که از شما ترسیدم، فرار کردم. آن گاه پروردگارم به من علم و حکمت عطا کرد و مرا از پیامبران خویش گردانید».
خداوند از قول حضرت موسی (علیه السّلام) نقل می فرماید که آن حضرت در شرایطی که برای وی پیش آمده بود و خطر قتل، او را از ناحیه ی دشمن تهدید می کرد، فرار کرد و خود را از مرگ نجات داد.
نکته ای که از آیه مذکور استفاده می شود این است که انسان باید تا جایی که امکان دارد، خطر مرگ را از خود دور کند و بدون جهت خود را به کشتن ندهد.
یکی از علل و اسباب غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام) که در روایات اهل بیت علیهم السلام بیان شده، ترس از کشته شدن است چنانکه مرحوم صدوق از زراره نقل می کند که گفت: از امام باقر (علیه السّلام) شنیدم که می فرمود:
«برای قائم (علیه السّلام) پیش از آنکه قیام نماید، غیبتی است».
عرض کردم: چرا؟
حضرت فرمود: «برای آنکه از کشته شدن بیم دارد». (13)
در حدیث دیگری نیز زراره از امام صادق (علیه السّلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند
«للقائم غیبه قبل قیامه، قلت: ولِمَ؟ قال: یخاف علی نفسه الذبح (14) ؛ برای قائم (علیه السّلام) قبل از قیامش غیبتی هست. عرض کردم: چرا؟ فرمود: برای آن که از کشته شدن بیم دارد».
روایات در این موضوع، فراوان است که ما نمونه ای از آن را ذکر کردیم.»
اما این خوف از کشته شدن و نداشتن تأمین حیاتی موجب غیبت حضرت مهدی (علیه السّلام) شده است،
از مراجعه به کتب حدیثی که در موضوع غیبت نوشته شده روشن می شود. زیرا سردمداران حکومت های عباسی بر اساس روایاتی که از پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام شنیده بودند، می دانستند که از خاندان پیامبر و از فرزندان امیر المومنین و حضرت فاطمه علیهما السلام شخصی به وجود خواهد آمد که بساط حکومت ستمگران و جباران با دست وی بر چیده خواهد شد و نیز به آنان رسیده بود و دریافته بودند شخصیتی که اساس و بنیان ظلم و استبداد را از بین می برد، فرزند امام حسن عسکری (علیه السّلام) است؛ لذا در صدد کشتن وی بر آمدند و تمام نیرنگ های خود را در این زمینه به کار گرفتند.
همان طوری که فرعون، حیله های شیطانی خود را نسبت به حضرت موسی (علیه السّلام) انجام داد، بنی عباس نیز نقشه های فراوانی را برای دست یابی به حضرت مهدی (علیه السّلام) طرّاحی کردند؛ لکن خداوند متعال تدبیر حکیمانه خویش که بر دست امام حسن عسکری (علیه السّلام) جاری ساخت،
نقشه های شوم آنان را نقش بر آب کرد تا آخرین وصی و جانشین پیامبر برای انتقام کشیدن از ستمگران، جان سالم به در برد و روز موعود فرا رسد و بساط ظلم و استبداد به وسیله آن حضرت بر چیده شود.
«وَمَکَرُوا وَ مَکَرَالله واللهُ خیرُ الما کِرِینَ» (15)
«دشمنان خدا نقشه کشیدند و خدا نیز چاره جویی کرد و خدا بهترین چاره جویان است».
بنابراین، روشن می شود که غیبت حضرت ولی عصر (علیه السّلام) با خوف از قتل توسّط ستمگران ارتباط دارد و دستگاه حکومتی بنی عباس، ولادت آن حضرت را خطری جدی برای خود تلقی می کرد. بدون شک، اگر دشمنان به آن حضرت دسترسی پیدا می کردند، او را از بین می بردند؛ لذا با تدبیر حکیمانه ای که امام حسن عسکری (علیه السّلام) به کار بستند، ولادت فرزند ارجمندش مانند ولادت حضرت ابراهیم و موسی (علیه السّلام) پنهان ماند و حتی پس از ولادت نیز آن حضرت را مخفی داشتند تا تمام تلاش های مزوّرانه ی دشمن و نقشه هایی که برای دستیابی به آن حضرت کشیده بودند، نابود گردد.

چگونگی ارتباط غیبت با ترس از کشته شدن

بیان ارتباط غیبت با ترس از کشته شدن این است که گر چه خداوند متعال قادر است هر زمان که بخواهد حضرت ولی عصر (علیه السّلام) را بر تمام
حکومت های موجود غالب گرداند، اما چون جریان امور در این جهان بر اساس اصل اسباب و مسبّباب قرار دارد، تا اسباب ظهور از راه های معمولی و مناسب فراهم نشود، قیام آن حضرت به تأخیر خواهد افتاد و اگر پیش از فراهم شدن مقدمات لازم و ضروری ،آن حضرت ظاهر شود از گزند دشمن در امان نخواهد بود؛ همانطور که اگر پیامبر اکرم نیز در آغاز بعثت در مکه، دست به جهاد و مقابله مستقیم با مشترکین می زدند موفقیّتی نصیب آن حضرت نمی شد و احیاناً با خطراتی نیز مواجه می شد.
اینک این سوال مطرح می شود که چرا آن حضرت مانند امامان قبل از خود ظاهر نمی گردد که یا با پیروزی، دین حق را حاکم گرداند و یا این که مانند نیاکان خویش در را ه خدا به شهادت برسد؟
در پاسخ باید بگوییم که هر کدام از پیامبران خدا و اوصیای آنان دارای مسئولیت و وظیفه خاصی بودند که باید آن را به گونه ای شایسته انجام می دادند. از آن جا که حضرت مهدی (علیه السّلام) آخرین حجت و ذخیره ی خدا در زمین است، وظیفه ای بسیار مهم و سنگین بر عهده دارد و آن تحقق بخشیدن به اهداف تمام پیامبران الهی است که باید با برقرار کردن صلح و صفا و عدل و داد و امنیت عمومی در سراسر گیتی، انسان ها را زیر پرچم افتخار آمیز اسلام جمع نماید و همه را به سوی دین توحید و یکتا پرستی فرا خواند و تمام احکام قرآن کریم را به عنوان آخرین دستور العمل کامل از طرف خدا، اجرا کند و راه سعادت و کمال را به همگان بیاموزد.
واضح است که اجرا کننده یک چنین برنامه ی عمومی باید در شرایطی قیام کند که موفقیت و پیروزی برای وی حتمی و مسلم باشد و هیچ امری
نتواند مانع پیشبرد اهداف او باشد. همچنین برای نزول امدادهای غیبی و نصرت خداوند از نظر حکمت الهی مانعی نباشد.
بنابراین، اگر برنامه ی آن حضرت، قبل از حصول شرایط لازم، آغاز گردد و هدف وی که حاکمیت بخشیدن به دستورات اسلام و قرآن است محقق نشود، نقض غرض می شود. پس باید دنیای بشریّت در انتظار تحققّ وعده های خداوند بماند.
بدیهی است تا خداوند اجازه نفرماید و زمینه و شرایط لازم برای ظهور آن حضرت و غالب شدن دین حق بر سایر ادیان محقق نشود، غیبت آن بزرگوار به طول خواهد انجامید.
این جا است که باید پیروان مکتب آسمانی قرآن و ارادتمندان به اهل بیت وحی و نبوت تمام توان خویش را در اعتلای فرهنگ دینی مردم به کار بگیرند و انسان ها را به ضرورت اقامه ی قسط و عدل در جامعه به رهبری انسانی کامل و معصوم و مؤید از طرف خداوند توجه دهند، تا شرایط لازم برای نجات تمام مردم ستمدیده جهان به دست توانمند حضرت مهدی (علیه السّلام) فراهم گردد.
از سوی دیگر باید دانست که وظیفه و مسئولیت حضرت مهدی (علیه السّلام) از جهاتی با وظایف ائمه قبل از آن فرق می کند که هر یک از آن جهات ایجاد می کند که آن حضرت خود را از مواجه شدن با خطرات جدی حفظ کند و منتظر امر خداوند متعال برای ظهور و حاکمیت بخشیدن به قانون همیشه جاوید اسلام و قرآن باشد.
اینک برای روشن شدن مطلب به دو نمونه از مواردی که زندگانی و مسئولیت حضرت مهدی (علیه السّلام) با سایر ائمه علیهم السلام تفاوت دارد اشاره می کنیم:
اول: احتمال خطر کشته شدن
دوم: رهایی از بیعت ستمگران

جهت اول:

با توجه به این که حضرت مهدی (علیه السّلام) آخرین امام و پیشوای معصوم از اهل بیت پیامبر علیهم السلام است، اگر در غیر وقت مناسب و قبل ازحصول زمینه و شرایط برای پیروزی حتمی در اجتماع ظاهر شود، با خطر کشته شدن از طرف دشمن مواجه می گردد. در این صورت علاوه بر این که نقض غرض در تحقق بخشیدن به اهداف انبیا علیهم السلام و حاکمیت دین حق بر سایر ادیان لازم می آید، خسارت عظیم و جبران ناپذیر فقدان آخرین حجت خدا را نیز به دنبال دارد. چنین خسارتی در شهادت امامان قبل از آن حضرت وجود نداشت. زیرا هر کدام از ائمه قبل از آن حضرت که با جریان شهادت روبرو می شد، می دانست که بعد از وی امام و حجت معصوم دیگری هست و زمین خالی از حجت نمی شود؛ از این رو، در صورت لزوم در راستای انجام وظیفه تا سر حد شهادت در راه خدا پیش می رفت. مانند حضرت امام حسین (علیه السّلام) که در میدان کربلا به تنهایی در مقابل انبوه لشکریان کفر استقامت نمود و ذره ای انعطاف در مقابل دشمن نشان نداد. زیرا به خوبی می دانست که با شهادتش دشمن رسوا خواهد شد و طولی نخواهد کشید که مقدمات نابودی و اضمحلال قدرت طاغوتی دشمن نیز فرا خواهد رسید. آن حضرت می دانست که امام و حجت خدا پس از او، می ماند و پرچم هدایت را به نحو عالی به دوش خواهد کشید و در مرکز حکومت ظالمانه ی دشمن، پایه های کاخ طاغوتی
وی را متزلزل می سازد. لذا در آخرین لحظات زندگانی خویش که اسرار امامت را به فرزند عزیز و گرامی اش امام سجاد (علیه السّلام) تحویل می دهد، آن حضرت را از عاقبت کار خبر داد و امر به صبر و استقامت فرمود و موقعی که امام سجاد (علیه السّلام) خواست به یاری آن حضرت بشتابد، امام حسین (علیه السّلام) به حضرت ام کلثوم (علیه السّلام) فرمودند که او را از رفتن به میدان باز بدار؛ مبادا کشته شود و زمین از آل محمد علیهم السلام خالی بماند. (16)
اما زندگانی امام عصر(علیه السّلام) با زندگانی سایر ائمه علیهم السلام فرق اساسی دارد.
زیرا وی بر اساس فرمایشات پیامبر اکرم صلی الله و اله وسلم و آبای گرامی خویش می داند که آخرین حجت و ذخیره خدا در زمین است و می داند که زمین بدون حجت خدا قابل سکونت و زندگانی نیست که (لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت (17)؛ اگر زمین بدون امام و حجت بماند، هر آیینه خراب خواهد شد).
بنابراین، موضوع این نیست که امام (علیه السّلام) از ترس جان و خوف از مرگ، اختفا و غیبت را انتخاب نموده باشد؛ بلکه وی به حکم این که واسطه فیض بین خدا و مخلوقات است، سزاوار است که نقش حیاتی خویش را برای تداوم فیض خداوند به مخلوقات ایفا کند وجان خویش را از هر نوع خطری در امان بدارد تا زمینه و شرایط کافی برای محقق شدن وعده خداوند که می فرماید: «وَ اَشرَقَتِ الأرضُ بِنُورِ رَبَِّها» (18) فراهم شود و زمین به نور وجود آن حضرت روشن گردد و کاروان بشر در پرتو هدایت و ارشاد آن بزرگوار ،راه سعادت و کمال را بپیماید و به سوی خدا هدایت شوند. آن وقت است که به واسطه ظهور حضرت مهدی (علیه السّلام) دین حق بر سایر ادیان غالب شده و زمین با حاکمیت دین خدا، از قسط و عدل پر خواهد شد.

جهت دوم:

از موارد تفاوت برنامه های عملی حضرت مهدی (علیه السّلام) با سایر ائمه علیهم السلام این است که بر حسب آنچه از روایات استفاده می شود، آن حضرت همانند امامان قبل از خویش که بنابر اقتضای زمان ناگزیر از نوعی صلح و مسالمت با خلفای زمان می شدند، نیست. زیرا آن حضرات در مواردی ناچار می شدند که برای حفظ مصالح اسلام و مسلمانان از اصل تقیه که یک دستور العمل قرآنی است (19)، استفاده کنند و بدین وسیله خطری را که از جانب دشمن متوجّه شیعیان و احیانا خودشان بود دفع نمایند. مانند موضوع حکمت در زمان امیرالمومنین (علیه السّلام) و صلح امام مجتبی (علیه السّلام).
بنابراین اگر امامان پیشین که در جمع مردم حضور داشتند در مواردی از اصل تقیّه استفاده می کردند و احیاناً بیعت با خلفای جور را در ظاهر می پذیرفتند، لکن حضرت مهدی (علیه السّلام) با توجه به روایات فراوانی که از پیامبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام درباره آن حضرت و برنامه ایشان رسیده است، امکان استفاده از اصل تقیّه را ندارد. زیرا بر اساس روایات ، برنامه
و دستور کار آن حضرت ریشه کن کردن ظلم و فساد از روی زمین و بر پا نمودن قسط و عدالت عمومی در روی زمین است. اجرای چنین برنامه همه جانبه و فرا گیر، قبل از فراهم شدن شرایط و مقدمات لازم، علاوه بر این که ممکن نیست، مشکلات فراوانی را نیز برای مجری آن به دنبال می آورد.
زیرا طبیعی است که وقتی دشمن احساس کند در مقابل چنین فردی قرار گرفته است، آرام نمی گیرد وهیچ گونه تقیّه و سازشی را از وی نمی پذیرد.
دیگر این برنامه و دستور کار آن حضرت، که همان تحقّق بخشیدن به حاکمیّت همه جانبه دستورات قرآن و اسلام است، با هیچ گونه تقیّه و سازش با قدرت های طاغوتی نمی سازد.
این مطلب در روایات فراوانی به عنوان یکی از علل و اسباب غیبت و اختفای آن حضرت بیان شده است که وی در هنگام ظهور و قیام برای برپایی عدالت و قسط جهانی، از هیچ کس عهد و پیمانی برگردن ندارد چنانکه از امام صادق (علیه السّلام) نقل شده است که فرمودند:
«یقوم القائم و لیس لأحد فی عنقه عهد و لا عقد و لا بیعة» (20)
«قائم (علیه السّلام) در حالی قیام می کند که برای هیچ کس در گردن وی عهد و پیمان و بیعتی نیست».
شاید بتوان گفت که منظور از چنین روایاتی -که تعداد آن نیز فراوان است - این است که در هنگام ظهور مهدی (علیه السّلام) فرصت از کافران و ستمگران گرفته شده و روزگار آن ها سپری گردیده است و هنگام آن رسیده که آخرین حجت و ذخیره الهی در زمین با استفاده از امکانات و
شرایط لازم و نیز با استفاده از امداد های غیبتی خداوند، در راستا ی تحقّق بخشیدن به اهداف انبیای الهی علیهم السلام قیام کند و وعده حتمی خدا را در غلبه دین حق بر ادیان باطل محقّق سازد و زمین را برای حکومت صالحان آماده سازد و بدین وسیله آیه کریمه زیر تحقق یابد:
(وَ لَقَد کَتَبنا فِی الزَّبُورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ أَنَّ الأَرضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ) (21)
«در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم که بندگان شایسته ام وارث حکومت زمین خواهند شد».
بنابراین، اگر در روایات یکی از علل و اسباب غیبت، عدم عهد و پیمان و بیعت دیگران بر گردن آن حضرت بیان شده، به جهت این است که آن حضرت در هنگام ظهور، هیچ حکومت و قانونی را جز حکومت خدا و قوانین قرآن کریم به رسمیّت نمی شناسد، بلکه حکومت خدا را بر اساس موازین و دستورات قرآن کریم جایگزین تمام حکومت های طاغوتی می گرداند و جهان بشریت را تحت یک حکومت الهی کامل جمع می کند و به سوی تکامل و سعادت دنیا و آخرت هدایت می فرماید.

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 677
نویسنده : sina95

آثار و برکات امام مهدی (عج) در زمان غیبت

 





 

یکی از پرسش هایی که در مورد امام زمان علیه السلام می شود این است که چه آثار و فوایدی بر وجود امام و رهبری که در اختفا و غیبت به سر می برد، مترتّب است؟ به عبارت دیگر، چرا امام علیه السلام سال ها قبل از ظهور، تولد یافته است و فایده ی وجود آن حضرت چیست؟
لازم است قبل از پاسخ نکته ای تذّکر داده شود و آن این که سؤال مذکور مسأله ی جدیدی نیست که تازه طرح شده باشد، بلکه سال ها قبل از تولد حضرت مهدی علیه السلام مطرح بود. حتّی این پرسش ها همزمان با عصر نزول وحی نیز وجود داشت چنانکه از جابر بن عبدالله انصاری، صحابی بزرگ پیامبر نقل شده است که گفت: هنگامی که آیه ی کریمه ی «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الأَمرِ مِنکُم» (1) نازل شد، به رسول گفتم: خدا و رسول را شناختیم؛ صاحبان امری را که خداوند اطاعت آنان را به اطاعت شما مقرون کرده است، چه کسانی هستند؟
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمودند:
«آنان جانشینان من و پیشوایان امّت بعد از من هستند. اول آن ها علی بن ابی طالب است؛ سپس حسن و حسین و علی بن الحسین و
محمّد بن علی که در تورات معروف به باقر است. ای جابر! در آینده ی نزدیک، او را ملاقات خواهی کرد. هنگامی که او را دیدی سلام مرا به او برسان. بعد از او جعفر بن محمّد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمّد بن علی، علی بن محمّد، حسن بن علی و سپس فرزند حسن، هم نام و هم کنیه ی من و حجت خدا در زمین و ذخیره ی خدا برای بندگان اوست. همان کسی که خداوند، مشرق و مغرب را به دستش فتح می کند».
آنگاه حضرت فرمودند:
«او همان کسی است که از شیعیان و دوستانش غایب می شود،؛ دوران غیبتش به حدّی طولانی و دشوار است که بر اعتقاد به امامت وی باقی نمی ماند مگر کسی که خدا قلبش را به وسیله ی ایمان آزمایش کرده باشد».
عرض کردم یا رسول الله! آیا شیعیان در زمان غیبت از او بهره مند می گردند؟
حضرتش فرمود:
«آری! سوگند به کسی که مرا به نبوت مبعوث داشته است، البته آن ها از نور وجودش استفاده می کنند و از برکت ولایتش بهره مند می گردند، همانطور که از نور خورشید بهره مند می شوند گر چه در پس ابر باشد. ای جابر! غیبت از اسرار مکتومِ خزانه ی علم خداست. پس آن را جز از اهلش پنهان دار». (2)
با توجه به این حدیث مشهور، جواب سؤال مذکور به خوبی روشن می شود که بدون تردید، برکات خورشید فروزان امامت و ولایت حضرت مهدی علیه السلام آن چنان گسترده و فراوان است که ابرهای تیره و تاری که به واسطه ی ستمگری های دشمنان خدا برای مدّتی نامعلوم بین آن حضرت و مردم حایل گردیده، نمی تواند جلو برکات وجودی آخرین حجت و ذخیره ی خدا را بگیرد.
زیرا اگر چه آن حضرت در زمان غم انگیز غیبت، از تصرّف در بعضی از شئونات خویش - مانند حضور در جامعه و به دست گرفتن زمام امور- کناره گیری می نمایند، لکن باید دانست که این امر فقط یکی از شئونات آن حضرت است؛ چرا که آن حضرت در بقیه ی شئونات خویش تصرف می نماید و بسیاری از مشکلات جامعه را رفع و از درماندگان دستگیری می کند و امدادهای غیبی آن بزرگوار در سراسر هستی گسترش دارد. این موضوع شواهد فراوانی دارد که در جای خودش به آن اشاره خواهیم کرد.
گذشته از این، باید دانست که تمام مصالح و حِکَم و فواید و آثار وجود امام علیه السلام در زمان غیبت بما مکشوف نیست. از سفارش پیامبر به جابر فهمیده می شود که همگان استعداد و لیاقت فهم و درک برکات وجود امام علیه السلام را در دوران غیبت ندارند؛ بلکه افرادی همچون آن صحابی بزرگ می توانند تا حدّی شعاع برکات وجودی حجّت خدا را درک کنند. زیرا حضرت در پایان گفتارشان به جابر فرمودند: «موضوع غیبت از اسرار خداست و باید آن را از نا اهلان پنهان بداری».

آثار و برکات وجودی امام علیه السلام

احادیث و روایات از پیامبر اکرم و ائمه علیهم السلام در جواب و پاسخ این گونه پرسش ها فراوان است که ذکر آن در این مختصر نمی گنجد، لکن از باب نمونه به عنوان تیّمن و تبرّک، حدیثی را از امام سجاد علیه السلام که بیانگر پاره ای از برکات وجودی امام علیه السلام است، ذکر می کنیم:
سلیمان از امام صادق علیه السلام و آن حضرت از پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام و آن حضرت از امام زین العابدین نقل می کند که حضرتش فرمودند:
«نحن أئمّة المسلمین، و حجج الله علی العالمین، و سادة المومنین و قادة الغرّ المحجّلین، و موالی المومنین، و نحن أمان لأهل الأرض کما أنّ النّجوم أمان لأهل السماء، و نحن الّذین بنا یمسک الأرض أن تمید بأهلها، و بنا ینزل الغیث، و تنشر الرحمة، و تخرج برکات الأرض، و لولا ما فی الأرض منّا لساخت بأهلها».
ثمّ قال: و لم تخل الأرض منذ خلق الله آدم من حجّة الله فیها ظاهر مشهور أو غائب مستور (3)، و لا تخلوا إلی أن تقوم الساعة من حجّة الله فیها، و لولا ذلک لم یعبد الله.
قال سلیمان، فقلت للصادق علیه السلام: فکیف ینتفع الناس بالحجّة الغائب المستور؟
قال: «کما ینتفعون بالشمس إذا سترها السحاب». (4)
«ما( اهل بیت پیامبر صلی الله و علیه و آله) پیشوایان امت اسلام، حجت های خدا بر جهانیان، آقای اهل ایمان، پیشوای روسفیدان و سرپرست مومنانیم. ما امان برای اهل زمین هستیم، همچنان که ستارگان امان برای اهل آسمانند. ما کسانی هستیم که خدا به واسطه ی ما آسمان را برفراز زمین نگه داشت و اهل زمین را از هلاکت نجات بخشیده است. به واسطه ی ما باران می بارد و رحمت خدا منتشر می شود و زمین برکاتش را بیرون می آورد و اگر نبود در هر عصر و زمانی امامی از ما اهل بیت در زمین، زمین اهلش را فرو می برد و هلاک می کرد.
سپس فرمودند: از هنگام خلقت آدم تا قیامت، زمین از حجت خدا خالی نبوده و نخواهد بود؛ خواه حجتش در میان مردم آشکار و معروف باشد یا غایب و ناپیدا. خدا در زمین عبادت نمی گردید».
سلیمان گوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم که مردم در زمان غیبت چگونه از امام غایب بهره مند می شوند؟
آن حضرت فرمود: «همچنان که از خورشید هنگامی که در پشت ابرها است، بهره مند می گردند».
مفاد بیان امام علیه السلام در این حدیث، سه بخش است:
بخش اول در موقعیت ائمه علیهم السلام از جهت مقام و منصب الهی آن هاست که پیشوایان راستین اسلام پس از پیامبر گرامی حجت های خدا بر تمام عالمیان و سیّد و آقای اهل ایمان هستند که به فرمان خدای سبحان به وسیله ی پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله و سلّم به جامعه ی اسلامی معرفی گردیده و برای هدایت و رهبری همه ی انسان ها در تمامی قرون و اعصار تعیین گشته اند.
در بخش دوم از فرمایش امام سجاد علیه السلام پاره ای از برکات وجودی ائمه ی اطهار علیهم السلام بیان شده است که اختصاص به زمان حضور امام علیه السلام ندارد. زیرا آثار و برکات آن حضرت چنان گسترده است که شامل زمان حضور و غیبت می شود.
در بخش سوم از فرمایش امام سجاد علیه السلام، به چند نکته اساسی اشاره شده است:
الف) اگر امامی از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلّم در زمین نباشد، زمین اهلش را نابود می کند.
ب) این که خالی نبودن زمین از حجّت خدا، یک سنت الهی است که از زمان حضرت آدم علیه السلام تا قیامت جریان دارد.
ج) این که عبادت خدا در زمین بستگی به وجود حجّت خدا دارد.
د) در کلام حضرت به بهره مند شدن مردم از وجود امام علیه السلام در ایام غیبت تصریح شده است.

امام علیه السلام نگهبان اهل زمین

اینک نسبت به بعضی از فرازهای فرمایش امام سجاد علیه السلام توضیحاتی ارائه می دهیم:
«نحن أمان لأهل الأرض کما أنّ النجوم أمان لأهل السماء». (5)
در این فراز از سخنان امام علیه السلام به نقش حیاتی و پر اهمیّت ائمه ی اطهار علیهم السلام نسبت به امنیت و آرامش اهل زمین اشاره گردیده و وجود امامان و رهبران معصوم - که از سوی خدا عهده دار مسئولیت هدایت و ارشاد و رهبری جامعه گردیده اند - برای اهل زمین، موجب امنیت و آرامش دانسته شده و این بسان ستارگان آسمان است که موجب آرامش اهل آسمانند.

توضیح سخن امام علیه السلام

ما هنگامی می توانیم مفاد و منظور کلام جامع و بلند امام سجاد علیه السلام را خوب درک کنیم که نسبت به خداوند متعال و اهداف وی از خلقت
انسان ها و سایر موجودات، شناخت صحیح داشته باشیم. زیرا شناخت صحیح خداوند متعال است که به انسان امکان شناخت پیامبر و امامان را می دهد.
به طور حتم اگر شناخت و برداشت انسان نسبت به معارف الهی ضعیف و ناچیز باشد و خصوصیات و صفات خداوند را در حدّ لزوم نشناسد، درمعرفت پیامبر و امام نیز ناتوان خواهد بود؛ تا جایی که ممکن است کسانی را به عنوان پیامبر یا امام و خلیفه بشناسد که اساساً لیاقت این مَناصب سه گانه را نداشته باشند. پس شناخت صحیح خداوند است که به انسان، این بینش و فهم را می دهد که دنبال هرکس که ادّعای نبوّت یا خلافت و امامت را بنماید، نرود و بدون دلیل و برهان قطع، سخن کسی را نپذیرد.
با توجه به این مقدّمه ی کوتاه، چنین نتیجه می گیریم که تمام انحرافاتی که در امم گذشته و صدر اسلام در امّت اسلام رخ داد و مردم را به انحراف و ضلالت کشاند، معمولاً به واسطه ی کسانی بود که شناخت آن ها نسبت به خدا و پیامبران، ضعیف و نادرست بود؛ امت حضرت موسی علیه السلام به واسطه ی عدم شناخت صحیح و کافی از خدا و پیامبر، در آزمایش کوتاه و چهل روزه، شکست خورد و به دنبال سامری و گوساله اش راه افتاده و دست از بندگی خداوند عالم کشیده و گوساله را به عنوان معبود خود پذیرفتند. (6)
لذا در دعاهای رسیده از ائمه اطهار علیهم السلام این نکته خاطر نشان گردیده است که در هر حال، انسان باید شناخت خود را نسبت به خدا افزایش دهد و با دعا و درخواست از خداوند متعال کمک بگیرد. زیرا شناخت صحیح معارف دینی، اعم از شناخت پیامبر و امام، بستگی به شناخت خداوند دارد. لذا سفارش شده است که در هنگام دعا و کمک خواستن از خداوند چنین بگوییم:
«اللّهُمَّ عرَّفنی نفسک فإنّک إن لم تُعرِّفنی نفسک لم أعرف نبیّک، اللّهُمَّ عرّفنی رسولک فإنَّک إن لم تعرّفنی رسولک لم أعرف حجّتک، اللّهمَّ عرّفنی حجّتک فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی». (7)
«خداوندا! خودت را به من بشناسان. زیرا اگر خودت را به من نشناساندی، فرستاده ات را نخواهم شناخت. خداوندا! فرستاده ات را به من بشناسان. زیرا اگر فرستاده ات را معرّفی ننمودی، حجّت تو را نخواهم شناخت. خداوندا! حجّت خود را به من بشناسان. زیرا اگر حجّتت را به من نشناساندی، از دینم منحرف خواهم گشت».
مضمون این دعای شریف شاهد گفتار ماست که گفتیم اگر خدا را خوب بشناسیم، رسول خدا را نیز خواهیم شناخت و اگر پیامبر را شناختیم ، امام و حجت خدا، بعد از وی را نیز خواهیم شناخت.
آنچه در توضیح جملات این دعا باید گفت این که معرفت خداوند متعال دارای مراتب و درجاتی است که انسان تا حدّی به برکت فطرت و عقل می تواند به آن دست یابد؛ لکن معرفت صحیح و کامل را باید به کمک پیامبران الهی و خلفای راستین آنان که بیانگر معارف دینی هستند، کسب کرد.
در این موضوع از ائمه ی اطهار علیهم السلام روایات فراوان رسیده است که به یک نمونه از آن اشاره می کنیم:
ابی حمزه ی ثمالی از امام باقر علیه السلام نقل می کند که آن حضرت فرمودند:
«إنّما یعبد الله من یعرف الله فأمّا من لا یعرف الله فإنّما یعبده هکذا ضُلالاً. (8)
قلت: جعلت فداک فما معرفة الله؟
قال: تصدیق الله عزّوجّل و تصدیق رسوله و موالاة علی علیه السلام و الإئتمام به و بالائمة الهدی علیهم السلام و البرائة إلی الله عزّوجلّ من عدوّهم، هکذا یعرف الله عزوجّل». (9)
«همانا کسی خدا را عبادت می کند که او را شناخته باشد؛ امّا کسی که خدا را نشناسد، عبادت او از روی ضلالت و گمراهی انجام می گیرد».
ابوحمزه با شنیدن این سخن از امام باقر علیه السلام ، عرض کرد: معرفت خدا چیست؟
حضرت فرمود:
«معرفت خدا ، تصدیق خدا و تصدیق رسول خدا و دوستی علی بن ابی طالب و پیروی نمودن از او و ائمه ی هدی علیهم السلام و بیزاری جستن از دشمنان آن ها است. این است معرفت صحیح خداوند عزّوجلّ».

وجود امام معصوم موجب آرامش اهل زمین است

اگر شناخت صحیح نسبت به خداوند متعال از راه نزول وحی به وسیله ی حجت خدا و امام بعد از پیامبر انجام گیرد، به خوبی روشن می شود که وجود امام معصوم در میان جامعه ی بشری از جهات گوناگون موجب آرامش و امنیت برای ساکنان زمین است.
اینک به گوشه ای از آن جهات اشاره می کنیم.

1- امنیت فکری و روحی

امام و حجت بر اساس این که مسئولیت هدایت و ارشاد جامعه را بر عهده دارد، از مرزهای اعتقادی و فکری جامعه ی اسلامی نگهبانی می کند تا مورد هجوم افکار غلط و اعتقادات منحرف دشمنان خدا واقع نشود. در پرتو هدایت و ارشاد حجت خداست که انحرافات فکری و عقیدتی که موجب تزلزل فکری و روحی جامعه است، از بین رفته و امنیت فکری و روحی به وجود می آید.

2- به دست گرفتن زمام امور جامعه

مسئولیت دیگر امام به دست گرفتن زمام امور جامعه است که در صورت فراهم شدن شرایط و امکانات کافی، امام زمام امور را به دست گرفته و قسط و عدالت همگانی را جایگزین بی عدالتی ها - که نظم و آرامش اجتماعی را بر هم می زند - می نماید؛ در نتیجه اهل زمین از آرامش و ثبات برخوردار می گردند.
اگر می بینیم که امام از تصرف ظاهری در اداره ی امور جهان خودداری می کند، به واسطه ی عدم وجود شرایط و مقدمات لازم است و خودداری از تصرف ظاهری در امور، چیزی نیست که منحصر به حضرت حجت علیه السلام باشد، بلکه امامان پیشین نیز چنین بودند، چنانکه در تاریخ زندگانی حضرت امیرالمومنین علیه السلام می بینیم که آن حضرت بیش از بیست و پنج سال در امور اجرایی دخالت و تصرف نکردند؛ در عین حال که از اولین لحظه ی ارتحال پیامبر گرامی اسلام واجد تمام شرایط زعامت جهان بشریت بودند و علاوه بر آن ، از طرف خدا و پیامبر نیز به مقام ولایت و امامت بر مردم انتخاب شده بودند، لکن وقتی موضوع غصب خلافت پیش آمد، جامعه ی اسلامی به واسطه ی کوتاهی و سهل انگاری عده ای و نفاق و دشمنی عده ای دیگر از برکات وجود امام و رهبری معصوم، محروم ماند.
اگر امروز اجتماع ما از برکات تصرف مستقیم امام و حجت خدا محروم است، نه تنها مربوط به کوتاهی مسلمین صدر اسلام، بلکه به خاطر غفلت های جامعه ی خود ما نیز می باشد.
توضیح این که مسئول دخالت نکردن و تصرف ننمودن ائمه ی اطهار علیهم السلام در گذشته وحال، مردمی هستند که از اطاعت پیشوایان راستین اسلام سر باز زدند و به مخالفت با آنان برخاستند. امید است روزی فرا رسد که جامعه ی اسلامی و مردم جهان به این حقیقت پی ببرند که برای دست یافتن به عالی ترین مدارج تکامل انسانی، ناگزیرند از انسانی کامل و معصوم که واجد تمام شرایط رهبری در ابعاد مختلف زندگی انسان است، اطاعت و پیروی کنند؛ در این صورت است که زمینه و شرایط برای تصرف مستقیم حجت و ولیّ فراهم می گردد و امام با اذن خداوند متعال ظاهر خواهد گشت و زمین را از عدل و قسط پرکند و ظلم و بیداد را از بین ببرد، چنانکه امیر المومنین علیه السلام پس از بیست و پنج سال کناره گیری از تصرف در امور مسلمانان، بعد از فراهم شدن شرایط، رسماً زمام امور را به دست گرفت و موفق گردید که در این مدّت کوتاهِ زعامت و رهبری خود نمونه ای از حکومت قرآن اسلام را برای همه ی مسلمانان و حتی برای جهان بشریّت ترسیم کند.
در پایان این بحث ، فرمایش مرحوم محققّ طوسی در «تجرید الاعتقاد» را می آوریم. او می گوید:
«وجوده لطف و تصرّفه لطف آخر و عدمه منّا». (10)
وجود امام لطف و اتمام حجت بر بندگان است. خداوند به مقتضای حکمت خویش به وسیله ی انتخاب و نصب امام برای هدایت جامعه ی
بشری، حجت را بر همگان تمام نمود؛ به طوری که آن را نعمت دانسته و اکمال دین را مربوط به آن می داند. لذا درباره ی روز غدیر - روز نصب امام علیه السلام - می فرماید:
(الیَومَ أَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم وَ أَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتِی). (11)
امّا اگر مردم از این نعمت خداوند منتفع نمی شوند و امام در امور اجرایی تصرّف نمی کند، به واسطه ی سهل انگاری و کوتاهی خود آن ها است . لذا بر تمام امت اسلام است که از خواب غفلت بیدار شوند و مقدّمات حضور امام معصوم را در میان خود به وجود آورند تا از برکات کامل الهی برخوردار گردند. به امید آن روز.

وجود امام، منشأ خیر و برکت

برحسب روایات و اخبار، وجود افراد مومن در بین مردم، منشا خیر و برکت و موجب نزول باران و جلب منافع و دفع بسیاری از بلاها و خطرها از جامعه است، چنانکه در تفسیر آیه 251 سوره بقره (12) از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:
(إن الله لیدفع بمن یصلّی من شیعتنا عمّن لا یصلّی ولو اجتمعوا علی ترک الصلاة لهلکوا؛ به درستی که خداوند به واسطه ی نمازگزاران شیعه، بلا را از کسانی که نماز نمی خوانند، دفع می کند.
زیرا اگر همه شیعیان نماز را ترک کنند، هلاک می گردند». (13)
آنگاه حضرت نسبت به سایر احکام، مانند پرداخت زکات و حجّ گزاردن همین مطلب را می فرماید.
واضح است که وقتی وجود افراد مومن در اجتماع، چنین برکتی را به همراه داشته باشد، برکات وجود امام معصوم که ولیّ و حجّت خدا بر مردم است، به مراتب بیشتر خواهد بود. زیرا امام و حجت خدا واسطه ی رسیدن فیض و برکت خداوند متعال به مردم و برطرف کننده ی بلاها از آنان است. چنانکه امام سجاد علیه السلام درباره ی برکات وجودی ائمه اطهار علیهم السلام می فرماید:
«ما کسانی هستیم که به واسطه ی ما آسمان بر فراز زمین نگهداری شده و زمین از هلاک نمودن اهلش منع گردیده است».
حضرت در ادامه می فرماید:
«و بنا ینزّل الغیث و تنشر الرحمة و تخرج برکات الأرض». (14)
در این فراز از بیان امام، به برکاتی دیگر اشاره گردیده و نزول باران و انتشار رحمت خدا و خروج برکات زمین، از آثار وجودی ائمه اطهار علیهم السلام شمرده شده است. این موضوع یک اصل قرآنی است؛ زیرا قرآن کریم می فرماید:
(وَ لَو أَنَّ أَهلَ القُری آمَنُوا وَ اتّقَوا لَفَتَحنا عَلَیهِم بَرَکَاتٍ مِنَ السَّماءِ وَالأَرضِ وَ لکِن کَذَّبوا فَأَخَذناهُم بِما کَانُوا یکسِبُونَ) (15)
« اگر اهل شهر ها و آبادی ها ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند، برکات آسمان و زمین را برآنان می گشودیم؛ لکن (آن ها حق را) تکذیب کردند. ما هم آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم».
نکته ای که از این آیه می توان استفاده نمود این است که اهل شهرها و آبادی ها، تقوا را رعایت نکردند و حق را نیز انکار و تکذیب نمودند و سزاوار تنبیه و مجازات الهی گردیدند؛ لکن در عین حال مشاهده می کنیم که باران رحمت الهی ریزش می کند و برکات زمین از دل آن خارج می گردد و اهل زمین از آن بهره مند می شوند و این نمی شود مگر به واسطه ی وجود ائمه اطهار علیهم السلام که مظهر قدس و تقوا و پرهیزگاری در زمین هستند. خداوند نه تنها به خاطر آنان برکاتش را از اهل زمین دریغ نمی کند، بلکه بلاها و آفات را نیز به واسطه ی کرامت و عظمت ائمه اطهار علیهم السلام در پیشگاهش، از اهل زمین برطرف می کند و به انسان های گنهکار مهلت می دهد تا شاید به وسیله ی توبه و انابه به سوی خدا بازگردند؛ زیرا وجود ائمه ی معصومین همچون وجود پیامبر سبب خیر و برکت و رفع عذاب از امت است چنانکه قرآن کریم می فرماید:
(وَ مَا کَانّ اللهُ لِیُعَذِّبَهُم وَ أَنتَ فیهِم). (16)
«ای پیامبر، تا تو در میان امت هستی خداوند آنان را عذاب نمی کند».

علّت نیاز مردم به پیامبر و امام

در تفسیر آیه 33 سوره ی انفال از امام باقر علیه السلام روایتی نقل شده، که ذکر آن در اینجا مناسب است.
جابربن یزید جعفی می گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم:
«لأیّ شیء یحتاج إلی النبی و الإمام؟
فقال: لبقاء العالم علی صلاحه، و ذلک إنّ الله عزّوجلّ یرفع العذاب عن أهل الأرض إذاکان فیها نبی أو إمام، قال الله عزّوجلّ: « وَ مَا کَانَ اللهُ لِیُعَذِّبَهُم وَأَنتَ فِهِم» (17) و قال النبیّ (صلی الله علیه و آله و سلّم) النجوم أمان لأهل السماء و أهل بیتی أمان لأهل الأرض.
ثم قال علیه السلام: یعنی بأهل بیته الأئمة علیهم السلام الّذین قرن الله عزّوجلّ طاعتهم بطاعته». (18)
«علت نیاز به پیامبر و امام چیست؟
حضرت فرمودند: استوار ماندن جهان و تباه نشدن آن. زیرا خداوند، عذاب را از اهل زمین بر می دارد مادامی که پیامبر و امام
درآن باشد. چنانکه خداوند می فرماید: « تا تو در میان آنها هستی، خداوند آنها را عذاب نخواهند کرد». و پیامبر نیز فرموده است: ستارگان موجب امنیّت برای اهل آسمان هستند و اهل بیت من موجب امنیّت و امان برای اهل زمین.
سپس امام باقر علیه السلام فرمودند: منظور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) از اهل بیت، کسانی هستند که خداوند اطاعت آنان را مقرون به اطاعت خودش فرموده است». (19)

احساس آرامش در سایه ی امام

یکی دیگر از ثمرات و فواید مهمی که بر وجود امام در میان بندگان خدا مترتّب است، این است که وجود شخصیّتی بزرگ و ملکوتی و معصوم که آگاه از حال مردم است، در میان افرادی که اعتقاد به امامت و رهبری وی دارند و او را از هرکس دیگر نسبت به خود مهربان تر و دلسوزتر می دانند، موجب دلگرمی و قوّت روحی برای آنها است، و هر نوع یأس و نومیدی را از ایشان دور می کند و آنان را به آینده ای روشن و ارزشمند امیدوار می سازد؛ امیدی که در انتظار دمیدن صبح دولت کریمه و عدالت گستر وی لحظه شماری می کنند و توفیق درک حضور حضرتش را از خداوند متعال درخواست می نمایند.
به عبارت دیگر، وجود امام، نقطه ی اتکایی است برای بندگان خدا که در هنگام مواجه شدن با حوادث هولناک، به وی پناه برند و به عنوان پناهگاهی چاره ساز و آرام بخش از وجود امام منتفع گردند و به تلاش و کوشش خویش در راستای نیل به اهداف الهی و اسلامی ادامه دهند.
از امیرالمومنین علیه السلام نقل شده است که فرمودند:
«کنّا إذا احمرّ البأس اتّقینا برسول الله، فلم یکن أحدّ منّا إقرب إلی العدوّ منه؛ ما در هنگام شداید و سختی های جنگ و محاربه با دشمنان خدا، به پیامبر پناه می بردیم. آن حضرت از همه ی ما به دشمن نزدیک تر بود». (20)

امدادهای غیبی امام زمان علیه السلام

روایاتی که از پیامبر اکرم و ائمه ی اطهار علیهم السلام درباره ی غیبت حضرت مهدی علیه السلام رسیده، امکان بهره مندی از نور خورشید، هنگامی که در پشت ابرها نهان است، دانسته است (21) و حتّی این معنی را خود حضرت نیز در پاسخ به بعضی از افراد فرموده اند:
«و أمّا وجه الا انتفاع بی فی غیبتی فکا لا نتفاع بالشمس إذا غیبتها عن الأبصار السحاب (22)؛ اما چگونگی بهره مندی از من در ایّام غیبتم، مانند بهره مندی از نور خورشید است زمانی که
ابرها آن را از چشمان مردم پوشیده باشند».
از جمله ی امدادهای غیبی حضرت به جامعه ی شیعه، عنایت خاصّ آن بزرگوار به شیعیان است چنانکه در توقیعی از حضرتش برای شیخ مفید رحمة الله ، چنین آمده است:
«إنّا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم و لولا ذلک لنزل بکم اللأواء و اصطلمکم الأداء (23)؛ «ما همیشه مراعات شما را می نماییم و به یاد شما هستیم وگرنه، دشواری ها و گرفتاری ها بر شما فرو می ریخت و دشمنان، شما را لگدمال می کردند».
از این جملات محبّت آمیز حضرت استفاده می شود که پیوسته امدادهایی پربرکت از ناحیه ی آن بزرگوار به ما می رسد.

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 673
نویسنده : sina95

 امکان تشرف به محضر امام مهدی (عج) در زمان غیبت(1)

 





 

پایان غیبت صغری

پس از گذشت بیش از هفتاد سال دوران غیبت صغری، امام زمان (علیه السلام) طیّ توقیع مهمی به علی بن محمّد سمری قدس سره پایان غیبت صغری را اعلام فرمود.
مرحوم صدوق می فرماید که ابومحمّد مکتّب گوید: در سالی که شیخ علی بن محمّد سمری قدس سره وفات یافت، من در «مدینة السلام» -بغداد- بودم. چند روز قبل از وفاتش نزد وی رفتم. او این توقیع را از حضرت صاحب الامر (علیه السلام) بر مردم خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم
«یا علیّ بن محمّد السمری، أعظم الله أجر إخوانک فیک فإنّک میّت ما بینک و بین ستّة أیّام، فاجمع أمرک و لاتوص إلی أحد یقوم مقامک بعد وفاتک، فقد وقعت الغیبة الثانیة [التامة] فلا ظهور إلّا بعد إذن الله عزّوجلّ و ذلک بعد طول الأمد و قسوة القلوب، و امتلاء الأرض جوراً، و سیأتی شیعتی من یدّعی المشاهدة، ألا فمن ادّعی المشاهدة قبل خروج السفیانی و الصیحة فهو کاذب مفتر، و لا حول و لاقوّة إلّا بالله العلیّ العظیم». (1)
به نام خداوند بخشنده مهربان
«ای علی بن محمّد سمری! خداوند پاداش برادرانت را در وفات تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز دیگر از دنیا مفارقت خواهی کرد. پس کارهای خویش را جمع کن و برای نیابت، به هیچ کس وصیّت نکن. زیرا که غیبت دوّم و کامل واقع شده است و ظهور نیست مگر بعد از اذن خداوند؛ و اذن خدا بعد از طولانی شدن انتظار و سخت شدن دل ها و پر شدن زمین از ستم، خواهد بود. به زودی کسانی از شیعیان ادّعای این گونه مشاهده را خواهند نمود. آگاه باشید! هر
کسی قبل از خروج سفیانی و صیحة آسمانی چنین ادّعایی کند، دروغگو و مفتری است. و توان و قدرتی نیست مگر از جانب خداوند بزرگ».
از این توقیع شریف چند نکته استفاده می شود که قابل ذکر است:
نکته ی اول: این که از جمله ی «ولا توص إلی أحد» استفاده می شود که در مدّت غیبت صغری هر کدام از نواب خاص که از دنیا رحلت می کردند، طبق دستور امام عصر (علیه السلام) چند روز قبل از فوت مأموریت می یافت که جانشین مورد نظر حضرت را به مردم معرفی کند. لذا مردمی که خدمت علیّ بن محمّد سمری رحمة الله بودند، برای سؤال از نایب بعد از وی، نزد او رفته بودند و او این توقیع را بیرون آورده و آنان را از مضمون آن آگاه ساخته بود.
این مطلب در فرهنگ شیعه از اول بود که بدون دلیل گفته ی کسی را نمی پذیرفتند. لذا از زمان پیامبر اکرم صلی الله و علیه و آله وسلّم شیعیان، مانند: سلمان و ابوذر و عمّار و مقداد و دیگر بزرگان، از خود پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلّم در مورد شخص امام بعد از آن حضرت سؤال می کردند و به فرمایش حضرت پیامبر از حضرت علی (علیه السلام) به عنوان امام بعد از آن حضرت تبعیّت نمودند.
این روش عاقلانه و صحیح در تمام دوران زندگنی ائمه ی اطهار علیهم السلام و نیز در ایام غیبت صغری و نواب چهارگانه ی حضرت ادامه داشت و شیعیان، بدون برهان و دلیلی قاطع، قول هر کس را در موضوع امامت و همچنین در مورد نیابت خاصّه قبول نمی کردند.
لذا چون جمعی از بزرگان برای کسب تکلیف و روشن شدن وظیفه، خدمت نایب چهارم حضرت رفته بودند، وی با ارایه ی این توقیع از سوی حضرت پایان غیبت صغری را اعلام فرمود. (2)
نکته ی دوم: این که غیبت کبرای حضرت، بسیار طولانی می شود و ظهور حضرت بستگی به اذن و اجازه ی خداوند متعال دارد.
نکته ی سوم: از جمله ی «سیأتی من شیعتی من یدّعی المشاهدة» استفاده می شود که در آینده ی نزدیکی بعضی از شیعیان ادّعای مشاهده می کنند و کسی که چنین ادّعایی کند، قبل از خروج سفیانی دروغگو و افترا زننده است.
در این جا با توجه به این جمله، بعضی از افراد، شبهه و اشکال کرده اند که اکنون سؤال و اشکال آنان را مطرح و توضیحات لازم را بیان نماییم:
آن ها می گویند که با توجه به این که شواهد معتبری در دست داریم که افراد متعددی در غیبت کبری به حضور حضرت مهدی (علیه السلام) شرفیاب شده اند، این توقیع را چگونه باید تفسیر نمود؟
در جواب این سؤال باید بگوییم:
1- با صدور این توقیع از سوی امام زمان (علیه السلام) به علی بن محمّد سمری قدس سره - نایب چهارم حضرت - غیبت صغری و باب نیابت خاصه از طرف امام (علیه السلام) پایان پذیرفت و غیبت کبری فرا رسید و با پایان پذیرفتن غیبت صغری، راه هر گونه فرصت طلبی و سوء استفاده به روی افراد ناصالح بسته شد و راه ادّعای نیابت خاصه مسدود گردید، تا افراد ناشایسته، مانند شلمغانی و محمّد بن نصیر نمیری و حسین بن منصور
حلاج و... نتوانند مدعی چنین مقام والایی شوند.
شاید یکی از علل پایان پذیرفتن غیبت صغری همین بود. زیرا با توجه به این که حدود 74 سال شیعیان اهل بیت علیهم السلام با مسئله ی غیبت امام و حجت خدا انس گرفته بودند و توسط نمایندگان خاص حضرت به وظایف شرعی خود آشنا گردیده بودند، دیگر حضرت لزومی برای امتداد آن نمی دید. لذا پایان دوران غیبت صغری را اعلام فرمود.
2- در این جمله از توقیع چند نکته وجود دارد که مراد از نفی مشاهده در غیبت کبری نفی مطلق مشاهده نیست؛ بلکه مراد، نفی مشاهده ای است که همراه با ادّعای نیابت خاصه از آن حضرت باشد:
نکته اول: این که لفظ «کاذب» با قید «مفتر» آمده است زیرا با توجه به پایان یافتن غیبت صغری، اگر کسی ادّعای نیابت خاصه نمود، مفتر (3) خواهد بود.
چنانکه از لغت استفاده می شود، دروغ، قول و گفتار خلاف واقع است و افترا آن است که کسی چیزی را که واقعیت ندارد، جعل کند و به دیگری نسبت دهد. در این جا هم منظور، کسی است که به دروغ ادّعای نیابت از امام زمان (علیه السلام) کند. زیرا کسی که ادّعای تشرّف کند و در این گفتار صادق نباشد، او کاذب است، امّا مفتری نیست. چون مفتری کسی است که چیزی را که واقعیّت ندارد به دیگری نسبت دهد. مدّعی مشاهده، در صورتی کاذب و مفتری است که چیزی را که حقیقت ندارد به امام عصر (علیه السلام) نسبت دهد. یعنی ادّعای نیابت کند و بگوید که آن حضرت او را
نایب خود قرار داه است. پس اگر ادّعای نیابت نداشته باشد، فقط، کاذب است؛ نه مفتری.
آنچه در این توقیع نفی شده است، ادّعای مشاهده ای است که بعنوان ادّعای نیابت همراه باشد. چنین ادّعایی در آغاز غیبت کبری زمینه ی فراوانی داشت که حضرت برای این که جلوی چنین سوء استفاده هایی گرفته شود، این توقیع را صادر فرمود.
نکته ی چهارم: دلیل دیگری که مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ مرتضی حایری نیز به آن استدلال می فرمودند - با توضیح ما - این است که در توقیع، ذکر شد: «سیأتی من شیعتی من یدّعی المشاهده» و لفظ «مشاهدة» با «الف و لام» ذکر شده است که دلالت دارد بر این که مشاهدة خاصّی منظور حضرت است؛ نه مطلق مشاهده. زیرا اگر مطلق مشاهده منظور بود، «الف و لام» لازم نبود و می بایست حضرت بفرمایند:«من ادّعی مشاهدتی فهود کاذب مفتر» یعنی هر کس مشاهده ی مرا ادّعا کند، کاذب و مفتر خواهد بود.
لازم به توضیح است که «الف و لام» در «المشاهدة» یا «الف و لام» عهد ذکری است و یا «الف و لام» عهد ذهنی.
امّا این که «الف و لام» عهد ذکری باشد که این وجهی ندارد. زیرا قبلاً ذکری از مشاهده به میان نیامده است. پس منحصراً باید «الف و لام» عهد ذهنی باشد. در این صورت، حضرت همان مشاهده ای را نقل کرده اند که در طول دوران غیبت صغری راجع به «نواب اربعه» در ذهن مردم بود و با ادّعای نیابت خاصه همراه بود. بنابراین اگر کسی در غیبت کبری چنین
ادّعایی نماید، «کاذب و مفتر» خواهد بود. (4)
از آنچه تا این جا در مورد توقیع شریف بیان شد، می توان چنین نتیجه گرفت: مشاهده ای که در توقیع نفی شده، شامل آنچه برای بعضی از افراد صالح در غیبت کبری اتفاق افتاده است، نمی شود. زیرا آنان به خاطر قابلیّت یا در هنگام شداید و گرفتاری با دعا و توسل و توبه و انابه به درگاه خداوند، مورد عنایت خدا قرار می گرفتند و از حضور ولی خدا (علیه السلام) بهره مند می شدند.
البته جواب های دیگری هم در توضیح اشکال از این توقیع شریف هست که به خاطر رعایت اختصار از ذکر آن ها خودداری می کنیم.

دیدگاه علما و دانشمندان شیعه در مورد امکان تشرف

در بحث امکان تشرّف به حضور امام (علیه السلام) در غیبت کبری، علمای زیادی نظریه داده اند، لکن ما به جهت اختصار دیدگاه بعضی از بزرگان علمای شیعه را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:
1- مرحوم سید مرتضی قدس سره می فرماید:
«إنّا غیر قاطعین علی أنّ الإمام (علیه السلام) لا یصل الیه أحد و لا یلقاء بشر، فهذا أمر غیر معلوم و لا سبیل إلی القطع علیه (5)؛ ما قطع نداریم که در زمان غیبت، کسی امام (علیه السلام) را زیارت نکند. زیرا موضوع عدم تشرّف به حضور حضرت، روشن نیست و راهی نیست که انسان به آن قطع پیدا کند».
در این مورد چنین ایراد شده که اگر سبب غیبت و استتار حضرت، ترس و خوف از ستمگران است، پس باید حضرت برای دوستان و شیعیان خودشان که خوفی از ناحیه ی آنان برای حضرتش نیست، ظاهر باشد.
مرحوم سید مرتضی قدس سره در ضمن جواب هایی که از این ایراد داده است، می فرماید:
«إنّه غیر ممتنع أن یکون الإمام (علیه السلام) یظهر لبعض أولیائه ممّن لا یخشی من جهته شیئاً من أسبب الخوف، فإن هذا ممّا لا یمکن القطع علی ارتفاعه و امتناعه و انّما یعلم کلّ واحد من شیعته حال نفسه و لا سبیل له إلی العلم بحال غیره (6)؛ هیچ مانعی ندارد که امام (علیه السلام) برای بعضی از دوستان خود که ترسی از جانب آنان نباشد، ظاهر شود. زیرا امکان چنین زیارتی، چیزی نیست که بتوان قطع و یقین به امتناع آن پیدا کرد و هر کدام از شیعیان، به حال خود آگاه است و کسی را راهی به سوی آگاهی از حال دیگران نیست».
یعنی ممکن است افراد به زیارت حضرت موفق شوند و ما ندانیم.
2- شیخ طوسی قدس سره در این مورد می فرماید:
«الأعداء و إن حالوا بینه و بین الظهور علی وجه التصرّف و التدبیر، فلم یحولوا بینه و بین لقاء من شاء من أولیائه علی سبیل الاختصاص (7) ؛ گر چه دشمنان -اسلام- مانع ظهور و تصرّف و تدبیر امام زمان (علیه السلام) شده اند، لکن نتوانستند مانع شوند از این که بعضی از دوستان آن حضرت به طور اختصاصی شرفیاب حضور آن جناب گردند».
در سخنی دیگر، این عالم فرزانه ی جهان اسلام و تشیّع می فرماید:
«لا یجب القطع علی استتاره عن جمیع أولیائه (8) ؛ بر معتقدین به امامت آن حضرت، واجب نیست که اعتقاد داشته باشند آن بزرگوار از تمام دوستانش پنهان و مخفی است».
همچنین در مسأله غیبت، شیخ طوسی رحمة الله می فرماید:
«نحن نجوز أن یصل إلیه کثیر من أولیائه و القائلون بإمامته (9)؛ ما جایز می دانیم که بسیاری از دوستان و شیعیان - حضرت مهدی (علیه السلام) - در غیبت کبری به وی دسترسی پیدا کنند».
و نیز در همان رساله ی غیبت فرموده است:
«لا نقطع علی استتاره عن جمیع أولیائه، بل یجوز أن یبرز لأکثرهم و لا یعلم کلّ إنسان إلّا حال نفسه (10)؛ ما یقین نداریم که امام زمان (علیه السلام) از تمام دوستان خود پنهان باشد، بلکه ممکن است برای بسیاری از آنان ظاهر شود و هر کس به حال خودش آگاه است نه دیگران [تا ملاقات را نسبت به همه نفی کند]»
3- سید بن طاووس خطاب به فرزندش می فرماید:
«والطریق مفتوحة إلی إمامک (علیه السلام) لمن یرید الله جلّ شأنه عنایته به و تمام إحسانه إلیه (11)؛ راه به سوی امام زمان تو، برای کسی که مورد عنایت و احسان خداوند قرار گیرد، باز است».
همچنین در فرمایش دیگری می فرماید:
«و إذ کان (علیه السلام) غیر ظاهر الآن لجمیع شیعته فلا یمتنع أن یکون جماعة منهم یلقونه و ینتفعون بمقاله و فعاله و یکتمونه کما جری الأمر فی جماعة من الأنبیاء و الأوصیاء و الملوک حیث غابوا عن کثیر من الأمّة لمصالح دینیّة أو دنیویّة ذلک (12)؛ اکنون که حضرت مهدی (علیه السلام) برای تمام شیعیان ظاهر نمی باشد، مانعی نیست که گروهی از شیعیان با حضرت ملاقات نمایند و از گفتار و کردار وی بهره مند گردند، و این مطلب را پنهان بدارند؛ چنانکه این جریان درباره ی گروهی از پیامبران و اوصیایشان و حتّی بعضی از سلاطین واقع شده است که به جهت مصالح دینی یا دنیوی از بسیاری از مردم پنهان می شدند».
4- آخوند خراسانی صاحب «کفایة الأصول» در بحث اجماع می فرماید:
«و إن احتمل تشرّف بعض الا وحدی بخدمته و معرفته أحیانا ً(13)؛ اگر چه محتمل است که بعضی از فرزانگان یگانه، به خدمت آن حضرت شرفیاب گردند و حضرتش را بشناسند».
5- محقق نائینی نیز در همان بحث می فرماید:
«نعم، قد یتّفق فی زمان الغیبة للأوحدی التشرّف بخدمته و أخذ الحکم منه (علیه السلام) (14)؛ گاهی ممکن است بعضی از بزرگان شایسته، شرفیاب خدمت حضرت شوند و حکم خدا را نیز از وی بگیرند».
6- آیة الله العظمی گلپایگانی در جواب سؤالی که از ایشان در مورد امکان تشرف به حضور حضرت بقیة الله (علیه السلام) شده است، آن را ممکن دانسته که متن سؤال و جواب را ذکر می کنیم:
سؤال : چه کار باید کرد تا امام زمان (علیه السلام) را ملاقات کرد؟
جواب: به طور کلی برای تشرّف به حضور ایشان نمی توان راهی را که همه کس به آن برسند ارائه داد مگر عدّه معدودی [که به ملاقات آن حضرت نائل می شوند؛ دیگران] از این فیض عظیم به نحوی که آن حضرت را بشناسند محروم هستند. مع ذلک عمل به تکالیف شرعیّه و جلب رضایت و خشنودی آن حضرت و بعضی اعمال مثل چهل شب به مسجد سهله رفتن بسا موجب تشرف بعضی از اشخاصی که مصلحت باشد، خواهد بود. (15)
بنابراین، با توجه به نمونه هایی از دیدگاه های بزرگان شیعه و ستارگان آسمان فقه و فقاهت، روشن می شود که موضوع ارتباط و تشرّف به خدمت امام زمان (علیه السلام) امری ممکن است.
اکنون برای اثبات این مطلب به چند نمونه از شواهد متقن تاریخی، چه در گذشته و چه در حال، که حاکی از وقوع تشرّفات متعدّد خدمت حضرت است، اشاره می کنیم.
قبل از ذکر این حکایات متواتره - که با سندهای معتبر در کتاب های مشهور آمده است و بعضی از آن ها مربوط به سال های اخیر می باشد - تذّکر این نکته لازم است که تداوم و استمرار این گونه قضایا از آغاز غیبت
کبری تاکنون برای گروهی از علما و عده ای از بندگان صالح خدا که از هر جهت مورد وثوق و اطمینان بودند، بر ارزش و اعتبار آن می افزاید و موجب اطمینان نسبت به وقوع آن می شود.

امام زمان (علیه السلام) گشاینده مشکلات

1- علامه حلّی در محضر امام زمان (علیه السلام)

مرحوم میرزا محمّد تنکابنی رحمة الله می گوید که در السنه و افواه اشتهار دارد (... و خود ایشان به واسطه ی مرحوم آخوند لاهیجی از آقا سیّد محمّد «فرزند آقا سیّد علی» صاحب «مناهل» نقل می کنند) که علّامه ی حلّی در شب جمعه به تنهایی به زیارت سیّد الشهداء (علیه السلام) می رفت، در حالی که بر الاغی سوار بود و تازیانه ای در دست مبارک داشت. در اثنای راه، شخص عربی پیاده به همراه علّامه راه افتاد و با هم به مکالمه مشغول شدند. چون قدری با هم سخن گفتند، بر علّامه معلوم شد که این شخص مرد فاضلی است.
پس در مسائل علمی با هم صحبت نمودند و علّامه فهمید که آن شخص، صاحب علم و فضیلت بسیار و متبّحر در علوم است. لذا مشکلاتی را که برای او در علوم مانده بود، یک به یک از آن شخص سؤال می کرد و او حلّ می نمود تا این که سخن در مسئله ای واقع شد و آن شخص فتوایی گفت. علّامه منکر آن شد و گفت: حدیثی بر طبق این فتوا نداریم.
آن مرد گفت: شیخ طوسی در تهذیب حدیثی در این باب ذکر کرده است. شما از کتاب تهذیب فلان مقدار از اوّل بشمارید که در فلان صفحه و فلان سطر، این حدیث مذکور است.
علّامه در حیرت شد که این شخص کیست؟ پس از آن مرد پرسید: «آیا در زمان غیبت کبری می توان حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را دید یا نه؟»
در این هنگام تازیانه از دست علّامه افتاد. آن حضرت خم شد و تازیانه را از زمین برگرفت و در میان دست علّامه گذاشت و فرمود: «چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن که دست او در میان دست توست؟!»
علّامه بی اختیار خود را از مرکب به زمین انداخت که پای آن حضرت را ببوسد. پس غش نمود و چون به هوش آمد، کسی را ندید و پس از آن که به خانه بازگشت، رجوع به کتب تهذیب نمود و آن حدیث را در همان ورق و همان صفحه و همان سطر که آن حضرت نشان داده بودند، یافت.
علّامه به خطّ خود در حاشیه ی کتاب تهذیب در آن مقام نوشت: این حدیث را حضرت صاحب الامر (علیه السلام) با ذکر صفحه و سطر و محلّ آن، نشان دادند».
مرحوم تنکابنی رحمة الله می گوید که آخوند لاهیجی می گفت: «من همان کتاب را دیدم و در حاشیه ی آن حدیث، خطّ علّامه را مشاهده کردم که به مضمون سابق بود». (16)

2- حلّ مسائل مقدّس اردبیلی رحمه الله

سید جزائری می فرماید: مطمئن ترین استاد من در علم و عمل -مقدّس اردبیلی- شاگردی داشت از اهل تفرش به نام میرعلّام که
در نهایت فضل و ورع بود. او می گفت که من در مدرسه ای حجره داشتم که گنبد شریف امیرالمؤمنین (علیه السلام) از آن جا دیده می شد. در یکی از شب ها که از مطالعه فراغت یافتم، در حالی که پاسی از شب گذشته بود، از حجره بیرون آمدم و به اطراف بارگاه مطهّر امام (علیه السلام) نگاه می کردم و آن شب بسیار تاریک بود.
در این هنگام مردی را دیدم که رو به سوی حرم می آید. پس از جایگاه خود بیرون آمدم و به نزدیکی او رفتم. او مرا نمی دید. او رفت و نزدیک درب حرم مطهّر ایستاد. در این هنگام دیدم که قفل گشوده شد و درب دوّم و سوّم نیز باز شد. وارد حرم شد و سلام کرد. از جانب قبر مطهّر جواب سلام او داده شد.
صدای او را شناختم که با امام (علیه السلام) در مسئله علمی سخن می گفت. آن گاه از شهر بیرون رفت و به سوی مسجد کوفه متوجّه گردید. من از پی او رفتم، ولی او مرا نمی دید. چون به محراب مسجد رسید، شنیدم که با دیگری راجع به همان مسئله سخن می گفت. آن گاه برگشت. من از پی او بازگشتم تا به دروازه ی شهر رسید که صبح شد و هوا روشن شد و او مرا مشاهده نمود. پس گفتم: ای مولای ما! من از اوّل تا آخر با تو بودم. اکنون مرا آگاه کن که شخص اوّل که در حرم مطهّر با او سخن می گفتی، چه کسی بود؟ و آن شخص که در مسجد کوفه با او هم سخن بودی که بود؟
پس، از من عهد و پیمان گرفت تا زنده است راز او به کسی خبر ندهم. آن گاه فرمود که ای فرزند! گاهی بعضی از مسائل بر من مشتبه می شود و بسا هست که در شب به نزد قبر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می روم و
در آن مسئله با آن حضرت سخن می گویم و جواب می شنوم. در این شب، مرا حواله به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) نمود و فرمود: «فرزندم مهدی (علیه السلام) امشب در مسجد کوفه است. برو به نزد او و این مسئله را از او بپرس». و این شخص، حضرت مهدی (علیه السلام) بود. (17)

3- دستگیری امام زمان (علیه السلام) از مرحوم آیة الله میرزا مهدی اصفهانی

این عالم بزرگوار در محرّم 1303 (ه.ق) در اصفهان متولّد و در نوزدهم ذیحجّه ی سنه ی 1365 (ه.ق) در مشهد مقدّس وفات یافت. ایشان دوران تحصیلات عالی خود را در نجف اشرف در محضر مرحوم آیة الله سید کاظم یزدی صاحب کتاب «عروة الوثقی» و مرحوم آقای نائینی گذراندند. در آغاز به کسب عرفان اشتغال داشت، امّا آن را سازگار با آیات قرآن و روایات نمی دید و چون هیچ پناهگاهی که بتواند رو به او آورده و مشکل خود را با او در میان گذارد، همانند حضرت بقیة الله (علیه السلام) نمی یافت، متوسّل به آن حضرت شد و در مسجد سهله و جاهای دیگر به آن حضرت استغاثه نمود.
او خود می گوید: یک موقع در نزد قبر جناب هود و صالح علیهم السلام در حال تضرّع و توسّل به حضرت بقیة الله (علیه السلام) بودم. در بیداری آن حضرت را دیدم که ایستاده بود و کاغذی که اطراف آن با آب طلا مزیّن شده بود، روی سینه ی آن حضرت بود. نظر کردم، دیدم وسط صفحه به خطّ سبز و نور نوشته شده است:
«طلب المعارف من غیرنا أهل البیت علیهم السلام مساوق لإنکارنا».
«طلب کردن معارف دین از غیر ما اهل بیت نبوّت، در حد انکار امامت ما می باشد».
چون کاغذ را دیدم، به خطّ ریزتری امضا شده بود:
«وقد أقامنی الله و أنا حجّة بن الحسن».
«خداوند مرا به پا داشته است و منم حجّة بن الحسن».
از خواندن این نامه ی مبارک چنان روشن شدم که چون متوجّه خود گردیدم، نورانیّتی را در خود احساس کردم». (18)

4- حلّ مطالب شیخ انصاری رحمة الله با تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام)

یکی از شاگردان مرحوم شیخ انصاری درباره ی ارتباط ایشان با امام عصر علیه لسلام و تشرّف ایشان به منزل آن حضرت، چنین گفته است:
در یکی از زیارات مخصوصه ی حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السلام) به کربلا مشرّف شده بودم. بعد از نیمه شب برای رفتن به حمام از منزل بیرون آمدم. چون کوچه ها گل بود چراغی همراه برداشتم. از دور، شخصی را شبیه به شیخ دیدم. چون قدری نزدیک رفتم، دیدم آری، شیخ است. در فکر فرو رفتم که ایشان در این موقع از شب، آن هم در این گل و لای، با چشم ضعیف به کجا می رود؟ من برای این که مبادا کسی او را کمین کرده باشد، آهسته در پی او روان شدم تا بر در خانه ی مخروبه ای ایستاد و زیارت جامعه را با توجّه خاصّی خواند و سپس داخل آن خانه گردید!
من دیگر چیزی نمی دیدم، ولی صدای شیخ را می شنیدم. گویا با کسی صحبت می کرد. به حمام رفتم و بعد به حرم مطهّر مشرّف گشتم و شیخ را در حرم مطهّر دیدم. بعد از پایان مسافرت، در نجف اشرف خدمت شیخ رسیدم و جریان آن شب را به عرض وی رساندم. اوّل شیخ انکار کرد. پس از اصرار زیاد فرمود:
گاهی برای رسیدن به خدمت امام عصر (علیه السلام) مأذون می گردم و پشت درب آن منزل که تو آن را پیدا نخواهی کرد، می روم و زیارت جامعه را می خوانم. چنانکه اجازه دهند، خدمت آن حضرت شرفیاب می شوم و مطالب لازمه را از آن سرور می پرسم.
سپس شیخ فرمود: «تا زمانی که در قید حیات می باشم، این مطلب را پنهان دار و به کسی اظهار مکن». (19)
این گونه شخصیت های بزرگ و راه یافته، دارای آمادگی کامل برای ظهور امام زمان (علیه السلام) می باشند؛ نه آنان که در زمان ظهور با تأویل و توجیه آیات قرآن مجید، به جنگ با آن حضرت می پردازند!
ممکن است سؤال شود که چگونه مرحوم شیخ انصاری هرگاه اجازه می یافت، می توانست به منزل امام زمان (علیه السلام) برود و با خواندن زیارت جامعه و اذن ثانوی، وارد منزل شود و با امام مهربان خویش، سخن بگوید؟ او چگونه به این مقام راه یافته بود؟ ولی شاگرد آن بزرگوار که او نیز منزل امام عصر (علیه السلام) را دیده بود، چنین افتخاری نداشت و مرحوم شیخ به او چنین فرمود: تو آن را پیدا نخواهی کرد؟!»
این سؤال مهمّی است که پاسخ قانع کننده ای لازم دارد. متأسفانه بعضی از افراد برای این گونه سؤالات، جواب های آماده و فوری دارند و در برابر این قبیل پرسش ها، فوراً پاسخ می دهند که خدا چنین خواسته است یا خدا با بعضی از افراد -نعوذ بالله- قوم و خویشی دارد و هیچ گونه ارتباطی به عمل و خواسته ی مردم ندارد. این گونه پاسخ ها که بیش تر برای شانه خالی کردن از بار مسئولیت می باشد، صحیح نیست. زیرا نه قانع کننده است و نه هیچ گاه کسی را به راهی راهنمایی می نماید.
ما در پاسخ این سؤال با توجه به سخنان خاندان وحی، می گوییم: که خداوند مهربان همه ی انسان ها را به سوی تکامل معنوی و روحی فرا خوانده است و در دعوت عمومی خود به همه ی کسانی که در این راه قدم بردارند اجر و پاداش می دهد همان گونه که میزبان، میهمانان خویش را دعوت می کند و در صورت شرکت در مجلس، از همه ی آنان پذیرایی می کند. خداوند نیز زمینه ی پیشرفت و تکامل را در انسان ها ایجاد نموده و به این گونه، آنان را به سوی تکامل دعوت کرده است چنانکه در قرآن مجید صریحاً فرموده است:
(وَالَّذینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا). (20)
«هر کس در راه ما کوشش کند، ما حتماً او را به راه های خود هدایت می کنیم».
این وظیفه ی انسان ها است که دعوت خدا را پاسخ گویند و در راه تکامل روحی و پیشرفت معنوی خود، قدم بردارند.
بنابراین در انسان ها زمینه ی پیشرفت و تکامل وجود دارد و آنان از این امکانات بهره مند هستند، ولی آن را بایگانی می کنند و از آن استفاده نمی کنند مانند ثروتمندان کوتاه نظری که به انباشته شدن هر چه بیش تر حساب های پس انداز خود در بانک ها خشنودند و هیچ گاه توفیق استفاده از این ثروت ه را پیدا نمی کنند.
برای موفقیّت باید از زمینه ها و توانایی های موجود، استفاده و کمبودهای خود را نیز جبران کرد تا به اهداف بزرگ، دست یافت. افراد بسیاری از نظر ذاتی، توانایی و آمادگی زیادی برای رسیدن به تکامل معنوی و روحی دارند، ولی چون کاری به این امور ندارند، هیچ گونه استفاده ای از این گونه توانایی ها نمی برند و از دنیا کوچ می کنند و آن ها را به خاک می سپارند همچون ثروتمندانی که در زمان های گذشته، برای حفظ ثروت خود، آن ها را در دل خاک پنهان می کردند و نه خود و نه فرزندانشان هیچ گونه بهره ای از آن اموال نمی بردند.
برای آن که روشن شود چگونه بعضی از افراد دارای توانایی های روحی بیشتر و قدرت درک بهتر می باشند و چگونه آن را به دست آورده اند، گفتاری از مرحوم شیخ حرّ عاملی که از علمای بزرگ شیعه است می آوریم. ایشان می گوید:
روشن است که دیدن و شنیدن و امثال این ها، مستقلاً با چشم و گوش و امثال این دو نیست؛ بلکه آن ها وسیله ای هستند برای روح، که روح به وسیله ی آن ها می بیند و می شنود و ... و چون روح انسان قوی نیست، دیدن و شنیدن او مقیّد و محدود به این گونه اسباب مادّی در محدوده ی خاصّ است.
از این جهت، فقط مادیّات را می بیند و از درک مسائل روحی ناتوان است؛ ولی اگر روح انسانی تقویت شود و به وسیله ی عبادت و انجام واجبات و ترک محرّمات، تقرّب به سوی خداوند پیدا نماید، روح او قوی می شود. وقتی روح قوی شد، قدرت استفاده ی او از مادیّات و طبیعیات بیش تر می شود. بنابراین با چشمش اشیایی را می بیند که دیگران نمی بینند و با گوشش چیزهایی را می شنود که دیگران نمی شنوند و ...
این غلبه و قدرتف در افراد، مختلف است همان گونه که تقرّب آنان به خداوند یکسان نیست. هر کس به وسیله ی عبادات و مجاهدات به خداوند نزدیک تر شود، حالات معنوی و روحی او قوی تر می گردد و در درک اموری که دیگران قدرت ادراک آن را با چشم و گوش و امثال این دو ندارند، نیرومندتر می شود. (21)
با این بیان، روشن شد که چرا افرادی همچون مرحوم شیخ انصاری می توانند به آن نعمت بزرگ دست یابند، ولی افراد دیگر این قدرت و توانایی را ندارند و دیدگان آنان از دیدن این گونه امور عاجز است. دارا بودن حالت انتظار به معنای کامل آن، درک این گونه امور را برای شما به ارمغان می آورد. (22)
دیده باطن چو بینا می شود ... آن چه پنهان است، پیدا می شود

نتیجه

از مباحث گذشته به خصوص جریاناتی که نقل شد، این گونه نتیجه گرفتیم که در غیبت کبرای ولیّ عصر (علیه السلام) نیز ارتباط بین آن حضرت و شیعیان به کلّی قطع نشده است و در مواردی که مصلحت ایجاب کند و خداوند متعال اجازه و رخصت عنایت فرماید، افرادی موفّق به درک سعادت دیدار آن حضرت می شوند.
لکن باید توجّه داشت که در اثر مصالح و حکمت هایی که در غیبت آن بزرگوار هست، به طور غالب، این تشرّفات به گونه ای است که انسان در آن هنگام، به حضور حضرت توجّه ندارد و بعد با توجّه به شواهد به این موضوع توجّه و التفات پیدا می کند مگر در موارد نادری مانند بعضی از بزرگان و افراد شایسته از شیعیان مخلص و پرهیزگار که نمونه ای از آن را ذکر کردیم. البته این گونه نیست که هرکس ادّعای چنین افتخاری را نمود، پذیرفته شود.
در خاتمه با ذکر فرازی از دعای زمان غیبت، این گفتار را به پایان می بریم و از خداوند می خواهیم که ما را همیشه مشمول عنایات خاصه ی ولیّش حضرت حجّة بن الحسن العسگری بفرماید:
«اللهمّ عرّفنی نفسک، فإنّک إن لم تعرّفنی نفسک، لم أعرف نبیّک، اللهمّ عرّفنی نبیّک، فإنّک إن لم تعرّفنی نبیّک، لم أعرف حجّتک، اللهمّ عرّفنی حجّتک، فإنّک إن لم تعرّفنی حجّتک، ضللت عن دینی، اللهمّ لا تمتنی میتة جاهلیّة و لا تزغ قلبی بعد إذ هدیتنی، اللهمّ فکما هدیتنی بولایة من فرضت طاعته علیّ من ولاة أمرک بعد رسولک صلواتک علیه و آله حتّی والیت ولاة أمرک أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین و علیّاً و محمّداً و جعفراً و موسی و علیّاً و محمّداً و علیّاً و الحسن و الحجة القائم المهدیّ صلوات الله علیهم أجمعین».

تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 701
نویسنده : sina95

 امکان تشرف به محضر امام مهدی (عج) در زمان غیبت(1)

 




 

بحث امکان تشرّف در زمان غیبت را با حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آغاز می کنیم:
«قال ابو عبدالله (علیه السلام): للقائم غیبتان: إحداهما قصیرة و الاُخری طویلة، الغیبة الاُولی لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة شیعته، و الاُخری لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة موالیه». (1)
«امام صادق (علیه السلام) فرمود: برای قائم (علیه السلام) دو گونه غیبت وجود دارد: یکی از آن دو کوتاه و دیگری طولانی می باشد.
ویژگی غیبت اول آن است که مکان آن حضرت را جز خواص شیعیان کسی نمی داند. ویژگی غیبت دوم آن است که مکان آن حضرت را جز خواص موالی و دوستان وی کسی نمی داند».
از این روایت نکاتی استفاده می شود که شایان ذکر و متناسب با موضوع بحث است. البته قبل از نکات، لازم است بگوییم:
اولاً: این روایت از نظر سند صحیح است و تمام راویان آن از افراد موثّق هستند (2)
ثانیاً: روایات به این مضمون متعددّ است که به خاطر رعایت اختصار به ذکر یکی از آن ها اکتفا کردیم.
اینک به طور اختصار نکات را بیان می نماییم:

نکته اوّل:

از جمله ی «للقائم غیبتان إحداهما قصیرة» استفاده می شود که حضرت قائم (علیه السلام) دارای دو گونه غیبت است؛ یکی از آن دو کوتاه و دیگری طولانی است که جمله ی «الاُخری طویلة» اشاره به آن است.

غیبت صغری

با توجه به روایاتی که ولادت حضرت مهدی (علیه السلام) را مانند ولادت موسی (علیه السلام) در خفا دانسته، می توان گفت که آغاز غیبت صغری همزمان با ولادت آن حضرت در نیمه شعبان سال 255 ه.ق بوده است. این غیبت کوتاه مدّت، در نیمه شعبان سال 329 ه.ق با وفات علی بن محمّد سمری رحمة الله - نایب چهارم حضرت - پایان پذیرفت.
البته بعضی از علما و دانشمندان شیعه آغاز غیبت صغری را همزمان با شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) به سال 260 ه.ق دانسته اند.
بنابراین، غیبت اوّل را اگر همزمان با تولّد حضرت دانستیم، مدّت آن 74 سال و اگر آغاز آن را از زمان شهادت امام حسن عسگری (علیه السلام) بدانیم، مدت آن 69 سال خواهد بود. این مقدار نسبت به غیبت دوم حضرت که هنوز ادامه دارد، بسیار کوتاه است.

نکته دوّم:

از جمله ی «الغیبة الاُولی لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة شیعته» استفاده می شود که غیبت صغری نه تنها از جهت زمان محدود بود، بلکه از نظر شعاع و گستردگی نیز محدودیت داشته است. زیرا به دلیل این روایت، در غیبت صغری فقط شیعیان خاص مانند نُوّاب خاص و بعضی از وکلای آن حضرت، مکان و محل ایشان را می دانستند و با وی در ارتباط بودند.
همچنین افرادی در زمان حیات و زندگانی امام حسن عسگری (علیه السلام) که آغاز غیبت صغری بود، به محضر حضرت می رسیدند، مانند نُوّاب خاص، و احیاناً افراد دیگری بعد از امام حسن عسگری (علیه السلام) نیز با حضرت در ارتباط بودند و گاهی به فیض درک حضورش نایل می شدند که این موضوع با مراجعه به تاریخ غیبت صغری روشن می شود.
البته تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) در زمان حیات و زندگی امام حسن عسگری (علیه السلام) بیشتر بود. زیرا آن حضرت عنایت داشتند که با تدبیرهای ویژه ای - که مزاحمتی از طرف حکومت برای ایشان فراهم نشود - فرزند عزیزشان را به خواصّ اصحاب و شیعیان خود نشان دهند و بر امامت وی بعد از خود تأکید نمایند، تا در آینده شیعیان نسبت به شناخت امام در حیرت و سرگردانی نمانند.
لذا امام حسن عسگری (علیه السلام) به هنگام لزوم، در مواردی، به افراد متعدّدی حضرت مهدی (علیه السلام) را نشان می دادند و بر امامت وی تأکید می کردند. زیرا حضرت می دانستند که اگر ولادت آن حضرت به طور کلی در خفا بماند، موجب حیرت و سرگردانی شیعیان خواهد شد.
از سوی دیگر شیعیان نیز در شرایطی بودند که با مشاهده ی آثار و علایم وقوع غیبت در آینده ی نزدیک، نسبت به شناسایی امام دوازدهم (علیه السلام) حساس شده بودند و پیوسته از امام عسگری (علیه السلام) در مورد وی پرسش می کردند. این امر نیز سبب می شد که حضرت، بیشتر در شناساندن فرزندشان به عنوان آخرین وصیّ و جانشین معصوم پیامبر اهتمام بورزد در این مورد شواهد تاریخی فراوان وجود دارد که نمونه ای از آن را ذکر می کنیم:
مرحوم صدوق با سند صحیح از احمد بن اسحاق نقل می کند که گفت: «خدمت حضرت امام حسن عسگری (علیه السلام) شرفیاب شدم و خواستم درباره امام بعد از وی پرسش کنم. آن حضرت قبل از آن که من سوال کنم فرمود:
«احمد بن اسحاق! خداوند از هنگام خلقت آدم تا کنون زمین را از حجّت خالی نگذاشته و تا قیامت نیز زمین را از کسی که به وسیله ی او بلاها را از اهل زمین دفع کند و باران رحمتش را فرو فرستد و برکات زمین را برویاند، خالی نخواهد گذاشت.
عرض کردم: یابن رسول الله! امام و خلیفه بعد از شما کیست؟
حضرت از جای برخاستند و با سرعت وارد اطاق شدند. وقتی بیرون آمدند، کودک سه ساله ای مانند ماه شب چهارده ، بر دوش وی بود. آن گاه فرمود: ای احمدبن اسحاق! اگر تو نزد خدا و حجت های وی گرامی نبودی، فرزندم را به تو نشان نمی دادم. او همنام و هم کنیه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلّم) است و همان کسی است که زمین را از قسط و عدالت پر کند، همان طوری که از جور و ستم پر شده باشد. ای احمد بن اسحاق! مثل او در اُمّت اسلام، مثل حضرت خضر (علیه السلام) و ذی القرنین است. به خدا سوگند او را غیبتی است که در آن، کسی
بر اعتقاد به امامت او نخواهد ماند. مگر فردی که خدا او را ثابت نگه دارد و او را به دعا نمودن برای تعجیل ظهور امام عصر (علیه السلام) توفیق دهد.
عرض کردم: ای آقای من! آیا معجزه و علامتی هست که قلب من به واسطه ی آن مطمئن گردد؟.
فنطق الغلام (علیه السلام) بلسان عربیّ فصیح فقال: أنا بقیّة الله فی أرضه و المنتقم من أعدائه، و لا تطلب أثراً بعد عین یا أحمد بن اسحاق؛ در این هنگام آن فرزند خردسال به زبان عربی فصیح فرمود: « من ذخیره ی خدا در روی زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم. ای احمد بن اسحاق! بعد از آن که خودم را مشاهده کردی، دیگر دنبال علامت و نشانه ی من مگرد».
احمدبن اسحاق گوید: خوشحال و مسرور، از حضور حضرت امام حسن عسگری و حضرت مهدی (علیه السلام) بیرون رفتم.
روز بعد به حضور حضرت برگشتم و عرض کردم: یابن رسول الله! به سبب احسانی که دیروز به من کردید (و امام بعد از خودتان را به من نشان دادید) سرورم فراوان شد؛ لکن بفرمایید که چه سنّتی از خضر و ذی القرنین در آن حضرت است؟
حضرت فرمودند: طولانی شدن غیبت او، ای احمد!
عرض کردم: آیا غیبت او به درازا می کشد؟
حضرت فرمود: آری به خدا سوگند! تا جایی که بسیاری از معتقدان به امامت او به واسطه ی طولانی شدن غیبتش از اعتقادشان برگردند، و ثابت نماند مگر کسی که خدا از او عهد و پیمان گرفته و ایمان به او را در قلبش جا داده و او را مؤیّد فرموده باشد.
آن گاه امام عسگری (علیه السلام) فرمودند:
یا احمد بن إسحاق، هذا أمر من أمر الله و سرّ من سرّ الله و غیب من غیب الله، فخذ ما آتیتک و اکتمه و کن من الشاکرین، تکن معنا غداً فی علّیین، ای احمد بن اسحاق! غیبت امری است الهی و سرّی است از اسرار خدا و رازی است از رازهای خدا. آنچه به تو گفتم، بگیر و آن را پوشیده دار و از سپاسگزاران باش، تا فردای قیامت در درجات عالی با ما باشی».(3)
با توجّه به این روایت، روشن گردید که در ایّام پر برکت زندگانی امام عسکری (علیه السلام) عدّه ای از خواص شیعه شرفیاب حضور حضرت بقیة الله (علیه السلام) شده و امام خویش و حجت خدا بعد از امام عسگری (علیه السلام) را شناخته بودند.

نکته سوم:

از جمله ی «والاُخری لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة موالیه» استفاده می شود که در دوران غیبت طولانی حضرت مهدی (علیه السلام) نیز موالیان و خدمت کارانی برای حضرت وجود دارند که جا و مکان وی را می دانند. با توجّه به این نکته که از فرمایش امام صادق (علیه السلام) استفاده کردیم، بحث امکان تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) در غیبت کبری را ادامه می دهیم. در دعای شریف ندبه می خوانیم:
«هل إلیک یابن أحمد سبیل قتلقی؟» (4)
«آیا راهی به سویت ای فرزند احمد هست تا ملاقات شوی؟
سوالی که با خواندن این جمله، در ذهن مشتاقان حضرت مهدی (علیه السلام) خطور می کند این است که: آیا در عصر غیبت کبری راهی برای شرفیابی به حضور امام زمان (علیه السلام) هست؟
در جواب پرسش فوق به طور اجمال می توان گفت: آری! در زمان غیبت کبری امکان تشرف به حضور امام زمان (علیه السلام) هست. زیرا افراد زیادی در طول غیبت کبری به سعادت دیدار حضرت بقیة الله الأعظم (علیه السلام) دست یافته اند. (5) امّا برای این که پرسش فوق را به صورت مفصّل جواب دهیم، لازم است موضوع سؤال را از دو جهت بحث نماییم:
1. از جهت امکان عقلی.
2. از جهت دلیل نقلی.

امکان تشرف به حضور امام زمان (علیه السلام) از نظر عقل

اگر از دیدگاه عقل به این مسئله بنگریم، هیچ گونه مانعی در این باره وجود ندارد و عقل آن را ممکن می داند. زیرا تحقق آن نه امری محال است و نه مستلزم امر محال می باشد. بنابراین، همانگونه که خداوند به پیامبر می فرماید:«قُل إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثلُکُم (6)؛ به مردم بگو، من نیز مانند شما انسانم». امام عصر (علیه السلام) نیز همچون پیامبر هستند و گرچه از انظار عموم غایب می باشند، ولی عقل، دیدن و مشاهده ی آن حضرت را ممکن می داند.
علاوه بر این، - طبق شواهد متقن تاریخی، افراد بسیاری در دوره ی غیبت کبری به حضور حضرتش رسیده اند که این دلیل قاطعی بر امکان
تشرّف است. زیرا بهترین دلیل بر امکان چیزی، وقوع آن است.
در این جهتِ از بحث به همین مقدار بسنده می کنیم . زیرا هدف اساسی ما این است که این موضوع را از نظر روایات و براهین نقلی بررسی کنیم.

امکان تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) از نظر نقل

روایات ائمه اطهار علیهم السلام در مورد زندگانی حضرت مهدی (علیه السلام) در عصر غیبت، از نظر دلالت به طور کلی به سه دسته تقسیم می شود:

دسته ی اول:

روایاتی است که از آن ها استفاده می شود که امام زمان (علیه السلام) به طور طبیعی و معمولی، امّا به صورت ناشناس و با «خفای عنوان» در میان مردم و اجتماع می باشند و مردم را می بینند و می شناسند و مردم نیز حضرت را مشاهده می کنند، لکن آن حضرت را نمی شناسند.
اینک نمونه هایی از آن روایات را متذکّر می شویم:
1- سَدیر می گوید: « از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: «به تحقیق در صاحب این امر شباهتی از یوسف خواهد بود».
عرض کردم: گویا شما از غیبت وی سخن می گویید؟
حضرت فرمود:
چرا این مردم خوک صفت، موضوع غیبت را انکار می کنند. - مگر نمی دانند که - برادران یوسف که عاقل و با خرد و فرزندان پیامبران بودند، هنگام ورود بر وی با او به گفتگو و داد و ستد پرداختند، امّا او را نشناختند تا این که خود را به آنان معرفی فرمود. آن گاه یوسف را شناختند. پس چرا این اُمت حیران، انکار می کنند که خداوند در پاره ای از اوقات، حجتش را از آنان مستور بدارد؟»
...فما تنکر هذه الأمّة أن یکون الله یفعل بحجّتّه ما فعل بیوسف و أن یکون صاحبکم المظلوم، المجحود حقّه، صاحب هذا الامر یتردّد بینهم، و یمشی فی أسواقهم، و یطأ فرشهم و لا یعرفونه حتّی یأذن الله له أن یعرفّهم نفسه کما اذن لیوسف حین قال له إخوته: «أءِنَّکَ لأَنتَ یُوسُفَ قَالَ أَنَا یُوسُفُ» (7) پس چرا این امت انکار می کند که خداوند با حجت خویش همان کند که با یوسف کرد؟ یعنی صاحب شما که مظلوم است و حقش را انکار می کنند، در بین امت رفت و آمد کند و در بازارشان راه رود و بر فرش هایشان قدم نهد. ولی او را نشناسند تا خدا به وی اجازه دهد که خود را به آنان معرّفی کند همچنان که به یوسف اجازه داد در آن هنگام که برادرانش به وی گفتند: آیا تو یوسفی؟! فرمود بلی، من یوسف هستم». (8)
2- در حدیثی امام صادق (علیه السلام) شباهت آن حضرت را با یوسف پیامبر چنین بیان می فرماید:
«و أمّا سنّة من یوسف فالستر یجعل الله بینه و بین الخلق حجاباً یرونه و لا یعرفونه». (9)
«اما سنّتی که از یوسف (علیه السلام) در صاحب این امر می باشد این است که خداوند بین او سایر خلق، حجابی قرار می دهد که او را می بینند، ولی نمی شناسند».
3- جناب محمّد بن عثمان - نایب خاصّ حضرت در غیبت صغری - که از دیگران به حال امام (علیه السلام) آگاه تر است، می فرماید:
«والله إنّ صاحب هذا الأمر لیحضر الموسم کلّ سنة فیری الناس و یعرفهم ویرونه و لا یعرفونه». (10)
«سوگند به خدا! همانا صاحب این امر همه ساله در موسم حج حاضر می شود و مردم را مشاهده می کند و مردم نیز او را می بینند، امّا نمی شناسند».
از این دسته روایات که از نظر تعداد قابل ملاحظه است، نکاتی استفاده می شود:

نکته ی اول: امکان مشاهده ی حضرت مهدی (علیه السلام)

این روایات بیانگر امکان مشاهده ی حضرت مهدی (علیه السلام) در غیبت کبری است. زیرا در آن ها تصریح شده است: «همان طور که امام (علیه السلام) مردم را مشاهده می کند، مردم نیز آن حضرت را می بینند، امّا نمی شناسند».

نکته ی دوم: چگونگی ارتباط با امام زمان (علیه السلام) در غیبت کبری

از این دسته روایات استفاده می شود که امام صادق (علیه السلام) مدّت ها قبل از تولد حضرت مهدی (علیه السلام) با بهره گیری از قصّه حضرت یوسف، مسئله امکان تشرّف و ارتباط با آن حضرت را در عصر غیبت کبری، ممکن دانسته و کیفیّت و چگونگی آن را نیز بیان فرموده اند؛ آن جا که حضرت در
بیان سنّتی از یوسف در حضرت مهدی (علیه السلام)، فرمود: «خداوند بین او و خلق حجابی قرار می دهد که در عین حالی که وی را مشاهده می کنند، نمی شناسند».
از جمله ای که در چند حدیث آمده است، استفاده می شود که همان طور که برادران یوسف (علیه السلام) در هنگام مواجه شدن با وی، او را نشناختند و به عنوان عزیز و پادشاه مصر او را صدا زدند و از حضرتش تقاضای کمک بیشتر کردند، حضرت مهدی (علیه السلام) نیز چنین حالتی دارند که در عصر غیبت کبری، امکان دارد افرادی با حضرت برخورد و مراوده داشته باشند و با وی گفتگو نمایند، امّا او را نشناسند؛ همانند یوسف (علیه السلام) که حتّی برادران وی بعد از آن همه برخوردهای متعدد که همراه گفتگو و داد و ستد های تجاری بود، یوسف (علیه السلام) را نشناختند، تا این که یوسف (علیه السلام) که به خوبی برادران را می شناخت، خطاب به آنان فرمود: «آیا دانستید که شما از روی جهالت با یوسف و برادرش چه کردید؟!»
در این هنگام برادران یوسف متوجه شدند و گفتند: «آیا تو یوسفی؟!»
فرمود: «من یوسفم و این هم برادرم». (11)
نتیجه این که، اگر چه تشرّف به حضور امام زمان (علیه السلام) در عصر غیبت کبری، امری است ممکن، لکن باید دانست غالب کسانی که به این سعادت بزرگ دست یافته اند، در آن هنگام، حضرت را نشناخته اند، بلکه بعد از ملاقات با حضرت، طبق نشانه ها و شواهد، فهمیده اند که مورد عنایت خداوند قرار گرفته اند و لحظاتی را در حضور ولیّ خدا گذرانده اند.
شاهد بر این موضوع، حکایات و قضایای فراوانی است که توسط افراد موثّق و مورد اعتماد نقل گردیده است و به هیچ وجه قابل خدشه نیست.
البته دانستن این مطلب نیز لازم است که در مواردی هم ممکن است بعضی از افراد در هنگام تشرف، التفات به آن داشته باشند؛ لکن این موارد بستگی به اجازه ی خداوند دارد که حضرت کسی را مورد عنایت خاصّ خودشان قرار دهند، امّا در عین حال که الطاف و عنایات حضرت مهدی (علیه السلام) به شیعیان و ارادتمندانش فراوان است، لکن به جهت مصالح مهم تری که در کار است، در چنین مواردی که انسان هنگام برخورد و ملاقات با حضرت، ایشان را بشناسد اندک است.

نکته ی سوم: امام زمان (علیه السلام) در دوران غیبت با مردم هستند

این روایات ما را متوجّه این امر می کند که بودن آن حضرت در بین مردم، تاثیر عمق اخلاقی و معنوی در روحیّه ی افراد متدیّن و مؤمن می گذارد. زیرا وقتی توجّه داشته باشیم که حجّت و ولیّ خدا براساس مصالح و حکمت هایی که بر ما پوشیده است از انظار غایب می باشد لکن غیبت آن حضرت به گونه ای نیست که به کلّی از ما بیگانه و دور باشند، بیشتر به فکر خود سازی و اصلاح نفس خواهیم بود چنانکه در دعای شریف ندبه می خوانیم:
«بنفسی أنت من مفیّب لم یخل منّا، بنفسی أنت من نازح ما نزح عنّا؛ جانم به فدای غایبی که از میان ما بیرون نیست! جانم به فدای دور از وطنی که از ما بر کنار نیست!»
این عبارت به خوبی دلالت دارد که امام زمان (علیه السلام) در بین مردم حضور دارند؛ نه این که از میان مردم، خارج و دور باشند. بدیهی است اعتقاد به
ظهور ولیّ عصر (علیه السلام) با این باور که وی در زمان غیبت نیز در میان مردم است و از ما کنار نیست تأثیرات مثبت و سازنده ای دارد که به برخی از آن ها اشاره خواهد شد.

آثار سازنده ی انتظار

از آثار مثبت و سازنده ی باور دینیِ انتظار در مورد ولی و حجّت خدا این است که این اعتقاد - که ریشه در اعماق فرهنگ اصیل اسلامی دارد و از «قرآن و سنّت» گرفته شده است - سبب اتّحاد و قوّت قلب و تصمیم گیری و احتمام شدید افراد نسبت به انجام تکالیف و وظایف شرعی می شود و از سوی دیگر موجب خلوص نیّت و تهذیب نفس و رشد اخلاقی در فرد و اجتماع می گردد. چنین اعتقادی با این نظریه که «غیبت، باعث تفرقه و ضعف و سستی در مردم می شود» (12) مغایرت اساسی دارد. زیرا این اعتقاد و باور دینی بهترین وسیله ی انذار نسبت به کارهای منفی و خلاف اخلاق است و مردم را از ارتکاب معاصی و گناهان باز می دارد. از سوی دیگر، اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) بهترین عامل تشویق و ترغیب به کارهای خیر و اعمال صالح است.
به همین جهت است که در روایات منقول از پیامبر اکرم و ائمه ی اطهار علیهم السلام، انتظار از برترین اعمال شمرده شده است چنانکه پیامبر اکرم می فرماید:
«أفضل أعمال اُمتّی انتظار الفرج من الله عزوجلّ». (13)
«بهترین اعمال امّت من، انتظار فرج از سوی خداوند عزّوجلّ است».
بدون شک، انتظار فرج هنگامی از برترین عمل های امّت خواهد بود که شخص منتظر سعی می کند تمام اعمال و کردار خود را براساس موازین اسلام و بدون سهل انگاری انجام دهد.
این جا است که باید گفت: کسانی که اسلام را طبق سفارش پیامبر از اهل بیت آن حضرت گرفته اند، هیچ مشکل فکری و عقیدتی نسبت به اعتقادات اسلامی ندارند. زیرا ائمه ی اطهار علیهم السلام در طول دویست و پنجاه سال بعد از پیامبر، تمام مسایل اسلامی را با بهترین شیوه بیان فرموده اند و چیزی را ناگفته نگذاشته اند؛ امّا کسانی که دنبال بیگانگان رفته و بر کشتی نجات نشسته اند، هیچ وقت نخواهند توانست طعم شیرین معارف اسلام و قرآن را بچشند. زیرا از پیامبر اکرم نقل شده است که فرمودند:
«مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح کم توسّل بهم نجی و من تخلّف عنهم هلک». (14)
«مثل اهل بیت من، مثل کشتی نوح است؛ هر که متوسّل به آن شد، نجات یافت و هر که از آن تخلف ورزید، هلاک گردید».
آری! اگر طنطاوی و ابن خلدون و امثال آن ها، موضوع انتظار ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) را از دیدگاه مبارک امام صادق (علیه السلام) می نگریستند، هیچ وقت مرتکب اشتباهاتی که آنان را بدنام ساخته است، نمی شدند و انتظار را عامل رکود نمی دانستند؛ بلکه منتظران را افرادی پر تلاش و فعال می دانستند همانگونه که امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
«المنتظر للثّانی عشر کالشاهر سیفه بین یدی رسول الله صلی الله و علیه و آله وسلّم یذبّ عنه». (15)
«منتظر امام دوازدهم - حضرت مهدی (علیه السلام) - مانند کسی است که در رکاب پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلّم شمشیر کشیده، از آن حضرت دفاع می کند».
از مفهوم این حدیث و احادیث دیگر به این مضمون، روشن می شود که اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) نه تنها ایجاد ضعف در افراد نمی کند، بلکه موجب تحرّک و آمادگی زیاد در آن ها می شود. زیرا کسی که بخواهد در حضور شخصیّتی مانند پیامبر گرامی، از اسلام و ارزش های والای آن دفاع کند و در راه خدا شمشیر بزند، باید آمادگی کافی داشته باشد.
در روایت دیگری امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:
«المنتظر لأمرنا کالمتشحّط بدمه فی سبیل الله». (16)
«کسی که منتظر امر ما (قیام حضرت مهدی (علیه السلام)) باشد، مانند کسی است که در راه خدا در خون خویش بغلطد».
از این حدیث نیز به خوبی استفاده می شود که منتظرین واقعی امام زمان (علیه السلام) لحظه ای از تحرّک و تکاپو در پیشبرد اهداف دین، باز نمی ایستند، بلکه همیشه سعی و کوشش می کنند که خود را براساس اسلام اصیل و مکتب اهل بیت علیهم السلام آن چنان پرورش دهند که صلاحیّت و شایستگی درک حضور حضرت را در زمان ظهور وی داشته باشند تا از
مصادیق آیه ی کریمه زیر باشند:
(وَ لَقَد کَتَبنا فِی الزَّبُورِ مِن بَعدِ الذِّکرِ أَنَّ الأَرضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصَّالِحُونَ (17)
«ما در زبور بعد از ذکر (تورات) نوشتیم که بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند گردید».
این جا است که باید گفت: اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) آن چنان که در روایات اهل بیت علیهم السلام بیان گردیده است، رمز عدالت خواهی و وحدت کلمه در میان همه ی مردمان جهان در حکومت الهی آن بزرگوار است چنانکه امام صادق (علیه السلام) در پاسخ به سؤال عمّار ساباطی فرمود.
عمار از آن حضرت سؤال کرد یابن رسول الله! در این صورت که عبادت در زمان دولت های باطل با ترس، برتر از عبادت در زمان ظهور دولت حق است، چرا ما آرزو کنیم که از اصحاب قائم (علیه السلام) در ظهور حقّ باشیم؟
حضرت صادق در جواب فرمود:
«سبحان الله! آیا دوست ندارید که خداوند - به واسطه ی آن حضرت - دین حقّ و عدالت را در تمام بلاد دنیا آشکار گرداند و حال همه ی مردم بهبود یابد؟!
و یجمع الله الکلمة و یؤلّف بین قلوب مختلفة و لا یعصی الله عزّوجلّ فی أرضه و یقام حدود الله فی خلقه، و یردّ الله الحقّ إلی أهله فیظهروه حتّی لایستخفی بشیء من الحق مخافة أحدٍ من الخلق. (18)
و خداوند - به واسطه ی حضرت مهدی (علیه السلام) - همه ی مردم را زیر پرچم توحید و کلمه ی «لا اله الا الله» جمع کند و بین قلب های پراکنده و مختلف، دوستی و اتحاد ایجاد کند و گناه را از روی زمین بردارد و حدود و احکام خدا در میان خلق خدا اجرا گردد و حق به صاحبانش رسد تا آن را ظاهر کنند و چیزی از حق را به جهت ترس از مردم مخفی نکنند».
به جرأت می توان گفت که ایمان و اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) - تنها منجی عالم بشریت- با توجه به شناختی که روایات اهل بیت و ائمه ی اطهار علیهم السلام به ما می دهد، نه تنها موجب تفرقه و ضعف و سستی در مسلمانان نمی شود؛ بلکه رمز اتحاد و قدرت و شوکت مسلمانان در آن نهفته است. زیرا اعتقاد به آن، یعنی اعتقاد به حاکمیّت تمام ارزش های اسلامی در سطح دنیا و آرزوی غلبه ی دین حق بر تمام ادیان باطل؛ اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام)، یعنی اعتقاد به تحقق وعده های الهی در پیروزی کامل اسلام بر تمام ادیان عالم همانطور که خداوند متعال می فرماید:
(هَوَ الَّذِی أَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی وَ دینِ الحَقِّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَو کَرِهَ المُشرِکُونَ) (19)
خدا کسی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر تمام ادیان غلبه و پیروزی بخشد، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند.
اینک از تمام کسانی که می خواهند با مسئله غیبت و ظهور و اهداف الهی آخرین ذخیره ی خدا، حضرت بقیة الله (علیه السلام) آشنا شوند، می خواهیم که سعی کنند این معرفت را از طریق قرآن کریم و روایات ائمه اطهار علیهم السلام - که معدن علوم پیامبر اسلام و تمامی انبیای الهی هستند - فرا گیرند تا به حقیقت دست یابند و طعم شیرین ایمان را بچشند.

نتیجه

از آنچه گفته شد چنین نتیجه می گیریم که اعتقاد به ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) و مسئله ی انتظار، در صورتی باعث رکود است که مفهوم آن تحریف شود همان طوری که بعضی از مخالفان و دشمنان اسلام آن را تحریف کرده و می کنند؛ امّا اگر این اعتقاد و باور دینی - که از مهم ترین مسایل اسلامی به شمار می رود - به مفهوم واقعی آن به جامعه ی اسلامی و بشریّت تفهیم شود، بزرگ ترین عامل تربیت و خود سازی و تحرک و امید به آینده ی نورانی و روشن خواهد بود و از مدارک معتبری که این موضوع را تأیید می کند، روایتی است که درذیل آیه ی کریمه ی زیر ذکر شده است:
(وَعَدَ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُم وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَستَخلِفَنّهُم) (20)
«خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، وعده داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین [خود] قرار دهد؛ همان گونه که کسانی را که پیش از آنان بودند جانشین [خود] قرار داد، و آن دینی را که بر ایشان پسندیده است به
سودشان مستقر کند، و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت کنند و چیزی را با من شریک نگردانند، و هر سک پس از آن به کفر گراید؛ آنانند که نا فرمانند».
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلّم و ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده است که فرموده اند: «این آیه درباره ی امام مهدی (علیه السلام) و اصحاب آن حضرت نازل شده است». (21)
لذا تمام کسانی که منتظر چنین برنامه ی اصلاح گرانه به دست توانمند ایمان به خدا و رسول و انجام فرامین و دستورات اسلامی باشند.
حال باید به بد اندیشان گفت که این اعتقاد و باور دینی چگونه موجب سستی و تفرقه در میان مسلمانان می شود؟ و باید گفت که آنچه موجب تفرقه و سستی در بین مسلمانان می گردد، برداشت غلط و مغرضانه ای است که از سوی بی خبران از حقایق اسلام اظهار می گردد.

اینک بحث امکان تشرف به حضور آن حضرت را پی می گیریم:

دسته دوم:

از روایاتی که دلالت بر امکان ارتباط با امام زمان (علیه السلام) در غیبت کبری می کند، روایاتی است که دلالت دارد بر این که در غیبت دوم و طولانی حضرت نیز کسانی هستند که علاوه بر ارتباط با آن حضرت، جا و مکان وی را نیز می دانند که دو نمونه از آن را ذکر می کنیم:
1- عن إسحاق بن عمّار قال: قال ابوعبدالله (علیه السلام): « للقائم غیبتان: احدهما قصیرة و الاُخری طویلة، الغیبة الاُولی لا
یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة شیعته و الاُخری لا یعلم بمکانه فیها إلّا خاصّة موالیه». (22)
«اسحاق بن عمار از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که حضرتش فرمود: برای قائم (علیه السلام) دو غیبت است که یکی کوتاه و دیگری طولانی است. در غیبت اول جا و مکان آن حضرت را جز خواص شیعیان وی کسی نمی داند و در غیبت دوم، جز موالیان خاص آن جناب کسی از جا و مکان او اطلاعی ندارد».
گرچه این روایت را در بحث های گذشته آوردیم، ولی به خاطر استفاده ی نکات دیگر، آن را ذکر نمودیم.
از قسمت آخر روایت به خوبی استفاده می شود که در غیبت دوم نیز ارتباط با آن حضرت در شعاع و گستره ای کمتر از غیبت صغری وجود دارد و به طور کلی ارتباط قطع نیست و برای آن حضرت، خدمت کاران خاص و ویژه ای وجود دارد که از جا و مکان وی آگاه هستند.
تذکر این نکته لازم است که این روایت، از نظر سند نیز صحیح است و تمام راویان آن از افراد برجسته ی شیعه می باشند. (23)
2- مفضّل از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند که حضرت فرمود:
«إنّ لصاحب هذا الأمر غیبتین، إحداهما تطول حتّی یقول بعضهم: مات، و بعضهم یقول: قتل، و بعضهم یقول: ذهب، فلا یبقی علی أمره من أصحابه إلّا نفر یسیر، لا یطلّع علی
موضعه أحد من ولیّ و لا غیره إلّا مولی الّذی یلی أمره (24)؛ برای صاحب این امر، دو غیبت است که یکی از آن دو به قدری طولانی می شود که بعضی می گویند: او وفات کرده است، و بعضی می گویند: کشته شده است، و بعضی می گویند: رفته است؛ به طوری که کسی از اصحاب او بر اعتقاد به امامت وی باقی نماند، مگر افراد اندکی، و از مکان او کسی از دوست و غیر دوست آگاه نیست، جز موالی و خدمتکار آن حضرت».
از این روایت هم استفاده می شود که اگرچه بر اثر طولانی شدن غیبت دوم حضرت، بسیاری از معتقدین به امامت وی - جز عده ی کمی - دست از عقاید حقّه ی خودشان بر می دارند و کسی هم از مکان آن حضرت مطلع نمی شود، لکن از آخر حدیث استفاده می گردد که باز هم موالیان و خدمت کاران برای حضرت وجود دارد که علاوه بر ارتباط با آن جناب، مکان وی را نیز می دانند.
صاحب غیبت نعمانی رحمة الله بعد از نقل این حدیث می فرماید:
«ولو لم سکن یروی فی الغیبة إلّا هذا الحدیث، لکان فیه کفایة لمن تأمّله؛ اگر در موضوع غیبت تنها همین روایت بود، برای کسانی که در معنی و مفهوم آن تأمّل می کنند، کافی بود».
نتیجه ای که از این روایات به دست می آید، این است که در غیبت کبری به طور کلی ارتباط آن حضرت با شیعیان قطع نیست و افرادی هستند که از برکت و فیض حضور حضرت برخوردارند، اگرچه
تعدادشان اندک است.
بنابراین، با توجه به این روایات و روایات دسته اول که بیانگر کیفیّت حضور حضرت در جامعه بود و با توجه به قضایا و شواهد متقن تاریخی که در طول غیبت کبری برای عده ی بسیاری از بزرگان و معتمدان شیعه در رابطه با تشرّف به حضور حضرت رخ داده است، نمی توان گفت که در غیبت کبری به طور کلی ارتباط بین آن حضرت و شیعیان قطع شده است.

دسته ی سوم:

روایاتی است که از ظاهر آن ها استفاده می شود که آن حضرت در ایام غیبت با خفای شخصی زندگی می کنند و دیده نمی شوند و نیز نام حضرت هم برده نمی شود. اکنون ما روایات مزبور را از منابع اصلی آن ذکر می کنیم و سپس توضیحات لازم را نسبت به هر کدام ارائه خواهیم کرد:
1- از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرموده اند:
«الخامس من ولد السابع یقیب عنکم شخصه و لا یحلّ لکم تسمیته (25)؛ پنجمین نفر از فرزندان هفتمین امام، (کسی است که) شخص وی از شما غایب می شود و بردن نام او بر شما روا نخواهد بود».
این روایت دلالت دارد که شخص حضرت از ما غایب می شود و بردن نام حضرت نیز برای ما حلال نیست؛ امّا از این که غیبت حضرت طوری باشد که هیچ ارتباطی برای هیچ کس با وی نباشد ساکت است. زیرا این روایت اصل مسئله غیبت را بیان می فرماید.
بنابراین، روایات دیگری که دلالت دارد خواص از شیعیان در غیبت صغری و موالیان و خدمت کاران حضرت در غیبت کبری جای ایشان را می دانند و در دسته ی دوم به دو نمونه از آنها اشاره شد، منافاتی با این روایت ندارد. نتیجه این می شود که گر چه حضرت از انظار غایب هستند، لکن ممکن است در مواردی هم افرادی خاصّ حضرت را دیدار نمایند.
مطلب دیگری که در مورد این روایت می توان گفت این است که بعضی از ناقلین آن مانند محمّد بن سنان در علم رجال تضعیف شده است، چنانکه علّامه در «خلاصه» می فرماید: محمّد بن سنان از اصحاب امام هفتم و هشتم و نهم است؛ لکن هم ضعیف است و هم مورد طعن واقع شده است.
مرحوم شیخ طوسی فرموده است: این مرد جدّاً ضعیف است و اعتماد بر او نمی توان کرد و آنچه به تنهایی نقل نموده باشد قابل التفات و توجه نیست.
ابو عمرو کشّی در کتاب رجال خود از فضل بن شاذان چنین نقل می کند: «لااُحلّ لکم أن ترووا أحادیث محمّد بن سنان؛ جایز نمی دانم برای شما که احادیث محمّدبن سنان را روایت کنید».
غضائری نیز از کتب فضل بن شاذان چنین نقل می کند: از دروغگوهای مشهور، محمّدبن سنان است. (26)
با توجه به سند روایت فوق که چنین فردی ناقل آن است هیچ وقت نمی توان به وسیله ی آن یک مطلب اعتقادی را اثبات یا نفی کرد.
2- ربّان بن صلت از امام رضا (علیه السلام) چنین روایت می کند:
«سئل الرضا (علیه السلام) عن القائم فقال: لایری جسمه و لا یسمّی باسمه» (27)
«از امام هشتم درباره ی حضرت قائم (علیه السلام) سؤال شد. حضرت فرمود: شخص او دیده نمی شود و نام وی برده نمی شود».
این روایت، مطلق است و قابل تقیید می باشد و از جهت سند نیز مخدوش است. زیرا در سند آن جعفر بن محمّد مالک می باشد که تضعیف شده است.
در ترجمه ی وی آمده است: جعفر بن محمّد بن مالک بن عیسی بن سابور ابوعبدالله کوفی در نقل حدیث ضعیف است. و احمد بن حسین گفته است که وی حدیث وضع می کرده و از افراد ناشناخته نیز روایت نقل کرده است. علاوه بر این، فاسد المذهب نیز بوده است. سپس اضافه می کند که نمی دانم به چه جهت علی بن همام و ابوغالب زراری از او روایت نقل کرده اند. علّامه در «خلاصه» فرموده که او ثقه است؛ لکن اضافه می کند که وی را تضعیف کرده اند و درباره ی مولد حضرت قائم (علیه السلام) اعاجیبی نقل کرده است و من نیز به روایت او عمل نمی کنم.(28)
بنابراین، به طور حتم حدیثی که از چنین فردی نقل شده باشد، عمل به آن درست نیست؛ به خصوص که روایت در رابطه با مسائل اعتقادی باشد.
3- از داوود بن قاسم جعفری نقل شده که گفت: از امام هادی (علیه السلام) شنیدم که می فرمود:
«الخلف من بعدی الحسن فکیف لکم بالخلف من بعد الخلف؟ فقلت: و لِمَ جعلنی الله فداک؟ قال: انّکم لاترون شخصه و لا یحلّ لکم ذکره باسمه» (29)
«جانشین بعد از من، فرزندم حسن است. چگونه خواهید بود در زمان جانشین پس از وی؟ عرض کردم: جانم فدایت! به چه جهت؟ فرمود: زیرا شما شخص او را نمی بینید و بردن نام او برای شما جایز نیست».
اطلاق این روایت نیز قابل تقیید است و با روایاتی که دلالت دارد بر این که حضرت را بعضی از افراد -اگر چه به طور ناشناس - می بینند یا روایاتی که دلالت دارد مکان آن حضرت را بعضی از افراد در غیبت کبری می دانند، تقیید می خورد.
علاوه بر این، سند این روایت نیز به خاطر محمّد بن احمد علوی مخدوش است و مرحوم آیة الله العظمی خویی در «معجم رجال الحدیث» می فرمایند: اگر چه وجوهی بر وثاقت وی ذکر شده است لکن این وجوه، وثاقت وی را ثابت نمی کند. (30)
گذشته از این در«کافی» چنین آمده است: علی بن محمّد عمّن ذکره، که معلوم نیست این فرد کیست.
بنابراین، استدلال به چنین روایتی، آن هم در مورد مسایل اعتقادی، صحیح نیست. زیرا یکی از راویان آن مجهول است.
4- عبید بن زراره از امام صادق (علیه السلام) چنین روایت می کند:
«للقائم غیبتان، یشهد فی إحداهما المواسم، یری الناس و لا یرونه».(31)
«برای قائم (علیه السلام) دو غیبت است که در یکی از آن دو، حضرت در موسم های حج حاضر می شوند و مردم را می بینند، لکن مردم ایشان را نمی بینند».
این روایت با روایتی که از نایب دوم حضرت - محمّد بن عثمان قدس سره که به طور حتم از دیگران نسبت به آن حضرت آگاه تر است - نقل گردید، معارض است؛ زیرا وی می فرماید:«یرونه و لا یعرفونه» (32)؛ او را می بینند و لکن نمی شناسند». همچنین با روایاتی که در آنها، زندگانی حضرت در غیبت کبری به زندگانی حضرت یوسف (علیه السلام) تشبیه می شود، معارض است. زیرا در آن روایات می فرماید: «یرونه و لا یعرفونه» (33) علاوه بر همه ی این ها، این روایت فقط تشرّف در زمان حجّ را نفی می کند نه همه ی زمان ها را. بنابراین، با توجه به روایاتی که زندگانی حضرت مهدی (علیه السلام) را به زندگانی حضرت یوسف (علیه السلام) تشبیه فرموده بود و با توجه به روایاتی که دلالت بر امکان ارتباط برای بعضی از موالیان خاصّ حضرت دارد، برای توجیه روایت چهارم می توان گفت:
گرچه زندگانی حضرت ولی عصر (علیه السلام) به صورت خفای شخصی در زمان غیبت، امری ممکن است؛ لکن این طور نیست که حضرت در غیبت
کبری به طور دایم بدین منوال زندگی کنند، بلکه در شرایط خاصّی که زندگی معمولی و طبیعی برای حضرت ممکن نباشد ممکن است از طریقه ی خفای شخصی استفاده کنند.
با توجه به این که استفاده از طریق «خفای شخصی» معمولاً ملازم با اعجاز است، می توان گفت حضرت به طور معمول و طبیعی از راه &
تاریخ : دوشنبه 19 اسفند 1392
بازدید : 654
نویسنده : sina95

انتظار فرج واقعی کدام است؟

 





 

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیّدنا محمد و آله الطاهرین و لعنة الهل علی أعدائهم أجمعین، من الآن إلی قیام یوم الدین و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم.
مسأله انتظار فرج و منجی عالم، اختصاص به تشیّع ندارد و معتقدین به ادیان مختلف هر کدام به نحوی منتظر منجی موعودی بوده و نگاه خاصی به این مسأله دارند. ولی آنچه اکنون درصدد بیان آن هستیم، بررسی دیدگاه های مختلف شیعیان نسبت به مسأله انتظار فرج موفور السرور قطب دایره امکان حضرت بقیة الله الاعظم عجل الله فرجه الشریف می باشد.
با توجه به ابعاد گوناگون انتظار، می توان شیعیان منتظر را به چهار دسته تقسیم نمود.

گروه اوّل:

گروه اوّل از منتظران حضرت ولی عصر علیه السلام کسانی هستند که نگاهشان به ظهور ایشان بیش از یک خبر نیست؛ و اجمالاً آن را در اعمال لایه های اعتقادی ذهن خود طبقه بندی کرده و سالی یکبار هم به فایل ظهور و انتظار ذهن خود سر نمی زنند.
طبیعتاً زندگی آنها، هیچ رنگ و بوئی از انتظار نمی دهد و با تغییر و تحوّلات زمانه، برنامه زندگی آنها هر روز رنگ جدیدی به خود می گیرد.
چنین افرادی به جهت کمبود اطلاعات دینی و اُنس با آموزه های غیراسلامی غربی و شرقی، عموماً دچار شک و تردید شده و در وادی هائی خطرناک گرفتار می شوند. و از همین روست که در روایات آخرالزّمان در مورد برخی از افراد آمده: أصبح مسلماً و أمسی کافراً.

گروه دوم:

اما دسته دوم از منتظران که اکثر جامعه ی شیعی را در بر می گیرد، افرادی هستند که اعتقاد به تحوّل جهانی حضرت بقیّة الله را از پدران خود به ارث برده اند. و در مقام گفتار و ادّعا سخت خود را شیفته ی دیدار و فرج مولایشان معرّفی می کنند و گه گاهی در مناسبت های مختلف مذهبی عرض ارادتی می کنند و احیاناً ذکر اللهم عجّل لولیّک الفرج بر زبان جاری می سازند. اما در مقام عمل و در زندگی و اجتماع، کوچه و بازار، درس و مسجد وقتی اعمال آنها را زیر ذرّه بین قرار دهیم، گویا اصلاً بوئی از شخص منتظر از او به مشام نمی رسد؛ و وقتی در زوایای نفس او بنگریم، هیچ تمایلی نسبت به ظهور آن حضرت در او دیده نمی شود.
گرچه با زبان قال می گوید: «خدایا امام زمان ما را برسان» ولی با زمان دل می گوید: «خدایا از تو می خواهم قدری در آمدن حضرت دست نگهداری تا من به کمال مشتهیات خود نائل آیم. بارالها! مخارج عائله سنگین است؛ من قدری از مال ربوی استفاده می کنم. وقتی به وضع مناسبی از جهت مالی رسیدم توبه و استغفار می کنم. علاوه بر آن خمس آنرا نیز از باب ردّ مظالم می پردازم و ...» خلاصه در هر زمینه ای در امور روزمره با توجیهات غلط و کلاه های شرعی عمر خود را سپری می کند. در حالی که خود در سویدای نفسش آگاه است که همه یا غالب برنامه هائی که برای زندگی خود چیده است، همه ی آن یا غالب آن با شرع پاک اسلام یا بهتر بگوئیم با آنچه که امام زمان علیه السلام از او می خواهند، مغایرت دارد.
از اینها گذشته نسبت به ظهور حضرت رعب و ترس عجیبی در دل احساس می کند، با خود می گوید: «آخر این آقا هم اگر روزی تشریف بیاورد، مرا از همه مشتهیات نفسانی که منع می کند، هیچ، می گوید: بسم الله این شمشیر و این میدان جنگ، بفرمایید جهاد کنید.»
براستی با این دیدگاه به داستان فرج نگریستن، از بزرگترین جفاهاست! لذاست که در درون خود هیچ رغبتی به ظهور ندارد و با خود زمزمه می کند: یابن الحسن روحی فداک، اصبر الی یوم الفراغ (فراغ عن الدنیا)؛ یعنی آقای من، شما حقّید، ولی من آماده نیستم، انشاء الله بعد از رسیدن به تمام آرزوهایم، بعد از 120 سال اگر عمری و توفیقی بود، برای جانفشانی در خدمتیم.
باید توجه داشت که این طرز فکر بسیار خطرناک است و چنین شخصی با گذر زمان-خدای ناکرده مبتلا به نوعی بی تفاوتی و کم توجهی نسبت به مسأله فرج و عموم مسائل دینی خود می شود و نه تنها این انتظار کاذب سبب قرب و نزدیکی او به صراط مستقیم نمی گردد، بلکه هر روز به شک و شبهه ی او افزوده می شود تا جائیکه چه بسا با وارد شدن مختصر شبهه ای همه معتقدات خود را از دست داده و آخرالامر ندا سرمی دهد: یا حَسرتَی علَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنب الله.(1)
برای رهایی از این خطر باید انسان سطح معلومات دینی خود را بالا ببرد و برای مسأله فرج، علماً و عملاً برنامه ریزی دقیق کرده، آن را مو به مو اجرا کند تا به لطف حضرت حقّ در زمره ی منتظران واقعی آن حضرت قرار گیرد.
در نیمه شعبان سنه 1415 هجریه قمریه در مراسم عمامه گذاری عدّه ای از طلاب، حضرت علاّمه آیة الله حسینی طهرانی درباره کیفیت اعتقاد به امام زمان علیه السلام مطالبی بسیار نفیس بیان فرموده اند که ما قسمتی از آن را به عنوان تبرک ذکر می کنیم، ایشان فرمودند:
«آن امام زمانی که ما معتقدیم، همه معتقدند و در دعاها برای تعجیل آن حضرت دعا می کنند، آن امام زمانیست که متحقّق به حقّ است. اگر الآن ما متحقّق به حقّ باشیم و الله همین الآن ظهور می کنند، ولی ما با این اعمال خودمان او را کنار می زنیم، او را از صحنه خارج می کنیم، اگر هم ظهور کند با هزار ایراد بر کارهای او ایراد می گیریم و او را شخص لایق حکومت و زمامداری نمی دانیم و با فرمول های اصولی و اجتهادی در برابر احکام غیبیّه او، او را محکوم می کنیم؛ چون زمینه کلّی آماده برای ظهور او نیست، و ما او را نمی پذیریم و ردّ می کنیم؛ او هم به التماس نمی آید ظهور کند و دنبال ما بگردد. بدانید که او عزیز است به عزّت خدائی! وَ للهِ العِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلمُؤمِنینَ وَ لَکَنَّ المُنافِقینَ لا یَعلَمُون.(2)
حالا ما واقعاً دنبال امام زمان می گردیم؟! یا نه، بر اصل تعبدّ و تقلید از نیاکان و اجداد است؟! اگر این دوّمی باشد که خیلی اهمیّت ندارد، ما اگر شیعه هم نشویم سنّی هم باشیم، اگر مسلمان هم نشویم، یهودی و نصرانی هم باشیم، زیاد تفاوتی ندارد؛ زیرا که آراء و مذاهب، مختلف است. هر کس چیزی را می گیرد و دنبال آن چیز می رود و با آن انس دارد و سرگرم است. و اگر بنای تحقّق به حقّ نباشد چه داعی داریم که ما برخصوص این امام زمان بایستیم؟ شب نیمه شعبان غسل کنیم، تا به صبح بیداری بکشیم، عبادت کنیم، به کارها و سنّت مشغول باشیم و بر میلاد او خوشحالی می کنیم، و بر فرج او انتظار داشته باشیم، و انتظار فرج را اعظم از مثوبات بدانیم، اینها برای چیست؟ اینها برای تحقّق به حقّ است، غیر از تحقّق به حقّ هیچ نیست.
و الّا اگر ما از قرآن دور باشیم، امام زمان از ما دور است. آیات قرآن همه اش حجّت است، در زمانی دون زمانی نیست، ما همیشه با قرآن باید آشنا باشیم، قرآن را باید حفظ کنیم، با قرآن باید سر و کار داشته باشیم، به معانی قرآن باید آشنا باشیم، لغات قرآن باید در زندگی ما رواج داشته باشد.»

گروه سوم:

اما گروه سوّم از شیعیان و محبّین اهل بیت علیهم السلام کسانی هستند که عموماً در خانواده های مذهبی رشد کرده و از اعتقادات مذهبی صحیح و محکمی برخوردارند. تعداد این افراد گرچه از گروه دوم کمتر است، امّا به هر حال تعداد متنابهی از جمعیّت شیعی را دربرمی گیرد.
محبّت اهل بیت علیهم السّلام در این افراد از بدو تولّد با شیر مادر در جانشان نشسته و با ذکر یابن الحسن یابن الحسن قدم به سن تکلیف نهاده اند. روزه و نمازشان را بیاد مولایشان به جا می آورند، و بر شرکت در مجالس اهل بیت علیهم السلام مداومت دارند و خلاصه در شادی و عزا تمام توجّهشان مبذول وجود حضرت بقیّة الله الأعظم علیه السلام است. و غایت مطلوب و آرزویشان دیدار روی منیر آن حضرت می باشد و چه بسا برای نیل به این مقصود، کراراً شب های چهارشنبه ی جمکران را ادراک کرده اند و ...
نهایتاً با بررسی حالات این گروه پاک و مؤمن و متّقی می بینیم که برخی از ایشان با گذشت زمان و تأخیر در امر فرج و موفق نگشتن به زیارت حضرت دچار مشکلاتی از قبیل یأس و نومیدی شده، دست از همه ی مسائل دینی شسته و حتّی احیاناً از شنیدن این گونه امور ابراز انزحار می کنند که متأسفانه در زمان ما آمار این دسته افراد روبه فزونی است! و گروهی نیز که به یأس مبتلا نمی شوند علی رغم اینکه سال هاست در یاد آن حضرت به سر برده و در فراق می سوزند، ولی نفوسشان در مراحلی متوقف شده و از رشد و تکامل باز ایستاده اند.
امّا مشکل اساسی و خطای بزرگی که دامنگیر این گروه شده اینست که: خواسته یا ناخواسته وجود ائمه طاهرین و خاصّه حضرت ولی عصر علیهم السّلام را استقلالی پنداشته اند و لقاء و دیدار آن حضرت را غضر و مقصود اصلی خود قرار داده اند، نه لقاء و رضای الهی را؛ و چون دیدار ظاهری آن حضرت بر اساس حکمت الهی مصلحت نبوده و روزی ایشان نمی شود به یأس دچار می گردند و یا از رشد باز می مانند.
آری وجود آن حضرت ظلّی و تبعی است و مقصد و مقصود باید خود خداوند باشد. هرچه هست از آن خداست، صفات و اسماء حقّ متعال است که در آن حضرت تجلّی کرده و آن حضرت را آئینه و مرأت تمام نمای صفات جمال و جلال حقّ ساخته است. این حقیقت از مسلمات و ضروریات اسلام و اهل توحید است که هیچ موجودی اعمّ از جزئی و کلّی، کوچک و بزرگ، وجود استقلالی ندارد، بلکه همه موجودات مظاهر و مجالی ذات اقدس واجب الوجودند و هر کدام به حسب سعه و ضیق ماهیّات و هویّات خود، نشان دهنده ی حقّ می باشند. لذاست که قرآن مجید تمام موجودات ملکی و ملکوتی را آیه ی خدا می داند.
از فرمایشات معصومین نیز، شواهد زیادی در این زمینه وجود دارد که ایشان برای خودشان مقام استقلالی قائل نبوده و نگاه استقلالی را تفویض و غلط می دانسته اند. در کتاب شریف نور مجرد در این زمینه آورده اند: «مگر نه اینست که ائمه علیهم السلام را در زیارت جامعه، اینگونه مورد خطاب قرار می دهیم: الدُّعاة إلی الله و الأدلّاءُ علی مرضات الله. یعنی أئمه علیهم السلام داعی و دعوت کننده به سوی الله هستند. حقائق نوریّه ی ایشان داعی، و ذات حضرت حیّ قیوم مدعوّ إلیه است. و حقیقت ایشان، خدانماست نه خودنما؛ یعنی آنان آمده اند تا شیعیان خود را به سوی خداوند حرکت دهند و آنچنان که خود حائز مرتبه ی تمام و کمال از محبّت حضرت ربّ تبارک و تعالی بوده و التامّین فی محبّة الله هستند. قلوب موالیان خود را نیز از شراب محبّت خدا مملوّ سازند، تا آنان با مستی و سُکر حاصل از آن شراب، از رجس شرک و خودپرستی غفلت طاهر شوند.»(3)
موالیان ما وسیله و طریق و مربی اند، برای صعود به اعلا ذروه ی کمال که توحید به حضرت ربّ العزّة جل و علا و مقام عبودیت است.
این معنا غلط است که بگوئیم ائمه طاهرین صلوات الله علیهم أجمعین آمده اند ما را به خود بخوانند و بشر باید بذل توجه به امامان نماید؛ ولی امامان خود به خدا توجّه می کنند، این طرز تفکّر سر از شرک در می آورد.
مَثل این سخن، مثل این است که کسی از نردبانی برای رسیدن به بام استفاده نماید و در حال بالارفتن باشد، و چون به کنار بام می رسد بر روی نردبان توقّف کند. حال هرچه به او بگوئیم: عزیزم رسیدی به بام، بیا گام دیگری بردار و بر بالای بام برو و به منظورت برس، می گوید: نه همین جا مناسب است!
این تفکّر اشتباه، گاه تا جائی پیش می رود که امروزه بعضی می گویند: «ما نماز هم که می خوانیم، توجهمان را به امام زمانمان منعطف کرده و به او اقتدا می کنیم و لذا همیشه نماز را به جماعت حضرت برگزار می نماییم.» یا در زیارت مشاهد مشرّفه رو به امام کرده و برای امام سجده می کنند و نمونه هائی از این قبیل که همه نشان از نگاه استقلالی به امام علیه السلام دارد.
باید دانست که مسلّماً توسّل و انابه و التماس به درگاه معصومین علیهم السلام عین حقّ است و حرمانی بالاتر از این نیست که کسی از درگاه پر احتشام اهل بیت رانده شده و دستش از دامان ایشان کوتاه گردد.
ولی توسل، به معنای وسیله قراردادن ایشان برای رسیدن به خداوند است، نه غفلت از خداوند (به واسطه توجه استقلالی به ایشان)؛ صحبت در اینست که آیا آن بزرگواران راضی اند که ما به قسمی عمل کنیم که توجه ما به آن بزرگواران ما را از توجّه به ذات ربوبی باز دارد؟!
روزی یکی از بزرگان از باب مزاح نقل می کردند و می فرمودند: «غالباً شیعیان برای ائمه علیهم السّلام در اعیاد و وفیات و مناسبت های دیگر مجالسی برپا کرده، ذکر آن بزرگواران آن را به میان می آورند، اما از همه مظلوم تر خود خداست، که هیچ مجلسی برای ذکر و یاد او گرفته نمی شود!!
این مطلب لطیفه ای است که حکایت از یک حقیقتی می کند و گرنه خداوند که مظلوم واقع نمی شود، این مائیم که صرفاً توجّه خود را به یک سلسله اسبابی قرار داده و از اصل مقصود چشم پوشی کرده ایم، در حقیقت این ظلم که حرمان از ذکر الهی است؛ به ما متوجّه است.
مگر قرآن کریم نفرموده است: اَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوب.(4)
روزی خدمت یکی از بزرگان و علمای مشهد بودم که سخن از ادعیه توحیدی مفاتیح به میان آمد، بنده عرض کردم: آقا ادعیه توحیدی فراوانی از اهل بیت علیهم السّلام وارد شده و بسیاری از ادعیه ی مفاتیح هم به ما یاد می دهد که چگونه با خدا صحبت کرده و به او توجه کنیم. ایشان فوراً فرمودند: نه نه! آن ادعیه مربوط به خود ائمه اطهار صلوات الله علیهم اجمعین است. ما نمی فهمیم حال آنها با خدا چگونه بوده است. ما باید به همین توسّلمان به ایشان بپردازیم!
سؤال: اگر توجه استقلالی به امام صحیح نیست، پس چرا بعضی از روایات، ما را مستقیماً به حضرات معصومین ارجاع داده و توجه استقلالی دعوت می نماید؟!
پاسخ: با تأمل در مجموع روایات فهمیده می شود که در این موارد نیز گرچه خطاب ما به امام علیه السلام است، ولی باید توجه غیراستقلالی باشد.
خوب است وجه جمعی را که در کتاب نور مجرد مؤلف محترم آورده اند را در اینجا بیاوریم، ایشان می فرمایند: «علّامه والد می فرمودند: تقاضای حاجت به طور مستقیم از خود معصومین نیز صحیح است و در برخی از زیارات و ادعیه نیز وارد شده است؛ مانند ذیل دعای فرج: یا محَمدٌ یا علیٌّ یا علیُّ یا مُحَمَّد، اکفیانی فَإنَّکُما کافیانَ وَانصُرانِی فَإِنَکُما ناصِران، یا مَولانا یا صاحِبَ الزَّمان، الأمانَ الأماَن الأمانَ، الغَوثَ الغوثَ الغوثَ، أدرکنی أدرکنی أدرکنی، السّاعة السّاعة السّاعة، العَجَلَ العَجَلَ العَجَلَ؛ یا أرحَمَ الرَّاحِمینَ، بِحقِّ مُحمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّاهِرینَ، ولی در این موارد نیز باید أنوار طاهره معصومین را فانی در خداوند لحاظ نموده و مرآت و مجلای حقّ ببیند، نه اینکه ایشان را مستقلاً منشأ اثر تلقی کند.
کراراً می فرمودند: افرادی که طالب غیر پروردگار و غیر توحید هستند نوعاً لسانشان به توحید باز نمی شود و در گفتار آنان نه در ابتداء و نه در انتهاء سخنی از توحید به میان نمی آید.
غیرتوحید، هرچه می خواهد باشد، با توحید قابل معاوضه نبوده و نباید در آن توقف نمود؛ ولو اینکه ملّا أعلی و أنوار مقدس أهل بیت علیهم السلام یا ملائکه باشد.
روزی در خدمت حضرت علامه والد رضوان الله تعالی علیه به دیدار یکی از بزرگان و مشاهیر علماء رفتیم. در طول یک ساعت و اندی که در مجلس ایشان بودیم، آن عالم میزبان فقط راجع به حضرت بقیّة الله الأعظم أرواحنا له الفداء و زمان ظهور و افرادی که در محضر و رکاب آن حضرت خواهند بود صحبت نمودند. ناگفته نماند که حقیر بارها در مجلس ایشان شرکت کرده و همیشه مجلسشان به همین منوال بود. پایان آن مجلس وقتی حضرت علامه ی والد بیرون آمدند، رو کردند به بنده و فرمودند: ببینید! این آقا به عالم توحید راه پیدا نکرده اند! اگر به آن عالم راه یافته بودند، در تمام این مجلس لاأقل کلامی از توحید حضرت حقّ نیز بر زبان می آوردند.» (5) بنابراین اگر کسی دائماً نام ائمه را با نگاه توحیدی بر زبان داشته و از ایشان استمداد بجوید، کاملاً مطلوب است؛ ولی اگر به دیده ی استقلال بین مبتلا شود، باید آنرا اصلاح نماید. یکی از تلامذه ی مرحوم علامه نقل می فرمود: «عادتی یکی از دوستان بر این بود که در هنگام نشست و برخاست و کارهای دیگر «یا علی» می گفت. روزی در محضر مرحوم علّامه درموقع برخاستن طبق عادت گفت: یاعلی؛ مرحوم علّامه بدون فاصله با قصد انشاء فرمودند: «یاالله» باری، گذشته از نگاه استقلالی اشکال مهم دیگری که عموماً دامنگیر این گروه می شود این است که مقصد اعلای خود را دیدار ظاهری حضرت بقیّه الله الأعظم روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء قرار می دهند و اگر احیاناً دیدار منیر حضرتش روزی آنان شد، دیگر هیچ خواسته ای ندارند.
در حالی که صرف دیدار ظاهری امام علیه السلام دردی را دوا نمی کند. حضرت علّامه آیة الله طهرانی در این باب می فرمایند: «چنانچه فقط به دنبال ظهور خارجی باشیم بدون منظور و محتوایی از آن حقیقت، در این صورت آن حضرت را به ثمن بخسی فروخته ایم و در نتیجه خود ضرر بسیاری برده ایم؛ زیرا مراد و مقصود، تشرّف به حضور طبیعی نیست، وگرنه بسیاری از افراد مردم در زمان حضور امامان به حضورشان می رسیده اند و با آنها تکلّم و گفتگو داشته اند، ولی از حقیقت شان بی بهره بوده اند. اگر ما در مجالس توسل و یا در خلوت، به اشتیاق لقای آن حضرت بوده باشیم، و خداوند ما را هم نصیب فرماید؛ اگر در دلمان منظور و مقصود لقای خدا و حقیقت ولایت نباشد، در این صورت به همان نحوی به خدمتش مشرف می گردیم که مردم در زمان حضور امامان به خدمتشان مشرف می شده اند؛ و این غبن و ضرری است بزرگ که ما با جدّ و جهد و با کدّ و سعی به محضرش شرفیاب شویم و مقصدی بالاتر و والاتر از دیدار ظاهری نداشته باشیم، یا آن حضرت را برای حوائج مادّیه و یا رفع گرفتاری های شخصی و یا عمومی استخدام کنیم. این امری است که بدون زحمت توسّل برای همه ی افراد زمان حضور امامان علیهم السّلام حاصل بوده است!
ولی آنچه حقّاً ذی قیمت است، تشرّف به حقیقت و وصول به واقعیت آن حضرت است. اشتیاق به دیدار و لقای آن حضرت، از جهت آیتیّت و مرأتیّت حضرت حقّ سبحانه و تعالی است؛ و این مهم است، و این از أفضل اعمال است، و چنین انتظار فرجی زنده کننده ی دل ها و راحت بخشنده ی روان هاست. رزقنا ان شاء الله بمحمّد و آله.
دانستن زمان ظهور خارجی برای ما چه قیمتی دارد؟ و لذا در اخبار از تفحّص و تجسّس در این گونه امور هم نهی شده است.(6)
شما فرض کنید ما با علم جفر و رمل صحیح به دست آوردیم که ظهور آن حضرت در یکسال و دوماه و سه روز دیگر خواهد بود؛ در این صورت چه می کنیم؟ وظیفه ما چیست؟
وظیفه ی ما تهذیب و تزکیه و آماده کردن نفس امّاره است، برای قبول و فداکاری و ایثار...»(7) پس نتیجتاً اگر ما در صدد اصلاح نفس برآمدیم، فرج حقیقی برای ما منکشف می شود و الّا یا به زیارت ظاهری موفق نمی شویم و یا اگر هم بشویم، چون درصدد اصلاح نفس نبودیم، لقاء بدن عنصری و مادّی آن حضرت برای ما اثر بسیاری نخواهد داشت، و از این لقاء فائده ای نخواهیم برد. و لذاست که می بینیم بسیاری از افرادی که در مسجد سهله و کوفه و یا بعضی اماکن متبرکه دیگر برای زیارت آن حضرت مقیم بوده اند و اربعین ها گرفته و نذرهایی کرده اند و به زیارت هم نائل شده اند، ولی چیز مهمّی از آن زیارت عائدشان نشده است.

گروه چهارم:

گروه چهارم منتظران لقاء واقعی حضرت صاحب الأمر علیه السلام هستند که با دو بال علم و عمل پا در عرصه ی تهذیب و تطهیر نفس گذارده، و با نفس أمّاره خود به جنگ مشغول شده، و هدف اصلی ایشان لقای خدا می باشد و در راه مقصود کمر همّت را محکم بسته، به مجاهده می پردازند.
بدون شک اگر این اشخاص در مسیر مجاهده ثابت قدم بمانند، به مقتضای والَّذینَ جَاهَدوا فِینَا لَنَهدیَنَّهُم سُبُلَنا ، به مقصود خواهند رسید و ظهور شخصی و باطنی آن حضرت برای آنان صورت می گیرد؛ زیرا لقای حضرت حقّ بدون لقای آیتی و مرآتی امام علیه السلام صورت نپذیرد.
توضیح اینکه امروزه راه تشرّف به حقیقت ولایت آن حضرت باز است، و مهم نیز همین است، ولی نیاز به مجاهده با نفس امّاره و تزکیه نفس دارد، خواه ظهور خارجی و عمومی آن حضرت بزودی واقع گردد یا نگردد، زیرا خداوند ظالم نیست و راه وصول را برای افرادی که مشتاقند نبسته، بلکه این در پیوسته باز است. و به تعبیر دیگر حقیقت آیه ی کریمه قرآن که در روز غدیر خم نازل شد، الیَومَ أَکمَلتُ لَکُم دینَکُم ،(8) هنوز زنده و پابرجاست و تا امروز که در غیبت کبری به سر می بریم دین به کمال خودش باقی است. و کسی نمی تواند ادّعا کند که چون امام ما غائب اند، طریق اصلاح نفس و سیر و سلوک مسدود شده و دین خدا فعلاً ناقص و راه بسته است، تا آن حضرت ظهور بفرمایند.
نه امام علیه السّلام غائب نیستند. این مائیم که خود را از منظر ایشان مخفی کرده و با هزاران آلودگی نفسانی خود را از دیدار دل آرای اماممان محروم کرده ایم. تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز.
در کتاب شریف امام شناسی در این باب آورده اند:
«در اینجا باید سه نکته را در نظر داشته باشیم، اوّل آنکه: غیبت آن حضرت از جانب ماست نه از جانب ایشان، یعنی ما به واسطه گناه و انانیّت و استکبار، خود را از زیارتشان محروم داشته ایم نه آنکه ایشان خود را مهجور و مخفی می دارند؛ و به عبارت دیگر او از ما غائب است و ما از او غائب نیستیم.
نکته دوّم آنکه: قدرت و علم و احاطه و سیطره آن حضرت به امور، متوقّف بر زمان ظهور نیست، بطوریکه قبل از ظهور فاقد آن باشند و پس از ظهور واجد شوند؛ بلکه در هر دو حال هَیمنه و سَیطره و احاطه تکوینیّه که لازمه ولایت کلیّه است با آن حضرت است، ولی قبل از ظهور، این مطلب از انظار مردم و از ادراک عقول و نفوس پنهان است و پس از ظهور آشکار می شود.
نکته سوّم آنکه: قدرت عملیّه و گسترش علمیّه و احاطه تکوینیّه آن حضرت به امور، منحصر در کارهای خیر و بِرّ و احسانی که به نظر ما خیر است نیست؛ بلکه هیمنه و سَیطره بر تمام امور است از خیرات و شرور، و به طور کلّی بر هر عمل و بر هر فعل و بر هر موجودی از موجودات؛ زیرا که بر اساس نظام کلّی عالم تکوین، عالم سراسر خیرات است و أبداً شرّی وجود ندارد؛ شَرّ، امر عَدَمی است و از خدا نیست و از ولیّ خدا هم نیست؛ و الشرُّ لَیسَ إِلَیکَ.»(9)بنابراین ما باید هدفمان لقاء خدا بوده و وجود مقدّس حضرت صاحب الزمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف را به عنوان مرآت و طریق ببینیم و با استمداد از ولایت کلیه آن حضرت، دائماً در سیر به سوی خداوند قدم برداریم تا وارد حرم امن و امان الهی گردیم که اگر چنین نمائیم همواره قلباً و روحاً به آن حضرت متصل می باشیم.
انسانی که در مقام عبودیت قرار گرفته به درجه ای می رسد که حضور و غیاب امام برای او تفاوتی ندارد و همیشه از آن کانون فیض بهره مند است.
در احوالات مرحوم حدّاد و مرحوم آیة الله حاج شیخ محمدجواد انصاری همدانی قدّس الله تربتهما، در کتاب شریف روح مجرّد آمده است: «حضرت آقا خیلی در گفتارشان و در قیام و قعودشان و به طور کلّی در مواقع تغییر از حالتی به حالت دیگر، خصوص کلمه ی «یا صاحب الزمان» را بر زبان جاری می کردند.
یک روز یک نفر از ایشان پرسید: آیا شما خدمت حضرت ولیّ عصر ارواحنا فداه مشرف شده اید؟
فرمودند: کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمان نیافتد.
أقول: چقدر این جمله شبیه است به کلام مرحوم آیة الله حاج شیخ محمد جواد انصاری همدانی قدّس الله تربته که چون از ایشان سؤال شد: چه وقت انسان حضور صاحب الزمان می رسد؟!
فرمودند: «در وقتی که حضور و غیبتش برای انسان تفاوت نداشته باشد.» (10)
و همچنین یکی از شاگردان مرحوم علّامه طهرانی نقل می کنند: در زمان اقامت ایشان در طهران، روزی خدمتشان عرض کردم، آیا شما محضر حضرت می رسید؟ و اگر با ایشان دیدار دارید نحوه ی آن به چه صورت است؟ فرمودند: مَثَل ما مَثَل یک فرزند دبستانی که مشغول تحصیل و رسیدگی به تکالیفش است و پدر این فرزند در محل خود به آموزش مشغول است. هر گاه سؤال و مشکلی برای او پیدا می شود، بدون هیچ گونه مانعی حضور پدر رسیده، مسأله خود را مطرح و عرض حاجت می کند. البته شما این مطلب را در حیات بنده برای کسی نقل نکنید.
امید آنکه خداوند ما را از منتظران واقعی آن حضرت قرار دهد و مقدمات ظهور شریفشان هرچه سریع تر محقّق شده و چشمان رمددار ما به جمال دل آرایشان روشن و منوّر گردد. آمین یا ربّ العالمین.

به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید