عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 218
نویسنده : sina95

 انسان موجودی شگفت انگیز است. انسان تنها دارای یک بعد و یک بدن نیست پس تنها دارای حواس پنجگانه نیست. انسان دارای طبیعت درون و احساسات متعالی است. 

وقتی چیزی را با قلب خود احساس می کنید این خارج از حواس پنجگانه است یا وقتی شما به موضوعی فکر می کنید از بعد فیزیکی استفاده نکرده اید. 
با این مقدمه به شرح 7 کالبد انسانی و ارتباط 7 چاکرا با آن می پردازیم.
توجه در صورتی که تمریناتی جهت عبور از بدن های مختلف در جاهای مختلف دیدید این تمرینات بسیار پیشرفته هستند در صورت عدم رعایت نکات آنها عوارض جبران ناپذیری به وجود می آید. ما در اینجا فقط قصد معرفی کالبدها را داریم و نوشته ها حالت تمرین ندارد.(تمریناتی مثل عبور از بدن چهارم به پنجم در مدیتیشن با تکنیک نگاه رو به بالا به سمت چشم سوم)

 

 

بدن اول بدن فیزیکی
از بدن فیزیکی شروع می کنیم. آنگاه مراحل بعد برای شما بهتر روشن می شود.
وقتی که روی بدن فیزیکی کار میکنید نیم نگاهی هم به بدن دوم می اندازید.
این آگاهی فقط خارجی نیست. شما می توانید از درون نیز از بدنتان آگاه باشید.
شما می توانید به دستانتان آگاهی داشته باشید وقتی که به آنها نگاه می کنید. اما یک حس درونی نیز در اینجا وجود دارد. وقتی که شما چشمانتان را می بندید دستان شما دیده نخواهد شد اما هنوز یک حس بودن در آنجا (محل دست) وجود دارد.بنابراین آگاه نمی شویم از بدنمان وقتی که به آن نگاه می کنیم.این نکته نمی تواند شما را به درون سوق دهد. احساس درونی کاملا متفاوت است.
 

 

حس کردن بدن از درون اولین مرحله است. در حالت های مختلف بدن چیزهای مختلف از درون حس میکند. وقتی شما عشق می ورزید یک حس ویژه درونی پدید می آید. وقتی تنفر می ورزید ، حس درونی متفاوت است. وقتی احساس سستی می کنید این فرق می کند با اینکه احساس فعال و بشاش بودن را دارا هستید. وقتی که خواب آلود هستید یک فرق دیگر حس می شود.این تفاوت ها باید از هم باز شناخته شوند و تمیز داده شوند.تنها آنوقت است که می توانید زندگی درونی بدن خود را بشناسید. آنگاه شما می توانید داستان درونی ، شرح درونی کودکی ،جوانی ، و پیری خود را بشناسید.
چاکرای اول چاکرای ریشه
چاکرای ریشه که در انتهای ستون فقرات کمر بیشتر تمرکز یافته است ، مرکزی است که یک نور الهی سفید را متشعشع می کند وقتی که مراحل بالای روحانی احساس گردد.این مرکز انرژی مرکزی است برای زندگی مادی، مرکزی است که آگاهی لطیف الهی در زندگی فیزیکی ریشه می یابد.نتیجتا این چاکرا پایه و اساسی است برای وجود انسانی در جهان فیزیکی و اگر آن مسدود شود شما انسانی می شوید بدون ریشه هم در وجود روحی و هم در جسمی.
به ازای هر هفت بدن هفت چاکرا وجود دارد که هر چاکرا با چاکرای معادل آن از راه خاصی مرتبط است.به این ترتیب چاکرای ریشه با بدن فیزیکی مرتبط است. و به همین ترتیب تا آخر.
 

 

 

 

یک ارتباط کامل بین چاکرای ریشه و بدن فیزیکی برقرار است. چاکرای ریشه دو امکان دارد. یکی آن امکانی است که از بدو تولد به صورت طبیعی در انسان هست و دیگری مدیتیشن.پایه ای ترین مورد در امکان اول ( امکان طبیعی) در قوای جنسی است.
هر انسانی دارای دو بعد و وجود مشترک فیزیکی و روحی است.چاکرای ریشه شما را قادر می سازد که هر جا هستید وجودتان را آشکار کنید و نور حساس سفید آن ارتعاشی ساطع می کند که با عشق مادری کار میکند.در عشق مادری دو وجود فیزیکی و روحی از یک راه رفیع با هم یکی می شود. در این حالت ، جایی که شما می توانید پرستاری یک کودک را توسط یک زن تصور کنید، درخواستی از جهان فیزیکی با شکل بزرگی از عشق معنوی متحد می شود .
این اتفاق به خاطر این برای بشر مهم است که دوره پرستاری کوتاه نیست. برای این دوره هم مادر و هم بچه ، چاکرای ریشه خود را برمی انگیزند و توسعه می دهند و پاک میکنند ، و این، امکان توسعه ای بنیادی را به کودک تازه متولد شده می دهد. 
اگر دوره نگهداری بچه کوتاه باشد یا به طور کل از قلم بیافتد چه چیزی می تواند اتفاق بیافتد؟؟ کودک نمی تواند بدرستی قلمرو روحانی خود را درک کند و این می تواند کودک را بی قرار کند.
بسیاری از کودکانی که از بیش فعالی رنج می برند این باعث بی قراری آنها می گردد این مورد از اینجا ناشی می شود.
وقتی مادر از فرزند پرستاری میکند ارتعاش چاکراهای ریشه آنها باهم مخلوط می شود. وقتی ارتعاش دو چاکرای ریشه باهم مخلوط بشود یک نمایش (figure) از آن به جا می ماند هر چه قدر چاکراهای ریشه خالص تر باشد این نمایش زیبا تر است .

 

 

بدن دوم بدن اثیری
لحظه هایی که از درون به بدن خود آگاهی پیدا کردید بدن دوم به طور اتوماتیک خودش را نشان داد. این بدن دوم حالا از خارج شناخته می شود.اگر شما بدن اول را از درون شناختید ، آنگاه شما از بدن دومتان از بیرون (خارجی) آگاه شدید.
بدن دوم شما ، که در واقع بدن اتری یا اثیری خوانده می شود مثل دوده یا دود فشرده شده است.شما می توانید از طریق آن بدون هیچ گیری حرکت کنید ولی این بدن شفاف نیست.شما نمی توانید از خارج به آن نگاه کنید.بدن اول جامد است بدن دوم به همان شکل بدن اول است با این تفاوت که جامد نیست.
بدن اثیری می تواند از بدن شما خارج شود.بعضی هنگام در مدیتیشن این بدن بالا و پایین می رود و شما احساس می کنید که جاذبه زمین شما را به طرف خودش نمی کشد.اما وقتی چشماهیتان را باز می کنید شما در زمین هستید و شما در می یابید که در تمام مدت اینجا بودید. این حالت بلند شدن(برخاستن از زمین) از بدن دوم ناشی می شود نه از بدن اول.برای بدن اول جاذبه ای وجود ندارد، لحظه هایی که شما بدن دوم را می شناسید و در می یابید یک حس آزادی و رهایی احساس می شود که در بدن اول ناشناخته است.شما می توانید از بدن خود خارج شوید (به وسیله بدن دوم) و دوباره برگردید.
هم اکنون شما می توانید از بدن دوم خود از داخل آگاهی داشته باشید به این صورت که از بدن اول (فیزیکی) به صورت درونی آگاهی داشته باشید. از کارکرد درونی ،مکانیسم و زندگی درونی آگاهی داشته باشید.
اولین باری که سعی به انجام این کار می کنید شاید خیلی سخت باشد، اما وقتی به آن آگاهی پیدا می کنید به بعد بدن فیزیکی و بدن اثیری نقطه توجه شما به دو بعد و دو ناحیه تقسیم می شود.
چاکرای دوم چاکرای خاجی یا هارا
چاکرای هارا(خاجی) نوری ارغوانی از خود ساطع میکند وقتی که مراحل فوق روحانی احساس گردد.ارغوانی رنگی مثل رنگ صورتی روشن یا قرمز مایل به بنفش . وقتی این چاکرا پاک باشد آنگاه شخص فقط دارای افکار مثبت می باشد . آنگاه افکار و احساسات منفی و کثیف نمی تواند به او نفوذ کند.افکار منفی مثل خودپرستی یا دشمنی و عناد.این چاکرا به طور اهم چاکرای جنسی شناخته می شود. میل جنسی اگر به شهوانیت نرود گناه یا کار ناپسندی نیست بلکه اگر به افکار شهوانی سوق پیدا کند نتیجه اش می شود سادیسم یا دیگر آزاری و ...
وقتی دو نفر به هم عشق می ورزند آنگاه نوری که ازچاکرای خاجی آنها ساطع می شود با هم مخلوط می شود
وقتی که چاکرای خاجی خالص باشد به معنی این است که فرد به صورت مثبت زندگی می کند این یعنی اینکه زندگی بدون شکایت و گله کردن از دیگران و سرزنش را داراست. زندگی براساس صداقت. این افراد دقیقا به احساس و ادراکات مثبت و منفی اشراف دارند.

 

 

بدن سوم بدن اختری
لحظه هایی که بدن دوم را از درون شناختید بدن سوم یا بدن اختری از بیرون شناخته شد.بدن سوم همانند بدن دوم مثل بخار می ماند با این تفاوت که شفاف است.بدن اختری به همان اندازه بدن اول و دوم است. تا پنجمین بدن اندازه همین قدر است ، محتوای هر بدن تغییر می کند اما تا پنجمین بدن اندازه یکی است. 
این بدن بدنی است که احساسات و خواسته های شما به وسیله آن احساس می گردد وقتی شما عصبانی هستید ، ناراحت هستید، خوشحال هستید یا هر احساس دیگری را دارید شما بدن سوم خود را حس می کنید.
خیلی از مردم وقتی راجع به احساسات بحث می کنند آن را از سلولهای عصبی بدن و هورمونهای مترشحه می دانند در حالی که شما بعد از مرگ هم دارای احساسات هستید به خاطر این است که این سلولها با بدن سوم کار می کنند. پس در واقع احساسات وابسته به بدن فیزیکی نیست بدنی که درخواب می بینید و در رویا این بدن اختری شما است.این بدن همان بدنی است که در خواب با آن مواجه هستید.وقتی که خواب می بینید و در رویا هستید با این بدن هستید.

 

 

چاکرای مانی پورا (شبکه خورشیدی)
این چاکرا نور آبی مایل به بنفش و همچنین طلایی از خود ساطع می کند. وقتی این چاکرا خالص و پاک باشد آنگاه شخص است که با مردم صلح آمیز رفتار می کند و زندگی او بدون ستیزه است ، زمانی که وابستگی های مثبت وجود دارد  تمام ستیزه ها و جنگ ها از بین میرودو وقتی شخص به آموختن می پردازد به جایی اینکه بجنگد.رفته رفته نور آبی او خالص میشود.
وقتی دو شخص با هم دعوا می کنند آنگاه نور آبی ارتعاش یافته از چاکرای مانی پورای آنها شروع به تیره شدن می کند و وقتی این نور چاکرا ها باهم مخلوط می شود چیز منفی پدید می آورد.

 

 

بدن چهارم بدن ذهنی
بدن چهارم بدنی است مطلقا بدون جدارwall-less  . درون سومین بدن که می شود چهارمین بدن حتی هیچ دیواره شفافی وجود ندارد.آن هست فقط یک مرز بدون جداره پس به سبک و قاعده خاصی نیاز ندارد.جدار در واقع بین هر کالبد با کالبد دیگر وجود دارد اما همان طور که گفتیم بین بدن سوم و چهارم جداری وجود ندارد.اما بین چهارم و پنجم جدار هست اما مثل جداری که بین بدن اول و دوم است نیست.
در زندگی طبیعی شما بدن ذهنی را به عنوان ذهن خود درک می کنید. شما فکر می کنید، تصاویری در تخیل خود می بینید(چشم ذهنی) ، شما می توانید صدا و اصوات را در {ذهن خود} بشنوید . تمام این پدیده ها در بدن ذهنی اتفاق می افتد.
تمام بدن های زیر چهار کالبد، به یک جهان (plane) ربط دارند. آنها جهان های افقی هستند. حالا این بدن چهارم عمودی است. بنابراین جدار بین بدن چهارم و پنجم بزرگتر از جدار مابین بدنهای زیرین  است. به خاطر اینکه دید معمول ما افقی است نه عمودی ما کنار به کنار (به اصطلاح خودمان side by side) می بینیم نه بالا و پایین.

 

چاکرای آناهیتا یا قلب 
این چاکرا از دیگر چاکراها مهمتر است.چرا که شما را قادر می سازد خدا ، عشق پاک و همه چیز و همه کس را احساس کنید. ابراز محبت کردن دوست داشتن عشق ورزیدن ؛ دلسوزی ، عشق بدون قید شرط همه و همه از امکانات این چاکرا می باشد.

 

 

 

بدن پنجم بدن روحانی 
بعد از پنجمین بدن به قلمرو و بعد دیگری وارد می شوید.حرکت از بدن اول به سمت بدن چهارم از خارج به داخل است . از بدن چهارم به پنجم از پایین به بالا است.بدن پنجم تواناترین بدن است. آن بدنی است که بالاترین حالت ممکن بودن و شدن (possible) راکه برای بشر متصور است را درون آن پیدامیکند. بالاترین حالت فردی است. اوج عشق ، اوج دلسوزی و اوج هر چیز قیمتی و با ارزش.بطوری که ناراحتی درون آن گم می شود. 
در بدن پنجم مسئله بالا و پایین و یا بیرون و داخل نیست . بلکه مسئله با نفس(ضمیر) یا بدون نفس بودن است.
به خاطر این هست که وقتی بدن پنجم حس می شود شخص فکر می کند دیگر تمام است و پنج بدن بیشتر ندارد نه هفتت بدن. در حالی که این آخری نیست. احساس یکی بودن جدید است.
چاکرای پنجم چاکرای گلو
این چاکرا نور آبی روشن را از خود ساطع می کند که یک نور آبی خالی نیست بلکه نور واضح و روشن آبی است. وقتی این چاکرا خالص باشد آنگاه شخص آشکارا نداشتن لغزش درونی را احساس می کند. احساس قدرت می کند. قدرت نه به معنای داشتن نیرو بلکه قدرت در آسایش درونی.وقتی که دو نفر انرژی حاصل از چاکرای گلو را باهم مخلوط می کنند می توانند با هم فعالانه صحبت کنند. اگر یکی از آنها بخواهد بر دیگری چیره شود (منفی) آنگاه هر نور آبی ارتعاش یافته از چاکراهای مشترک شروع به کدر شدن می کند.

 

 

 

 

بدن ششم بدن کیهانی
برای رفتن به بدن هفتم ازبدن  ششم  هیچ متدی وجود ندارد.در بدن پنجم متد گمشدن بود اما در اینجا متدی وجود ندارد حتی اگر از بدن ششم عبور کنید فقط هیچ می بینید.این امکان وجود ندارد که از هستی به عدم رفت. این فقط یک پرشی است بی علت. اگر علتی وجود داشته باشد تسلسل اتفاق می افتد بنابراین در مورد رفتن از بدن ششم به هفتم حتی نمی توان سخن گفت.
چاکرای ششم چشم سوم
چاکرای آجنا که چشم سوم هم خوانده می شود بین دو ابرو روی پیشانی واقع است.این چاکرا، مرکزی است برای روشن بینی و بینایی و ماورای زمان و فضا . این چاکرا نور سبز روشن از خود ساطع می کند.
وقتی د و نفر انرژی چاکرای ششم خود را با هم به اشتراک می گذاراند ( مخلوط می کنند) این ممکن است اتفاق بیافتد که روشن بینیشان تقویت شود. اگر چاکرای آنها پاک باشد این اتفاق می افتد. در صورتی که چاکرای آنها پاک نباشد نور سبز شروع به تاریک و تیره شدن می کند و این حالت تصورات غلط و سیربیهوده در فضا و زمان را به وجود می آورد.

 

 

بدن هفتم بدن نیروانیک یا الهی 
این تقسیم بندی توسط مولف علی موسائی انجام گرفته است و حاصل چند سال تحقیق علمی وعملی میباشد واما بدن هفتم آخرین بدن می باشد . به خاطر اینکه شما عبور کردید از هفت جهان علت و معلولی. شما به منبع اصلی رسیدید. جایی که از آنجا آمده و به آنجا خواهید رفت. در دنیای هفتم ( plane) خدا آنجاست. اگر دنیای پنجم و ششم خارق العاده باشد دنیای هفت از همه مرموز تر و خارق العاده تر است.کلا بالاتر از هر چیزی که بشر می تواند بگوید، فکر کند یا احساس کند.
چاکرای هفتم چاکرای تاج
این چاکرا نوری زرد و طلایی از خود ساطع می کند.این چاکرا خرد را به نمایش می گذارد.یک خرد عمیق.وقتی دو نفر انرژی این چاکرا را به اشتراک می گذارند چاکرای تاج آنها باهم درگیر می شود و این به این معناست که نور این چاکراها با هم مخلوط می شود. و وقتی این چاکراها پاک باشد ارتباط تله پاتیک قوی برقرار می کنند و خرد از یکی به دیگری منتقل می شود.این جا دیگر کلمات نقشی بازی نمیکنند یعنی در صورتی که چاکرا ها با هم مخلوط شود این عمل اتفاق می افتد. وقتی چاکرای تاج یک نفر به شدت پاک باشد آنگاه نور زرد شروع به تبدیل شدن به رنگ طلایی نرم می کند. وقتی که دو نفر که چاکرای تاج آنها بسته است با هم صحبت می کنند نور بسیار نا مطبوع و تیره رنگی پدیید می آید.


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 144
نویسنده : sina95

 فصل 1: انديشه ثروت است

به راستي كه انديشه ثروت و دارايي است. دارايي قدرتمندي كه قوتي با هدف مشخص، عدم راسخ و اشتياق سوزان تركيب مي‌شود، راه رسيدن به ثروت را به روي شما مي گشايد. وقتي كسي عميقاً مي‌خواهد به خواستة خود برسد مطمئناً به هدفش مي‌رسد. مهمترين امر ساختن انديشه است، وقتي كسي به واقع براي چيزي آماده مي‌شود به آن مي‌رسد. 
به راستي اگر انسانها پاي عقيده خود بايستند و به هدف خود بچسبند و آنقدر مداومت كنند تا خواسته آنها به وسواسي دايمي مبدل گردد، چه اتفاقها كه نمي افتد.

 

فرصت:
* فرصت پشت در حياط خلوت شما كمين مي‌كند، گاه به صورت بدبياري ظاهري مي‌شود، گاه شكل شكست موقتي مي‌گيرد، به همين دليل است كه خيلي‌ها نمي توانند فرصت مناسب را تميز دهند.
* مي توان با استفاده از اصول مشخص و شناخته شده انگيزه ناملموس انديشه را به ثروت مادي تبديل كرد.
* يكي از علل عمده شكست و ناكامي اين است كه در برخورد با مشكلات موقتي متوقف مي‌شويم و دست از تلاش بر مي‌دادريم.
* هرگز به گفتة ديگران دست از كار نكشيد و قبل از موفقيت شكستهاي موقتي را بپذيريد.
* نظريه سالم تنها چيزي است كه بري رسيدن به آن نياز داريد.
وقتي ثروت به سوي شما جاري مي‌شود، حركتي بس سريع دارد، با تنعم همراه است، آنگونه كه تعجب مي‌كنيد كه در اين چند سال كجا پنهان بوده است بدانيد كه اين موضوع مهمي است. اين را هم بدانيد كه ثروت نصيب كساني مي‌شود كه سخت كوشند و از مداومت لازم برخوردارند. وقتي انديشيدن را شروع مي‌كنيد و ثروتمند مي‌شويد در مي‌يابيد كه ثروت بايك حالت ذهني آغاز مي‌شود، بايد هدف مشخصي داشته باشيد.

 

«موفقيت از آن كساني است كه ذهنيت موفق دارند»

«شكست از آن كساني است كه بي تفاوت اجازه مي‌دهند ذهنيت شكست در آنها نفوذ كند»

ما نمي‌خواهيم آنچه را نمي‌فهميم باور كنيم ما محدوديتهايمان را معيار سنجش مان قرا رمي‌دهيم. «بلكه بايد بدانيم چه مي خواهيم»
«ما بايد بدانيم مسلط بر سرنوشت خود هستيم، ما كاپيتان روح خودهستيم، زيرا اين قدرت را داريم كه افكار خود را كنترل كنيم. مغز ما با افكاري كه در ذهن خود داريم عجين مي‌شود.و در شرايطي قرار مي‌گيرد كه نيروي انسانها و وضعيت زندگي را كه با شرايط افكار ما سازگاري دارند هماهنگ مي‌كند».
«قبل از اندوختن ثروت كلان بايد اذهان خود را از اشتياق به ثروت انباشته كنم. اگر طالب پول هستيم بايد ذهنيت پول داشته باشيم تا اشتياق به ثروت ما را به طرحي مشخص براي دستيابي به آن مجبور كند».

فصل 2: اشتياق نقطه شروع همه موفقيتها

«آنچه را مغز انسان تصور و باور كند به آن مي‌رسد»

رمز موفقيت: كسي كه پله هاي پش سرش را ويران مي‌كند، براي خود راه بازگشتي باقي نمي‌گذارد، يا بايد پيروز شود و يا از بين برود.
هركس كه طالب پيروزي است بايد كشتيها و پلهاي پشت سرش را در آتش بسوزاند و راههاي عقب نشيني را برخود ببندد.
اينگونه است كه مي‌توان ذهن را در شرايط اشتياق سوزان براي پيروزي قرارداد و اين شرط لازم موفقيت است.

شش راه براي تبديل اشتياق به طلا:

  • 1- مبلغ مورد نياز خود را دقيقاً مشخص سازد.

  • 2- مشخص كنيد براي رسيدن به هرچيز، بايد چه چيز را از دست بدهيد.

  • 3- تاريخ مشخصي براي دستيابي به هدف خود درنظر بگيريد.

  • 4- برنامه‌اي قطعي براي اجراي برنامه خود بريزيد.

  • 5- دربارة از خودگذشتگي خود تصميم بگيريد.

  • 6- يادداشت خود را به صداي بلند، روزي دوبار بخوانيد و باور كنيد كه صاحب اين پول و دارايي شده‌ايد.

در كار برنامة ريزي براي ثروتمند شدن به كسي اجازه ندهيد كه روياي شما را از بين ببرد. بايد با موفق هاي روزگار و دوران گذشته خود آشنا شويد. بايد با زندگي كساني آشنا شويد كه رؤياي آنچه را كه ارزشمند است به دنياي ما ارزياني داشته است؛ به من و شما امكان داده است تا استعدادهاي خود را بروزدهيم.

«هرقدر در زندگي بخواهيم و توقع داشته باشيم همان اندازه بدست مي‌آوريم»

براي هركدام از ما راهي وجود دارد، اگر خوب گوش بدهيم كلمات مناسب خود را مي‌شنويم.


فصل 3 : ايمان
«محدوديت ذهن ما همان محدوديتي است كه ما براي آن» درنظر مي‌گيريم، فقر و تنعم هر دو نشأت گرفته از ذهن ما هستند».
ايمان مهمترين عنصر ذهن است. وقتي ايمان با انديشه درهم مي‌آميزد، ذهن نيمه هوشيار بي درنگ ارتعاش آن را درك مي‌كند و آن را به فراست لايتناهي تبديل مي نمايد.
چگونه ايمان را در خود ايجاد كنيم: مي توانيد به كمك تلقين به خود، اشتياق را به معادل فيزيكي يا پولي آن تبديل كنيد. ايمان حالتي از ذهن است كه مي‌توان آن را به كمك تدبير يا آموزشهاي تكراري براي ذهن نيمه هوشيار و به كمك اصل تلقين به خود ايجاد نمود.
بدشانسي وجود ندارد: ذهن نيمه هوشيار انديشه‌هاي منفي يا مخرب را درست به همان شكل انديشه‌هاي سازنده به عمل تبديل مي‌كند. اين همان پديده غريبي است كه ميليونها نفر آن را تجربه‌كرده‌اند و بسياري آن را بدبياري يا بدشانسي مي‌دانند.
ايمان شما همان عنصري است كه عمل ذهن نيمه هوشيار را مشخص مي‌سازد. مي توانيد با تلقين به خود ذهن ناهوشيارتان را فريب دهيد.
براي رسيدن به اين مهم و براي آنكه به آن جامة عمل بپوشانيد، خود را چنان ببينيد كه انگار به خواستة خود نرسيده‌ايد. توجه داشته باشيد كه عمل شرط لازم موفقيت است. لازم است كه احساسات مثبت ذهن را تشويق و احساسات منفي را كنار بگذاريد و براساس آن عمل كنيد.

ايمان آن چيزي است كه به شما حيات، قدرت و عمل مي‌بخشد
ايمان نقطه شروع انباشت ثروت است.
ايمان تنها پادزهر شكست است.
ايمان مبناي همه اعجاز هاست، همة اسراري است كه آن را به كمك قانون علم نمي‌توان تحليل نمود.
ايمان عنصري است كه انديشه را متحول مي‌سازد.
* ايمان تنها عاملي است كه به كمك آن مي‌توان نيروي فراست الهي را در خدمت انسان گرفت.

فصل 4: تلقينت به خود راه نفوذ بر ذهن نيمه هوشيار

تلقين به خود، مفهومي است كه ارتباطي ميان ذهن هوشيار و نيمه هوشيار برقرار مي‌سازد. در واقع ارتباطي ميان ذهن هوشيار و ذهن نيمه هوشيار است. تلقين به خود، خود به خود به ذهن نيمه هوشيار مي‌رسد و ان را تحت تأثير افكار قرار مي‌دهد.
انسان طوري ساخته شده كه مي‌تواند به كمك حواس پنجگانه خود دريافتي ذهن نيمه هوشيار را كنترل كند. اما به خاطر داشته باشيد كه ذهن نيمه هوشيار را به زمين حاصلخيز تشبيه كرديم كه اگر در آن بذرهاي نامطلوب بكاريم و از آن مراقبت نكنيم، علفهاي هرز در آن به وفور رشد مي :نند. تلقين به خود عاملي كنترل كننده است كه انسان به كمك آن مي تـواند داوطلبانه ذهن خود را با افكاري خلاق تغذيه كند.
همانطور كه مي تواند افكاري با طبيعت مخرب را در زمين حاصلخيز خود كشت نمايد.

فصل 5 ـ دانش تخصصي

«هر بد بياري، هر شكست و هر دل شكستگي با خود به همان اندازه يا بيشتر امتيازي مثبت دارد.»

ما با دو نوع دانش عمومي و تخصصي روبرو هستيم. دانش عمومي، بدون توجه به اندازه و تنوع آن نقش چنداني در تحصيل ثروت بازي نمي‌كند.
ميليونها نفر انساني بوده است كه گمان مي كنند «دانش قدرت است» هرگز چنين چيزي نيست.
كلمة آموزش در زبان انگليسي از يك كلمه لاتين اقتباس شده كه مفهوم عمل از درون را تداعي مي‌‌كند. 
انسان تحصيل كرده لزوماً كسي نيست كه دانش عمومي و تخصصي زياد دارد. بلكه كسي است كه ذهنش را وسعت بخشيده و به كمك آن مي تواند به خواستة خود برسد.
فراموش نكنيد كه توماس اديسون تنها سه ماه به مدرسه رفت و هنري فورد بيش از 6 سال به مدرسه رفت و به مردي ثروتمند تبديل شد.

فصل 6: تخيل: كارگاه ذهن

خيال كارگاهي است كه در ان تمام برنامة‌هاي ناشي از انسان شكل مي گيرد. عمل به كمك قوة تخيل ذهن جاري مي‌شود.
ذهن خيالي انسان به دو شكل تصور خلاق و تصور مصنوعي عمل مي‌كند.
تصوير مصنوعي: اين ذهنيت چيزي را خلق نمي‌كند بلكه صرفاً به استناد تجربه، آموزش و مشاهدات دريافتي گذشته كا رمي‌كند كه اغلب مخترعين از آن استفاده مي‌كنند.
تصور خلاق: انسان به كمك اين ذهنيت الهامات را دريافت مي‌كند. به وسيله اين ذهنيت است كه نقطه‌نظر‌هاي جديد به انسان منتقل مي‌شود به كمك اين ذهنيت است كه شخص مي‌تواند با ذهن نيمه هوشيار سايرين ارتباط برقرار سازد.

«اگر اراده‌اي باشد، راهي وجود دارد»

فصل 7: برنامه‌ريزي سازان يافته
هيچ كس به تنهايي تجربه،‌آموزش، توانايي و دانش كافي ندارد كه با ان به ثروت كلان برسد. بدون همكاري ديگران اين مهم امكان پذير نيست.
در صورت شكست هر برنامه، برنامة بعدي را به اجرا بگذاريد. اگر نخستين برنامه انتخابي شما با موفقيت همراه نبود، جاي ان را با برنامه ديگري تغيير دهيد و انقدر ادامه دهيد تا برنامه‌اي مؤثر و مفيد بيابيد. با هوش ترين افراد بدون داشتن برنامه‌هاي معين و عملي نمي توانند موفق شوند. اين حقيقت مهم را به ذهن بسپاريد. وقتي برنامه‌اي به شكست منتهي مي‌شود بدانيد كه شكست موقتي، به مفهوم ناكامي دائمي نيست.

«انسان تا زماني كه خود را شكست خورده نپندارد، شكست خورده نيست».

فصل 8 : تصميم‌گيري: غلبه بر ترديد و دودلي
ناتواني در تصميم‌گيري از جمله مهمترين دلايل شكست و ناكامي است. كساني كه نمي تواند سرمايه بيندوزند،‌بدون استثنا كساني هستند كه نمي‌توانند تصميم‌گيري كنند.
اكثر كساني كه از تنعم دور مي‌مانند به سادگي تحت تأثير عقايد ديگران قرار مي‌گيرند. اجازه مي‌دهند كه روزنامه نگاران و اطرافيان وشايعه پردازان به جاي آنها فكر كنند. اظهار عقيده ارزان‌ترين كالاي روي زمين است. هركس عقيده‌اي دارد و ميتـواند ديگران را تحت تأثير قرار دهد. اگر هنگام تصميم‌گيري تحت تأثير عقايد دگيران قرار گيريد در كار خود موفق نمي‌شويد.
شما براي خود مغز و ذهني داريد. از آن استفاده كنيد و براي خود تصميم بگيريد.

«ارزش تصميمات بستگي به شجاعت دارد كه براي ارائه آن لازم داريد»

فصل نهم: ابرام
مبناي مداومت و پايداري قدرت اراده است. وقتي نيروي ميل و اشتياق و اراده به درستي تركيب شود تركيبي مقاومت ناپذير ايجاد مي‌شود.
فقر نصيب كس مي‌شود كه ذهنش مايل به آن است. به همين صورت ثروت هم نصيب كساني مي‌شود كه براي جذب آن آمادگي دارند. با ابن حال در هر دو مورد قوانين مشابهي حاكم هستند ذهنيت فقر بدون استفاده آگاهانه از عادات مناسب آن رشد مي كند. ذهنيت پول بايد در اشخاص ايجاد شود مگر اينكه كساني با اين ذهنيت متولد شود.
به مفهوم دقيق اين پاراگراف توجه كنيد، تا به معناي مداومت در جريان انباشت ثروت و رسيدن به موفقيت پي ببريد. بدون مداومت، از همان آغاز مغلوب مي‌شويد. اما با مداومت در شمار برندگان قرار مي‌گيريد.

فصل دهم: قدرت همكاران
مغز انسان را مي توان با يك باطري مقايسه كرد. اين يك حقيقت است كه مجموعه با طريهاي الكتريكي، در مقايسه با يك باتري برق بيشتري توليد مي كنند. همچنين مشخص است كه هر باطري با توجه به واحدها و ظرفيت خود برق توليد مي‌كند.
مغز هم به شكل مشابهي فعاليت مي كند. بعضي از مغزها در مقايسه با مغزهاي ديگران فعالترند و با كنار هم قرار گرفتن هماهنگ چند مغز انرژي فكري بيشتري در مقايسه با يك مغز ساده توليد مي‌شود.درست همانطور كه چند باطري بيش از يك باطري نيرو ايجاد مي كند.
در انتخاب همكاران خود وسواس كافي به خرج دهيد، يكي از آنها ماهيتي اقتصادي دارد و ديگري ماهيتي رواني. ويژگي اقتصادي آن مشخص است. هركس بتواند با اشخاصي كه از شعور مقبول برخوردار باشند همكاري كند، با آنها هماهنگ باشد و از توان آنها بهره بجويد، به سودخود كار كرده است. اين تعاون و همكاري مبناي تقريباً همة موفقيتهاي بزرگ بوده است. درك شما از اين حقيقت بزرگ مي‌تواند موقعيت مالي شما را مشخص سازد. درك مرحلة رواني اصل گروه همكار بسيار دشوارتر است.
شايد اين عبارت شما را در درك موضوع كمك كند. هر دو مغزي كه در كنار هم قرار مي‌گيرند مغز سومي با نيرويي نامرئي و ناملموس ايجاد مي كنند كه مي‌تواند با مغز سومي در ارتباط باشد.


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 151
نویسنده : sina95

 

آيا مايليد به افكار كسي كه در كنار دستتان نشسته است پي ببريد؟ اگر با افراد زيادي مواجه شده باشيم ميتوانيم بسياري از افراد را حتي از نوع صحبت كردنشان بشناسيم. اما اين شناخت در مواجه حضوري با دانستن بسياري از حالات ثابت شده در علم روانشناسي بهترين فرهنگ نامة آدمشناسي را برايمان ميگشايد. با شناخت بيشتر افراد، ارتباطمان جهت دار ميشود و در مدت كوتاهي خواهيم توانست كه به هدف مورد نظر از اين آشنايي و ملاقات نزديك شويم. ايجاد رابطه صحيح باعث رشد عزت نفس در انسان ميشود و ارتباط ما با خودمان و اطرافيان تقويت ميشود.
هر چه بهتر و كاملتر با خود و ديگران ارتباط برقرار كنيم، احساس موفقيت از ايجاد يك ارتباط صحيح و دوستانه ما را زودتر به هدفهايمان ميرساند و باعث تعالي افكار و رفتارمان در زندگي ميشود.

فرد خوددار:
اگر شخصي دستهايش را پشت كمر قفل كند، نشان ميدهد كه خود را به شدت كنترل كرده است. در اين حالت او سعي دارد خشم يا احساس نااميدي را از خود دور كند.

حالت تدافعي:
اگر انگشتان دستها به بازو گره خورده باشد نشان دهنده حالت تدافعي در برابر حملهاي غير منتظره و ناگهاني يا بيميلي براي تغيير چهره شخص است. اگر انگشتها مشت شده باشند، حالت بي ميلي شديدتر است.

متفكر:
گره كردن دستها به دستههاي صندلي نشان ميدهد كه شخص سعي دارد احساس خود را مهار كند. اما قفل كردن قوزك پاها به يكديگر حالت تدافعي است. اين حالت بيشتر در مسافران مضطرب هواپيماي هنگام پرواز و فرود آن ديده ميشود.

دقت:
وقتي شخص انگشت سبابه را روي صورت و بقيه دستش را به صورت گره كرده در پايين صورتش قرار ميدهد يعني كه با دقت است. اين حالت نشان ميدهد كه شخص بادقت زياد به صحبتهاي شما گوش ميدهد و يك يك كلمات شما را ميسنجد و در چهره او حالتي انتقادي به چشم ميخورد.

 بدگمان:
انگشتهاي گره شده زير چانه و نگاه خيره نشان دهنده حالت ترديد و دودلي است. او به صحبتهاي شما و صحت گفتههايتان ترديد ميكند. در اين حالت ممكن است آرنج روي ميز قرار گرفته باشد.

بيگناه:
دستهايي كه روي سينه قرار گرفته باشد، بهترين نمونه براي نشان دادن و حالت بيگناهي و درستكاري است. اين حالت اثر باقيمانده از شكل سوگند خوردن است كه دست را روي قلب قرار ميدهند.

 مطمئن:
اين حالت دستها در مردها نشان ميدهد كه به آنچه كه ميگويند اعتقاد و اعتماد كامل دارند و در خانمها كمتر ديده ميشود. خانمها هنگامي كه دست خود را به كمر ميزنند نشان ميدهند كه به آنچه ميگويند اطمينان دارند.
 
مرموز:
دستهاي به هم مشت شده زير چانه نشان ميدهد كه شخص نظرياتش را پنهان ميكند و به شما اجازه ميدهد به صحبت خود ادامه دهيد، تنها هنگامي كه حرفهايتان پايان يافت به شما و نظريات شما حمله خواهد كرد.

ظاهر ساز:
او آرام به نظر ميرسد اما اين آرامش پيش از توفان است. اين حالتي است كه بيشتر رؤسا به خود ميگيرند تا خود را به گونهاي به زيردستان نزديك كنند و در عين حال جاذبه آنها نيز كم نشود.

 آماده و موفق:
قرار دادن پاها روي هر چيز (روي صندلي، ميز، سكو و... نشانه حالت مالكيت است... در يك ميز گرد تنها رئيس اجازه دارد چنين حالتي داشته باشد و آرامش خود را نشان دهد.)

 اعتماد به نفس:
تكيه زدن به صندلي در حالتي كه دستها پشت سر قفل شده نشان دهنده اعتماد به نفس قوي است. اگر شخصي در اين حالت صحبت ميكند به گفتههاي خود اعتماد دارد و اگر به صحبتهاي شما گوش ميدهد به خود زحمت ندهيد، او خود همه ماجرا را ميداند


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 1530
نویسنده : sina95

 
« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن . »

سكس مي تواند يك رضايت عميق باشد ، و سكس مي تواند تو را به تماميت ات ، طبيعت ات ، وجود واقعي ات برگرداند . به علل بسيار . آن علت ها بايد درك شوند.

يك ، سكس يك عمل كامل است . ذهنت از كار مي افتد ، تعادلت بر هم مي خورد. به همين دليل است كه چنين ترس بسياري از سكس وجود دارد . تو بي كله مي شوي ؛ تو در هنگام عمل هيچ سري نداري . دليلي وجود ندارد ، فرايند منطقي وجود ندارد . و اگر فرايند منطقي وجود مي داشت ، عمل سكس صحيح و واقعي نيز نمي بود . آنگاه ارگاسمي نيز در كار نبود . و نه رضايتي . آنگاه عمل سكس يك چيز موضعي مي شد ، چيزي فكري مي شد .

در تمام جهان اشتياق و شهوت زيادي براي سكس وجود دارد ، و آن به اين دليل نيست كه جهان بيشتر سكسي شده است . آن به اين دليل است كه شما نتوانسته ايد در يك عمل سكس به طور كامل لذت ببريد . جهان قبلاً بسيار سكسي تر بود. به همين دليل اشتياق زيادي براي سكس وجود نداشت . اين اشتياق نشان مي دهد كه واقعيت گم شده است و فقط اشتباه باقي مانده است . كل ذهن مدرن سكسي شده است زيرا خود عمل سكس ديگر آنجا نيست . حتي عمل سكس نيز به ذهن انتقال يافته است . آن منطقي و عقلاني شده است ؛ تو درباره اش فكر مي كني .
بسياري از مردم نزد من مي آيند : مي گويند كه در مورد سكس فكر مي كنند ؛ از فكر كردن به آن لذت مي برند ، مي خوانند ، عكس مي بينند ، پورنوگرافي . از اين لذت مي برند ، اما زماني كه لحظه ي عمل سكس مي آيد ناگهان احساس مي كنند كه علاقمند نيستند . آنها حتي احساس مي كنند كه ناتوان شده اند . زماني كه در موردش فكر مي كنند انرژي حياتي بسياري احساس مي كنند . زماني كه مي خواهند وارد عمل واقعي شوند ، احساس مي كنند كه انرژي اي ندارند حتي ميلي هم ندارند .

آنها احساس مي كنند كه بدنشان مرده است .
چه اتفاقي برايشان مي افتد ؟ حتي عمل سكس نيز فكري مي شود . آنها فقط مي توانند درباره اش فكر كنند ؛ آنها نمي توانند آن را انجام دهند زيرا انجام دادن آن باعث مي شود كه كل وجودشان درگير شود . و هر جا كه درگيري از كل وجود داشته باشد ، سر ناراحت مي شود زيرا آنگاه ديگر نمي تواند استاد باشد ؛ ديگر نمي تواند در كنترل باشد .

تانترا از عمل سكس استفاده مي كند تا تو را كامل سازد ، اما آنگاه تو بايد بسيار مراقبه وار درون آن حركت كني ، مطالعه در مورد سكس ، تمام آن جوامع به تو مي گويند : كليسا ، مذهبت ، معلمان . همه چيز را فراموش كن و با تماميت وجودت درگير آن شو . كنترل را فراموش كن ! كنترل ، مانع است . بلكه ، توسط آن تسخير شو ؛ كنترلش نكن . چنان در آن حركت كن گويي كه ديوانه شده اي . وضعيت بي ذهني ، ديوانگي به نظر مي رسد . بدن شو ، حيوان شو ، زيرا حيوان كامل است . و بهمان اندازه انسان مدرن نيز هست ، به نظر مي رسد كه فقط سكس آسانترين امكان براي كامل ساختن توست زيرا سكس عميقترين مركز بيولوژي درون توست . تو از آن متولد شده اي . هر سلول بدنت سلول سكس است ؛ كل بدنت تجلي انرژي سكس است .

سوتراي نخست مي گويد : « در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار ، و به طور مداوم ، از خاكستر در انتها اجتناب كن . »

و اين همه چيز را متفاوت مي سازد . براي تو ، عمل سكس يك رهاسازي است . پس زماني كه واردش مي شوي عجله داري.
تو فقط مي خواهي رها شوي . انرژي لبريز شده رها خواهد شد ؛ احساس آسودگي خواهي كرد . اين آسودگي فقط نوعي ضعف و بي بنيه گي است . انرژي لبريز شده تنش ايجاد مي كند ، شور و برانگيختگي ايجاد مي كند . تو احساس مي كني كه چيزي بايد انجام شود . زماني كه انرژي رها مي شود ، احساس ضعف مي كني . تو اين ضعف را به حساب آسودگي و آرامش مي گذاري . زيرا شور و برانگيختگي و هيجان ديگر وجود ندارد ، انرژي لبريز شده ديگر وجود ندارد ، مي تواني استراحت كني . اما اين استراحت يك استراحت منفي است . اگر تو فقط با دور ريختن انرژي مي تواني به آسايش برسي ، آن هزينه ي زيادي در بر دارد . و اين آسودگي فقط مي تواند فيزيكي باشد . آن نمي تواند عميقتر رود و نمي تواند روحاني شود .

سوتراي نخست مي گويد شتاب نكن و اشتياق به انتها رسيدن را نداشته باش : در آغاز باقي بمان . در عمل سكس دو بخش وجود دارد - - آغاز و انتها . در آغاز باقي بمان . بخش اول آسوده و آرام و گرم است . اما براي رسيدن به انتها شتاب نكن . انتها را را كاملاً فراموش كن .
« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين نگه دار . »

زماني كه لبريز هستي ، به رها شدن فكر نكن : با اين انرژي لبريز شده باقي بمان . به جستجوي انزال نباش : آن را كاملاً فراموش كن . كاملاً در اين گرماي آغازين باش . با معشوق يا عاشقت چنان باقي بمان كه گويي يكي شده ايد . يك دايره ايجاد كن .

سه امكان وجود دارد . ملاقات دو عاشق مي تواند سه شكل ايجاد كند - - شكلهاي هندسي . تو شايد درباره اش خوانده باشي يا حتي در تصاوير كيمياگري قديم آن را ديده باشي كه يك مرد و زن برهنه در درون سه شكل هندسي قرار گرفته اند .

شكل اول مربع است ، شكل بعدي مثلث است و شكل سوم يك دايره است .
اين يكي از قديمي ترين تحليل هاي كيمياگري و تانتريك از عمل سكس است . معمولاً ، وقتي در عمل سكس هستي ، چهار نفر وجود دارند ، نه دو ، و اين يك مربع است : چهار گوشه وجود دارد زيرا تو خودت به دو بخش تقسيم شده اي - - يكي بخش تفكر و ديگري بخش احساس . شريك تو نيز به دو بخش تقسيم شده است ؛ شما چهار نفر هستيد . در آنجا دو نفر با هم ملاقات نمي كنند ، چهار نفر ملاقات مي كنند . آن يك جمعيت است ، و آنجا نمي تواند ملاقات عميقي صورت بگيرد . آن همچون ملاقات به نظر مي رسد ، اما نيست . صميميتي نمي تواند وجود داشته باشد زيرا بخش عميق تر تو پنهان است و بخش عميق تر شريكت نيز پنهان است . و فقط دو سر با هم ملاقات مي كنند ، فقط دو فرايند تفكر با هم ملاقات مي كنند - - نه دو فرايند احساس . آنها پنهان هستند .

نوع دوم ملاقات مي تواند شبيه يك دايره باشد . دو نفر هستي - - دو زاويه ي ستون . براي يك لحظه ناگهان يكي مي شوي ، مانند زاويه ي سوم مثلث . براي يك لحظه ناگهان دوگانگي تو گم مي شود و تو يكي مي شوي . اين بهتر از ملاقات مربع است . حداقل براي يك لحظه ي كوتاه يگانگي وجود دارد . آن يگانگي به تو سلامت و سر زندگي مي دهد . تو احساس زنده بودن و دوباره جوان شدن مي كني .

اما سومي بهترين است و سومي ملاقات تانتريك است : تو يك دايره مي شوي . زاويه اي وجود ندارد ، و ملاقات براي يك لحظه نيست . ملاقات در واقع غير دنيوي است ؛ زمان در آن وجود ندارد . و اين فقط زماني مي تواند اتفاق افتد كه تو در پي انزال نباشي . اگر تو در پي انزال باشي ، آنگاه آن يك ملاقات مثلث خواهد شد - - زيرا در لحظه ي انزال مسير تماس از دست مي رود .

در آغاز باقي بمان ؛ به سمت انتها حركت نكن . چگونه در آغاز باقي بماني ؟ بسيار چيزها بايد به خاطر سپرده شوند . نخست ، عمل سكس را همچون شيوه اي كه معلوم نيست به كجا مي رود به كار نبر . آن را همچون وسيله به كار نبر : آن خودش غايت است . پاياني در آن نيست ؛ آن يك وسيله نيست . دوم ، به آينده فكر نكن ؛ در حال بمان . و اگر نتواني در آغاز عمل سكس در حال باقي بماني ، آنگاه تو هرگز نمي تواني در حال باقي بماني - - زيرا همين طبيعت عمل به گونه اي است كه تو را به لحظه ي حال پرتاب مي كند .

در حال باقي بمان . از ملاقات دو بدن لذت ببر ، دو روح ، و يكي شدن با يكديگر ، حل شدن در يكديگر . فراموش كن كه داري به جايي مي روي . در لحظه اي كه به اينك اينجا مي رود باقي بمان ، و حل شو . ملايمت ، عشق ، بايد براي دو شخص وضعيتي را بيافريند تا در يكديگر حل شوند . به همين دليل است كه اگر عشقي نباشد ، عمل سكس يك عمل شتابزده و عجولانه است . تو از ديگري استفاده مي كني ؛ ديگري فقط يك وسيله است . و ديگري نيز از تو استفاده مي كند . شما از همديگر بهره برداري مي كنيد ، نه يكي شدن با همديگر . با عشق مي توانيد يكي شويد . اين يكي شدن در آغاز ، بسياري بصيرت هاي نو خواهد داد .

اگر براي تمام كردن عمل شتاب نكني ، عمل ، گام به گام ، كمتر و كمتر سكسي مي شود و بيشتر و بيشتر روحاني مي شود .

اعضاي سكس نيز در همديگر حل مي شوند . يك صميميت و مشاركت عميق و ساكت بين دو انرژي بدن اتفاق مي افتد ، و آنگاه مي توانيد ساعتها با هم باقي بمانيد. اين با هم بودن با گذر زمان عميقتر و عميقتر مي شود . اما فكر نكن . با آن لحظه ي حل شدن عميق باقي بمان . آن تبديل به وجد مي شود ، سامادهي ، آگاهي كيهاني . و اگر بتواني اين را بشناسي ، اگر بتواني اين را حس و درك كني ، ذهن سكسي تو غير سكسي خواهد شد . يك براهماچاريا بسيار عميق ، تجرد ، مي تواند كسب شود . تجرد از طريق آن مي تواند به دست آيد .

اين متناقض به نظر مي رسد زيرا هميشه فكر كرده ايم كه در دوره اي كه فرد در تجرد است بايد به جنس مخالف نگاه نكند ، نبايد با جنس مخالف ديدار كند . بايد اجتناب كند ، فرار كند . آنگاه يك تجرد بسيار اشتباه اتفاق مي افتد : ذهن در مورد جنس مخالف فكر مي كند . و بيشتر از ديگري فرار كني ، بيشتر به او فكر مي كني ، زيرا اين يك نياز پايه و عميق است .

تانترا مي گويد سعي نكن كه فرار كني ؛ هيچ امكان فراري وجود ندارد . بلكه ، خود طبيعت را براي ورا رفتن به كار بر . نجنگ : طبيعت را منظم به كار گير تا به وراي آن بروي . اگر اين مشاركت با معشوقت يا عاشقت بي هيچ انتهايي در ذهن امتداد يابد ، آنگاه تو مي تواني صرفاً در آغاز باقي بماني . شور و برانگيختگي ، انرژي است. تو مي تواني آن را از دست بدهي ؛ تو مي تواني به اوج برسي . آنگاه انرژي از دست مي رود و افسردگي خواهد آمد ، ضعف خواهد آمد . شايد آن را همچون آسودگي و آرامش به كار بري اما آن منفي است .

تانترا به تو بعدي از آسودگي والا را مي دهد كه مثبت است .

هر دو شريك با حل شدن در يكديگر انرژي حياتي به هم مي دهند . آنها يك دايره مي شوند ، و انرژي آنها حركت درون دايره را آغاز مي كند . آنها به همديگر زندگي مي دهند ، زندگي تازه . هيچ انرژي اي از دست نمي رود . بلكه ، انرژي بيشتري كسب مي شود زيرا از طريق تماس با جنس مخالف تك تك سلول هايت برانگيخته مي شوند . و اگر بتواني در آن شور و برانگيختگي حل شوي ، بدون رسيدن به اوج ، اگر بتواني در آغاز باقي بماني بدون داغ شدن ، صرفاً گرم و ملايم باقي ماندن ، آنگاه آن دو گرمي وملايمت ديدار خواهند كرد و تو مي تواني عمل را براي مدت طولاني امتداد بخشي . بدون هيچ انزالي ، بدون هيچ پرتاب انرژي به بيرون ، آن يك مديتيشن مي شود ، و از طريق آن تو كامل مي شوي . از طريق آن شخصيت شكاف خورده ات ديگر شكاف خورده نيست : آن متصل شده است .

تمام روان نژندي ها از دو شخصيتي بودن است . اگر تو دوباره متصل شوي ، دوباره كودك مي شوي - - معصوم . و وقتي اين معصوميت را شناختي مي تواني در جامعه به گونه اي رفتار كني كه لازم است . اما حالا اين رفتار فقط يك نمايش است ، يك فعاليت . تو در آن درگير نشده اي . آن يك الزام است ، پس انجامش مي دهي . اما تو در آن نيستي ؛ تو فقط بازيگري مي كني . تو مجبوري چهره هاي غير واقعي را به كار بري زيرا تو در يك جهان غير واقعي زندگي مي كني ؛ وگرنه جهان تو را خرد خواهد كرد و تو را خواهد كشت . ما چهره هاي واقعي بسياري را كشته ايم . ما مسيح را مصلوب كرديم زيرا او همچون يك انسان واقعي رفتار كردن را آغازيده بود . جامعه ي غير واقعي آن را تحمل نخواهد كرد . ما سقراط را مسموم كرديك زيرا او شروع كرده بود به رفتار كردن همچون يك انسان واقعي . همانطور كه جامعه مي خواهد رفتار كن ؛ و مشكلي براي خودت و ديگران ايجاد نكن . اما زماني كه تو وجود واقعي ات را شناختي و تماميت ات را شناختي ، جامعه ي غير واقعي نمي تواند تو را عصبي كند ؛ نمي تواند تو را ديوانه سازد .

« در آغاز پيوند جنسي توجهت را بر آتش آغازين حفظ كن ، و به طور مداوم ، از خاكستر انتهايي اجتناب كن »

اگر انزال آنجا باشد ، انرژي تلف مي شود . آنگاه ديگر آتشي وجود نخواهد داشت . تو به سادگي انرژي ات را دور ريخته اي بدون اين كه چيزي به دست آوري . پايان سوتراي اول


سوتراي دوم :

« در هنگامي كه در آغوش همديگر هستيد احساستان همچون برگ درختان مي لرزد ، وارد اين لرزش شويد . »

زماني كه در آغوش هم هستيد ، در صميميتي عميق با عاشق يا معشوق ، احساست همچون برگ درخت مي لرزد ، وارد اين لرزش شو . ما حتي هراسان مي شويم : در زمان عشق ورزي تو به بدنت اجازه نمي دهي كه زياد حركت داشته باشد ، اگر بدن شما اجازه ي حركت بيشتري در عمل را سكس را داشته باشد انرژي سكس در تمام بدنتان پخش مي شود . زماني كه آن در مركز سكس متمركز است مي تواني كنترلش كني . ذهن مي تواند در كنترل بماند . وقتي در تمام بدنت پخش مي شود ، نمي تواني كنترلش كني . ممكن است شروع به لرزش كني ، ممكن است شروع به جيغ زدن كني ، و زماني كه بدن آن فراز را تجربه كرد ديگر قادر به كنترل آن نخواهي بود .

ما مانع حركت مي شويم . مخصوصاً ، در تمام دنيا ، ما تمام حركت ها را سركوب كرده ايم ، تمام لرزشها و تكانهاي زنان را سركوب كرده ايم . آنها همچون بدنهاي مرده ثابت باقي مي مانند . و تو كاري با آنها انجام مي دهي ، آنها كاري با تو ندارند .

آنها فقط شريكاني منفعل هستند . چرا اين اتفاق افتاده است ؟ چرا در تمام دنيا مردان زنان را به چنين شيوه اي مجبور كرده اند ؟ ترسي وجود دارد - - زيرا يكبار كه بدن زن تسخير شد ، براي مرد خيلي سخت است كه بتواند او را خشنود كند : زيرا يك زن مي تواند ارگاسم هاي زنجيره اي داشته باشد ؛ يك مرد نمي تواند . يك مرد فقط مي تواند يك ارگاسم داشته باشد ؛ يك زن مي تواند ارگاسم هاي زنجيره اي داشته باشد . هر زن در يك زنجيره مي تواند حداقل سه ارگاسم داشته باشد ، اما مرد فقط يكي مي تواند داشته باشد . و با ارگاسم مرد ، زن تازه براي ارگاسم هاي بعدي برانگيخته شده است . پس آن سخت است . پس چگونه آن را اداره كنيم ؟

او فوراً به مرد ديگري نياز دارد ، و سكس گروهي يك تابو است . در تمام جهان ما جوامع تك همسري را ايجاد كرده ايم . ما اين حس را القا مي كنيم كه تحت فشار قرار دادن زن بهتر است . بنابراين ، در واقعيت هشتاد تا نود درصد زنان نمي دانند كه ارگاسم چيست . آنها مي توانند به كودك تولد ببخشند ؛ اين چيز ديگري است . آنها مي توانند مرد را خشنود كنند ، اين نيز چيز ديگري است . اما آنها خودشان هرگز خشنود نمي شوند . بنابراين اگر چنين تلخي و تندي در زنان تمام دنيا مي بيني - - غمگيني ، تلخي ، نا اميدي - - طبيعي است . نياز اوليه آنها برآورده نشده است .
لرزش و تكان خوردن شگفت انگيز است زيرا زماني كه در عمل سكس مي لرزي ، انرژي در سراسر بدن جاري مي شود ، انرژي تمام بدن را وادار به جنبش و لرزش مي كند . هر سلول بدن درگير آن مي شود . تمام سلولها زنده مي شوند زيرا تمام سلولها سلول سكس هستند .

زماني كه تو متولد شدي ، دو سلول سكس مخلوط شدند و وجود تو خلق شد ، بدنت خلق شد ، آن دو سلول سكس در همه جاي بدن تو هستند . آنها تكثير شده اند و تكثير شده اند و تكثير شده اند ، اما واحد اصلي تو سلول سكس باقي مي ماند . زماني كه تمام بدنت را تكان مي دهي ، آن فقط ديدار تو و معشوقت نيست . درون بدنت نيز ، هر سلول با سلول متضاد ديدار مي كند . اين لرزش نشانگر آن است . آن حيواني به نظر خواهد رسيد ، اما انسان يك حيوان است و چيز غلطي در آن وجود ندارد .

سوتراي دوم مي گويد : « در هنگامي كه در آغوش همديگر هستيد احساستان همچون برگ درختان مي لرزد ... » باد شديدي مي وزد و يك درخت تكان مي خورد . حتي ريشه ها نيز تكان مي خورند ، تمام برگها تكان مي خورند . فقط همچون يك درخت باش . باد شديدي مي وزد ، و سكس باد شديدي است - - انرژي شديدي در ميانت مي وزد . تكان بخور ! بلرز ! بگذار تمام سلولهاي بدنت برقصند ، و اين بايد براي هر دو باشد . معشوق نيز بايد برقصد ، تمام سلولها مي لرزند . فقط پس از آن است كه مي توانيد با هم ديدار كنيد ، و آنگاه آن ديدار فكري نيست . آن ديدار بين دو انرژي است .

وارد اين تكان خوردن شو ، و زماني كه تكان مي خوري ، دور باقي نمان . تماشاگر نباش ، زيرا ذهن تماشاگر است . دور نايست ! لرزش باش ، لرزش شو . همه چيز را فراموش كن و لرزش شو . بدنت نيست كه مي لرزد : تو هستي ، تمام وجودت . تو خودت يك لرزش مي شوي . آنگاه آنجا دو بدن وجود ندارند ، دو ذهن . در آغاز ، دو انرژي لرزان وجود دارد ، و در پايان فقط يك دايره - - نه دو .

در اين دايره چه اتفاقي مي افتد ؟ يك ، تو بخشي از نيروي هستي مي شوي - - نه يك ذهن اجتماعي ، بلكه يك نيروي وجودي . تو بخشي از كل كيهان مي شوي . در آن لرزش تو بخشي از كل كيهاني خواهي شد . آن لحظه از آفرينش بزرگ است . شما در بدنهاي منجمد حل مي شويد . شما مايع مي شويد - - در همديگر جاري مي شويد . ذهن گم مي شود ، تقسيم گم مي شود . شما يكي مي شويد .
اين آدوايتا است ، اين نادوگانگي است . و اگر تو نتواني اين نادوگانگي را احساس كني ، آنگاه تمام فلسفه هاي نادوگانگي بي فايده مي شوند . آنها صرفاً واژه هستند . زماني كه اين لحظه ي نادوگانگي هستي را شناختي ، فقط آنگاه است كه مي تواني اپانيشاد را درك كني . فقط آنگاه مي تواني عرفا را درك كني - - درباره ي چه حرف مي زنند زماني كه از يگانگي كيهاني مي گويند ، يك كل ، تماميت . آنگاه تو ديگر از جهان جدا نيستي ، با آن بيگانه نيستي . آنگاه هستي خانه ي تو مي شود . و با آن احساس كه « حالا من در خانه ام در هستي هستم » تمام نگراني ها برطرف مي شوند . آنگاه ديگر اضطراب و ستيز و كشمكش وجود ندارد . اين همان چيزي است كه لائوتزو تائو مي نامد ، شانكارا آدوايتا مي نامد . تو مي تواني واژه ي خودت را براي آن انتخاب كني ، اما از طريق عشق عميق در آغوش گرفتن ، احساس كردن آن آسان است . اما زنده باش ، تكان بخور ، بلرز ، و خود لرزش شو .
پايان سوتراي دوم .


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 163
نویسنده : sina95

 عشق را در قلب خود جستجو كن

نويسنده: باگوان اشو راجنيش

پرسش: لطفاً تفاوت ميان يك عشق سالم به خود و غرور نفساني را توضيح دهيد؟

پاسخ: هر چند كه شبيه به هم به نظر مي‎آيند، اما بسيار متفاوتند. داشتن يك عشق سالم به 

خويشتن، ارزشي مذهبي است. كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، هرگز قادر نخواهد بود ديگري 
را دوست بدارد. نخستين موج عشق بايد در قلب خودت برخيزد. اگر براي خودت برنخيزد، براي ديگري نيز 

بر نخواهد خاست زيرا هر كس ديگر از تو به خودت دورتر است.

مانند پرتاب سنگ به درون درياچه‎اي آرام است. نخستين موج در اطراف آن سنگ به وجود مي‎آيد و 

سپس امواج منتشر مي‎‎شوند و دور مي‎گردند. نخستين موج عشق بايد در اطراف خودت شكل بگيرد. 

انسان بايد بدن خودش را دوست بدارد، روح خودش را دوست بدارد. انسان، بايد، تماميت وجودش را 

دوست بدارد. اين طبيعي است؛ و گرنه، هرگز قادر به بقا نخواهي بود؛ و اين زيباست، زيرا كه تو را زيبايي 
مي‎بخشد. كسي كه خودش را دوست دارد، با وقار و متين مي‎گردد. كسي كه خودش را دوست دارد 

حتماً ساكت‎تر، مراقبه‎گون‎تر و شاكرتر از كسي است كه خودش را دوست ندارد.

اگر خانه‎ات را دوست نداشته باشي، آن را تميز نخواهي كرد؛ آن را رنگ‎آميزي نخواهي كرد، اطراف آن را با 
گل‎هاي نيلوفر تزيين نخواهي كرد. اگر خودت را دوست نداشته باشي، در اطراف خودت باغچه‎اي زيبا 

نخواهي آفريد. تو خواهي كوشيد تا نيروهاي بالقوه‎ات را رشد دهي و هر آن چه را كه در وجود داري بيان 

و آشكار سازي. اگر عاشق خودت باشي، برخودت باران عشق خواهي باريد و خويشتن را از آن تغذيه 

خواهي كرد. و اگر عاشق خودت باشي، حيرت زده خواهي شد: ديگران نيز تو را دوست خواهند داشت. 

هيچ‎كس فردي را كه عاشق خودش نباشد دوست نخواهد داشت. تو، اگر نتواني حتي خودت را دوست 

بداري، چه كس ديگري زحمت آن را خواهد كشيد؟ و كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نمي‎تواند 
خنثي بماند. يادت باشد، در زندگي هيچ چيزي خنثي نيست.

كسي كه خودش را دوست نداشته باشد، نفرت دارد، بايد متنفر باشد – زندگي نمي‎تواند خنثي باشد. 

زندگي هميشه انتخاب است. اگر دوست نداشته باشي، به اين معني نيست كه مي‎تواني فقط در حالت 
دوست نداشتن باشي. نه، تو نفرت خواهي داشت.

و كسي كه نفرت داشته باشد مخرب مي‎گردد. و كسي كه از خودش نفرت داشته باشد، از سايرين نيز 

متنفر خواهد بود: او پيوسته در خشم و عصبيت و خشونت است. كسي كه از خودش متنفر باشد، 

چگونه مي‎تواند اميدوار باشد كه ديگران دوستش بدارند؟ تمام زندگيش نابود خواهد شد. عشق ورزيدن 

به خود، يك ارزش مذهبي والاست.

من به شما عشق به خود را مي‎آموزم. ولي به ياد بسپار، عشق به خود، غرور نفساني نيست، ابداً 

چنين نيست. در واقع، درست بر خلاف آن است. كسي كه خودش را دوست داشته باشد، درخواهد يافت 
كه خودي در او وجود ندارد. عشق، هميشه نفس را ذوب مي‎كند. اين يكي از اسرار كيمياگري است كه 

بايد آموخته، درك و تجربه شود: «عشق، هميشه نفس را ذوب مي‎كند». هر گاه عشق بورزي، «خود» از 

بين مي‎رود. وقتي عاشق زن يا مردي هستي، دست كم براي چند لحظه كه عشق واقعي وجود داشته 

باشد، خودي در تو نخواهد بود، نفسي در كار نخواهد بود.

عشق و نفس نمي‎توانند با هم وجود داشته باشند. مانند نور و تاريكي هستند: وقتي نور بيايد،تاريكي 

ناپديد مي‎گردد. اگر خودت را دوست داشته باشي، شگفت‎زده خواهي شد. عشق به خود، يعني از ميان 
رفتن خود. در عشق به خود، خودي وجود نخواهد داشت.

تضاد در اين‎جاست، عشق به خود كاملاً بي‎خودي است. اين عشقي خودخواهانه نيست. زيرا هر كجا 

نور باشد تاريكي نيست و هر كجا عشق باشد، نفس نيست.

عشق، نفس يخ بسته را ذوب مي‎كند. نفس، مانند قطعه‎اي از يخ است و عشق مانند خورشيد 

بامدادي. گرماي عشق مي‎آيد و نفس را ذوب مي‎كند. هر چه خودت را بيش‎تر دوست بداري، نفس 

كمتري در خودت خواهي يافت.

و آن گاه اين عشق، به مراقبه‎اي بزرگ مبدل خواهد شد، يك گام بزرگ به سوي خداوند. تا جايي كه به 

عشق به خود مربوط مي‎شود، تو اين را نمي‎داني، زيرا تو خودت را دوست نداشته‎اي. ولي ديگران را 

دوست‎ داشته‎اي؛ لمحاتي از آن، شايد، برايت روي داده باشد. شايد لحظات كميابي را داشته‎اي كه در 

آن، ناگهان تو نبوده‎اي و فقط عشق وجود داشته، تنها انرژي عشق جاري بوده، از هيچ مركزي، از هيچ جا 
به هيچ جا. وقتي دو عاشق با هم نشسته باشند، دو هيچ كنار هم نشسته‎اند، دو صفر. و زيبايي 

عشق در همين است، تو را كاملاً از خويشتن تو، تهي مي‎سازد.

خودت را به درون عشق بريز تا در دنياي درون فضايي ايجاد شود. زيرا خداوند وقتي وارد مي‎شود كه در 

درون تو فضايي براي او باشد. و فضايي بزرگ مورد نياز است، زيرا تو بزرگ‎ترين ميهمان را دعوت مي‎كني. 

تو تمام هستي را به درونت دعوت مي‎كني. تو به يك هيچ بي‎نهايت نياز داري. بهترين راه براي هيچ 

شدن، عشق است.

پس يادت باشد، غرور نفساني ابداً عشق به خود نيست. غرور نفساني، درست نقطه‎ي مقابل آن 

است. كسي كه قادر نبوده خودش را دوست بدارد، نفساني مي‎گردد. غرور نفساني را روان‎شناسان، 

«خودشيفتگي» مي‎خوانند.

شايد تمثيل نارسيسوس را شنيده باشيد: او عاشق خودش شد. با نگاه كردن به سطح درياچه، او 

عاشق تصوير خودش شد.

حالا تفاوت را ببين: كسي كه عاشق خودش باشد، عاشق تصويرش نخواهد شد؛ او فقط خودش را 

دوست دارد. نيازي به آينه ندارد. او خودش را از درون مي‎شناسد. آيا تو نمي‎داني كه وجود داري؟ آيا براي 

اثبات وجودت نياز به سند و برهان داري؟ آيا به آينه نياز داري تا ثابت كند كه تو هستي؟ اگر آينه نبود تو به 
هستي و وجود خودت ترديد مي‎كردي؟

نارسيسوس عاشق بازتاب صورت خود شد – نه عاشق خودش. اين واقعاً عشق به خود نيست. او 

عاشق بازتاب خودش شد؛ بازتاب، همان ديگري است. او دو تا شده بود، تقسيم شده بود. نارسيسوس 
شكاف برداشته بود، او به نوعي شكاف شخصيتي دچار گشته بود. و اين براي بسياري از كساني كه 

مي‎پندارند عاشق هستند روي مي‎دهد. وقتي عاشق زني مي‎شوي، تماشا كن، هشيار باش. شايد 

چيزي جز خود شيفتگي نباشد. چهره‎ي آن زن، چشمانش و كلامش، شايد هم‎ چون درياچه‎ي نارسيس 

عمل كرده باشد و تو بازتاب وجود خودت را در آن ديده‎اي.

لطيفه:

دو عاشق در كنار ساحل دريا نشسته بودند، شبي مهتابي كه ماه تمام در آسمان مي‎درخشيد و 

امواجي عظيم در سطح دريا به وجود آمده بود. مرد با صداي بلند به دريا گفت «حالا موج‎هاي بزرگت را 

بياور! بالا بيا! موج‎هاي عظيمت را نشان بده!» و امواجي بزرگ در سطح دريا پديد مي‎آمدند و به سوي 

ساحل هجوم مي‎آوردند.

زن نزديك‎تر شد و گفت «آه، من هميشه اين را مي‎دانسته‎ام كه تو يك معجزه‎گر هستي!، حتي امواج دريا 
هم از تو اطاعت مي‎كنند!»

آري، چنين است. زن از مرد تمجيد مي‎كند و مرد از زن – يك تملق دو جانبه. زن مي‎گويد «هيچ كس به 

اندازه‎ي تو قوي و خوب نيست! تو بزرگ‎ترين انساني هستي كه خدا آفريده. حتي اسكندر كبير هم با تو 

قابل مقايسه نيست!» و تو باد مي‎كني، سينه‎ات دو برابر مي‎شود و سرت شروع مي‎كند به باد كردن. و 

تو به زن مي‎گويي «تو بزرگ‎ترين مخلوق خدايي. حتي كلئوپاترا نيز به زيبايي و وقار تو نبود. هيچ زني 

مانند تو زيبا آفريده نشده!» اين چيزي است كه شما عشق مي‎خوانيد! اين يعني خودشيفتگي: مرد، 

درياچه‎اي آرام مي‎شود و زن را بازتاب مي‎كند و زن درياچه‎اي آرام مي‎گردد و مرد تصوير خويش را در او مي‎

بيند. در واقع نه تنها واقعيت ديگري را بازتاب نمي‎كنند، بلكه آن را تزيين هم مي‎كنند و به هزار و يك شكل 

آن را زيباتر جلوه مي‎دهند. اين چيزي است كه مردم عشق مي‎خوانند. اين عشق نيست، اين يك ارضاي 
نفس دو جانبه است.

عشق واقعي، چيزي از نفس نمي‎شناسد. عشق واقعي از همان ابتدا از بي‎نفسي آغاز مي‎كند.

طبيعتاً، تو اين بدن را داري، اين وجود، و تو در آن ريشه داري پس از آن لذت ببر، آن را غني كن و آن را 

جشن بگير. مساله‎ي غرور يا نفس در كار نيست، زيرا تو خودت را با هيچ كس مقايسه نمي‎كني. نفس، 

فقط با مقايسه وارد مي‎شود. عشق به خود مقايسه نمي‎شناسد. تو، خودت هستي، همين. تو نمي‎

گويي كه ديگري از تو پست‎تر است؛ تو ابداً مقايسه نمي‎كني. هر گاه مقايسه پيش آمد، بدان كه عشق 

وجود ندارد و راه كار ظريف نفس است.

نفس از طريق مقايسه به زندگي ادامه مي‎دهد. وقتي به همسرت مي‎گويي «دوستت دارم»، اين يك 

چيز است؛ ولي وقتي به زني مي‎گويي «كلئوپاترا در برابر تو هيچ است» اين چيز ديگري است، درست 

نقطه‎ي مقابل است. چرا كلئوپاترا را به ميان آوردي؟ آيا نمي‎تواني اين زن را بدون به ميان كشيدن 

كلئوپاترا دوست بداري؟ كلئوپاترا براي اين آمده تا نفس را باد كند. همين مرد را دوست بدار؛ چرا اسكندر 

كبير را به ميان مي‎آوري؟

عشق مقايسه نمي‎شناسد. عشق بدون مقايسه دوست مي‎دارد.

پس هر گاه مقايسه وجود داشت، به ياد آر كه غرور نفساني و خودشيفتگي است نه عشق، و تنها آن 

گاه كه مقايسه حذف شد، عشق خواهد بود: چه به خود و چه به ديگري. در عشق واقعي، تقسيم‎بندي 

وجود ندارد. عشاق در درون يكديگر ذوب مي‎شوند. در عشق نفساني، تقسيمات بزرگي وجود دارند: 

تقسيم عاشق و معشوق. در عشق واقعي ارتباطي وجود ندارد. بگذار تكرار كنم. در عشق واقعي 

ارتباطي وجود ندارد، زيرا ديگر دو فرد وجود ندارند كه به هم مرتبط باشند. در عشق واقعي فقط عشق 

وجود دارد، يك شكوفايي،يك رايحه، يك ذوب شدن، يك ملاقات. فقط در عشق نفساني است كه دو نفر 

وجود دارند: عاشق و معشوق و هر گاه عاشق و معشوق وجود داشته باشند، عشق از بين مي‎رود. هر 

گاه عشق واقعي وجود داشته باشد، عاشق و معشوق، هر دو در عشق ناپديد مي‎شوند. عشق پديده‎

اي بسيار عظيم است؛ تو نمي‎تواني در آن زنده بماني. عشق واقعي هميشه در زمان حال است. 

عشق نفساني هميشه يا در گذشته است و يا در آينده.

در عشق واقعي، خنكاي شهواني نيز وجود دارد. به نظر متناقض مي‎رسد. ولي تمام واقعيت‎هاي بزرگ 

زندگي متناقض‎اند و براي همين من آن را «خنكاي شهواني» مي‎خوانم: گرما وجود دارد، ولي داغي در آن 
نيست. مسلماً گرما هست، ولي هم ‎چنين خنكي نيز هست. يك حالت آرام و خنك و تحت كنترل. 

عشق، انسان را كمتر تب‎آلوده مي‎سازد. ولي اگر عشق نفساني باشد، آن گاه داغي بسيار وجود دارد. 

آن گاه شهوت مانند تب وجود دارد و خنكايي نخواهد بود.

اگر اين موارد را به ياد داشته باشي، معيارهاي قضاوت را خواهي داشت. اما به ياد داشته باش كه انسان 
بايد از خود شروع كند. راه ديگري نيست. انسان بايد از جايي كه هست شروع كند.

خودت را دوست بدار، شديداً عاشق خودت باش و در همين عشق، غرور تو، نفس تو از ميان خواهد 

رفت. و هر گاه نفس تو از ميان رفت، عشق تو، به ديگران نيز خواهد رسيد. و اين ديگر ارتباط نيست، بلكه 
سهيم شدن است. و اين ديگر رابطه‎ي فاعل / مفعولي نيست، بلكه ذوب شدن و با هم بودن است، ديگر 
تب آلوده نخواهد بود، يك احساس شديد اما خنك خواهد بود. هم خنك و هم گرم. اين عشق، نخستين 

طعم از متناقض بودن زندگي را خواهد چشاند. 


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 201
نویسنده : sina95

 «آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتمأ عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد.» 
بنیامین فرانکلین 
[ویرایش] الف
«ازدواج انسان را پیر و خانه‌نشین می‌کند، وقتی‌که هنوز جوان است.» 
ری بردبری 
«ازدواج به مثابه هندوانه‌ است. گاهی خوب و گاهی بد از آب در می‌آید.» 
ضرب‌المثل اسپانیایی 
«ازدواج، زودش اشتباه بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است.» 
ضرب‌المثل فرانسوی 
«ازدواج سرنوشتی است که جامعه سنتی به زن عرضه می‌کند. زن مجرد خواه محروم مانده از پیوند، خواه طغیان کرده بر آن، و یا حتی بی‌اعتنا به این نهاد، بر اساس ازدواج تعریف می‌شود…
ازدواج به دو دلیل به زن تحمیل شده است: ۱- زن باید کودکانی به جامعه بدهد و ۲- زن وظیفه دارد نیازهای جنسی مرد را برآورد و مراقبت از خانه او را به عهده گیرد.
برای هر دو طرف ازدواج در آن واحد، هم لازم است و هم سودمند، اما در موقعیت‌های این دو طرف، موازنه وجود ندارد. برای دختران جوان، ازدواج یگانه وسیله‌ای است که بتوانند جزو اجتماع شوند و اگر «روی دست بمانند» از نظر اجتماع تحقیر شده‌اند.
…دختر جوان مطلقا منفعل است؛ پسرها ازدواج می کنند، زن می‌گیرند. پسرها در ازدواج، انبساط و تاکید وجود خود را می‌جویند نه حق وجود داشتن را. ازدواج برای آنها نوعی شیوه زندگی است نه سرنوشت.» 
سیمون دوبوار ، جنس دوم، فصل پنجم 
«ازدواج‌کردن، نصف‌کردن حقوق و دو برابرکردن وظایف است.» 
آرتور شوپنهاور 
«ازدواج مانند نردبان است؛ هر چه او را بیشتر خم کنید، بهتر می توانید بالا بروید.» 
ضرب‌المثل لاتین 
«ازدواج مثل شهر محاصره‌شده است، کسانی‌که داخل شهر هستند سعی می‌کنند از آن خارج، و آنها که خارج هستند کوشش دارند که داخل شوند.» 
بنیامین فرانکلین 
«ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان. عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌سازد.» 
اوشو 
«ازدواج‌های غیر‌متناسب مانند پارچه‌های ابریشمی و پشمی است که سرانجام ابریشم، پشم را قطع خواهد کرد.» 
انوره دو بالزاک 
«ازدواج همیشه به عشق پایان داده‌است.» 
ناپلئون بوناپارت 
«ازدواج یعنی با چشمان بسته به امید گرفتن یک مارماهی، دست فروبردن در جوالی پر از مار.» 
آرتور شوپنهاور 
«امیدوارم در تمام طول زندگی آنچنان همدیگر را دوست داشته باشیم که انگار هرگز ازدواج نکرده‌ایم» 
جورج گوردون بایرون 
«اول ازدواج کن، عشق خودش به وجود می‌آید!» 
ضرب‌المثل انگلیسی 
[ویرایش] ب
«با مصلحت دیگران ازدواج کردن، در جهنم زیستن است.» 
آرتور شوپنهاور 
«برای داشتن یک زندگی آرام و بدون مخمصه، شوهر باید کر و زن باید لال باشد.» 
سروانتس 
«برخورداری کشیشان از حق ازدواج که به‌وسیله لوتر پایه گذاری شد، از ازدیاد نسل بچه‌های نامشروع جلوگیری کرد. برعکس در کلیسای کاتولیک, فرزندان نامشروع ترسایان هنوز ننگ حرامزادگی را به‌ناحق با خود حمل می‌کنند.» 
گریگور براند 
«بعد از یک‌سال که از مزاوجت زن و مرد گذشت هیچ‌کدام در پی زیبایی صورت یکدیگر نیستند، بلکه هردو توجه به خلق و رفتار یکدیگر دارند.» 
ساموئل اسمایلز 
[ویرایش] پ
«پیش از ازدواج چشم‌ها را خوب باز کنید، بعد از ازدواج کمی ببندید!» 
بنیامین فرانکلین 
[ویرایش] ت
«تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب انتخاب کنید!» 
ضرب‌المثل چینی 
[ویرایش] ج
«جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن!» 
ضرب‌المثل فارسی 
[ویرایش] ح
«حسب و نسب زن و شوهر از رفتاری که موقع پرخاش و جدال باهم می‌کنند، معلوم می شود.» 
جورج برنارد شاو 
[ویرایش] د
«در دام زنان نیفتید خاصه بیوه‌گان کُره‌دار.» 
عبید زاکانی 
«در زندگی زناشویی، کارگردانی و فیلم‌نامه به عهدهٔ شوهر، صدابرداری و دیالوگ به عهدهٔ زن است.» 
فدریکو فلینی 
«دوستی، ازدواج دو روح است که در آن طلاق و جدایی جایز نیست.» 
ولتر 
[ویرایش] س
«سختی‌ها و ناراحتی‌ها بهترین وسیله آزمایش زندگی زناشویی است، زیرا رنج و محنت، اخلاق واقعی زن و مرد را آشکار می‌سازد.» 
ساموئل اسمایلز 
[ویرایش] ع
«عشق سپیده‌دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق.» 
انوره دو بالزاک 
«عشق : نوعی جنون موقت که با ازدواج یا خارج کردن بیمار از شرایطی که تحت آن به این نارسایی دچار شده است، درمان می‌گردد.» 
آمبروز بی‌یرس 
[ویرایش] م
«مجردی و قلندری را مایه شادمانی و اصل زندگانی دانید!» 
عبید زاکانی 
«محبت در ازدواج از احترام ایجاد می‌گردد.» 
فرانسوا فنلون 
[ویرایش] و
«وقتی از میکل آنژ سؤال شد، چرا تا به‌حال ازدواج نکرده‌ای؟ بدون تأمل جواب داد: من با هنر خود ازدواج کرده‌ام و آثاری که از خود به‌جای می‌گذارم در حکم فرزندان من هستند...» 
ناشناس 
[ویرایش] هـ
«هرچه عده متأهل‌ها زیادتر گردد، جنایت کم‌تر خواهد شد.» 
ولتر 


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 160
نویسنده : sina95

 هاله، میدانی از انرژی است ( انرژی الکترومغناطیسی و سایر انرژی‌های عالی‌تر ) که همه‌ی موجودات زنده را احاطه کرده است، و به عقیده‌ی بعضی در اطراف همه‌ی ذرات اتمی و موجودات زنده و غیر زنده وجود دارد. برای اطلاع افراد شکاک یا علم‌گرا باید گفت که ما خوش شانسیم که در زمانی زندگی می‎کنیم که جدیدترین تکنولوژی، ما را قادر به مشاهده و اندازه گیری این میدانهای انرژی می‎سازد. تکنولوژی ما آنچه را که عرفا برای قرنها تعلیم می‎داده‌اند اثبات می‎کند. ما می‌توانیم هاله‌ی انسانها را از طریق بینایی یا به روشهای دیگر درک و تفسیر کنیم. 
هاله‌های ما همواره در حال تعامل با یکدیگر و محیط اطراف هستند. هر چه این تعامل طولانی‌تر یا کامل‌تر باشد، تأثیر آن بر هاله‌ها بیشتر خواهد بود. به همین علت هاله‌های اعضای خانواده، دوستان قدیمی و زوجهای چندین ساله بسیار مشابه به نظر می‎رسد.
انرژی باقیمانده از تعامل‌های هاله‌ای بر اشیاء و مکانها نیز تأثیر می‎کند و این تأثیر بر آنها نقش می‎بندد. مثلاً توجه کنید که خانه‎های مختلف چه احساسات متفاوتی را در ما بر می‎انگیزند. هر خانه‌ای بسته به اینکه چه کسانی در آن زندگی می‎کنند، هاله‌ای مخصوص به خود دارد، و در هر خانه هر اتاقی بسته به اینکه چه کسی در آن زندگی می‎کند و می‎خوابد، احساس منحصر به فرد دارد. خانه‎ای که بیشتر وقتها خالی از سکنه است، خالی‎تر از خانه‎ای که سرشار از زندگی روزانه است به نظر می‎رسد، حتی اگر در حال حاضر در خانه دوم هیچ کس نباشد. چنین خانه‌ای را با اتاق یک هتل مقایسه کنید.
چنین اتاقی به طور مداوم تحت تأثیر تعامل متغیر و سطحی انرژی‌های متعدد و متفاوت است. ما باقی مانده‌ی انرژی خود را در همه‌ی مکانها به جا می‎گذاریم. چیزهایی که ما با آنها تعامل بیشتر یا عمیق‌تری داریم ( مانند لباسها، جواهرات، ماشین، تخت خواب، صندلی مورد علاقه، حیوان خانگی، یا اشیاء مورد علاقه ) بیشتر و عمیق‌تر تحت تأثیر انرژی‌های ما قرار می‎گیرند و این تأثیر بر آنها عمیق‌تر نقش می‎بندد. آنچه افراد در هنگام انجام سایکومتری (روان‌نگری و روان‌سنجی اشیاء) تفسیر می‎کنند، همین انرژی باقیمانده است. همچنین انرژی باقیمانده از حوادث بسیار سخت و دلخراش است که باعث می‎شود مکانی حالت ' روح زده ' پیدا کند، که نوعی پارگی در ساختار زمان و مکان، یا دریچه‌ای به گذشته است.
ما نوعی آگاهی قبلی نسبت به هاله‎های دیگران داریم، اگرچه بیشتر این آگاهی در سطح ناخودآگاه شکل می‎گیرد. ما بر اثر مجاورت با بعضی افراد دچار احساس تخلیه و فقدان انرژی می‎شویم، در حالی که بعضی دیگر به ما انرژی می‎دهند. ما با بعضی افراد احساس سازگاری و هماهنگی می‎کنیم، در حالی که با بعضی دیگر احساس ناسازگاری داریم. هرگاه نوسان انرژی شخصی با ما مشابه یا یکسان باشد، نسبت به او احساس جاذبه می‎کنیم، اما با کسی که روی طول موجی کاملاً متفاوت است، راحت نیستیم. زبان ما انعکاس آگاهی ناخودآگاه ما از تعامل انرژی نهفته در پس این تجربه‌ها است. 
وقتی احساس می‎کنیم که کسی به ما نگاه می‎کند ، در واقع از انرژی او که با ما تعامل انجام می‎دهد آگاه می‎شویم. این پدیده برای یک روشن‌بین قابل دیدن است. یکی از اساتید متافیزیک نقل می‌کند که: من سالها پیش هنگامی که برای دیدن هاله‎ها شروع به تمرین کرده بودم، نمونه جالبی از این پدیده را تجربه کردم. من منتظر یکی از دوستانم بودم تا با او در یک خانه‌ی بزرگ اشتراکی که او با حدود یک دوجین دانشجوی دیگر در آن شریک بودند شام بخوریم. در حالی که با آرامش در آنجا نشسته بودم و اطراف را نگاه می‎کردم، متوجه مرد جوانی شدم که وارد اتاق ناهارخوری شد. او به دوست من نگاه کرد که رویش به سمتی دیگر بود و بشقابش را آماده می‎کرد. در این هنگام من رشته‌ای از انرژی به رنگ قرمز تیره را مشاهده کردم که از شبکه‌ی خورشیدی آن مرد خارج شد، عرض اتاق را طی کرد و میدان انرژی دوست من را کاملاً احاطه کرد. همین که این رشته با هاله‌ی او تماس پیدا کرد، او از حرکت باز ایستاد، سپس برگشت و مستقیماً به مرد نگاه کرد، در حالی که آثار رنجش در چهره‎اش دیده می‎شد. در این لحظه رشته‌ی انرژی ناپدید شد. بعداً که من آنچه را دیده بودم به دوستم گفتم، او توضیح داد که آن مرد کسی بود که به شدت باعث ناراحتی او بود، زیرا همواره او را آزار میداد. در آن هنگام بود که من توانستم آنچه را که شاهد بودم آگاهانه جمع بندی کنم. آن مرد در حال خیال پردازی درباره‌ی دوست من بود، و من این خیال پردازی و واکنش دوستم را در سطح ناخودآگاه مشاهده کرده بودم. او به سادگی احساس کرده بود که کسی به او نگاه می‎کند و احساس ناراحتی کرده بود، در حالی که علت آن را آگاهانه نمی‎دانست، تا وقتی که برگشته، آن مرد را دیده بود.
همچنین او نقل می‌کند که: اولین هاله‌ای که مشاهده کردم، هاله‌ی یکی از اساتیدم در دانشگاه میشیگان بود. من برای دیدن هاله‌ها سعی نکردم، بلکه این پدیده به صورت اتفاقی برایم رخ داد. من در حالی که خیلی خسته بودم در یک سالن کنفرانس بزرگ نشسته بودم، روبرویم چند نفر از دانشجویان ظاهراً در خوابی راحت فرورفته بودند. من در حالت نیمه خسته بودم، آرام و سبکبال. همچنان که توجهم بین درون و بیرون سرگردان بود، درخششی به رنگ زرد طلایی در اطراف سر استادم شروع به پدید آمدن کرد. هنگامی که او به طرف جلو به سوی میکروفون حرکت می‌کرد و در نور اتاق قرار می‎گرفت، دیدن این درخشش مشکل‌تر می‎شد، اما وقتی او به طرف عقب حرکت می‎کرد و از روشنایی خارج می‎شد درخشش باز پدیدار می‎شد. وقتی کمی تمرکز بینائیم را تغییر دادم، درخشش، روشن‌تر، بزرگتر و واضح‌تر شد. شگفت زده شده بودم.
من که آن زمان اطلاعات چندانی درباره‌ی هاله نداشتم، نمی‎دانستم که آیا آنچه می‎دیدم هاله بود یا نه. سپس شروع به نگاه کردن به اطراف سالن کم نور کردم، و از مشاهده‌ی هاله‌های اطراف سرهای دانشجویان متحیر شدم.
این تجربه را به این دلیل برای شما بازگو کردم که بعضی از اجزای کلیدی شرایط ایده‌آل برای درک هاله‌ها را مشخص می‎کند:
من در حالت مدی‌تیشن (آرامش و سکوت کامل ذهن) قرار داشتم، و بسیاری از تجربه‌های جالب روحی و معنوی در حالت مدی‌تیشن کسب شده‌اند. مدی‌تیشن تکنیک مهمی است که در تمام جهان برای تکامل روحی و معنوی تجویز می‎شود. هنگامی که شخص گفتگوی بی وقفه‌ی ذهن آگاه را متوقف می‎کند، زمزمه‌ها و انرژی‌های ظریف قابل درک می‎شوند.
 هر چه شخصی سالم‌تر و از لحاظ معنوی تکامل یافته‌تر باشد، هاله‌ی او بزرگتر و روشن‌تر خواهد بود. به همین دلیل است که تصویر مسیح، قدیسان و سایر افراد پارسا در طول تاریخ با هاله‎هایی در اطراف سرشان نقاشی شده است. هاله‌های آنها چنان روشن بوده است که به آسانی توسط هنرمندان و احتمالاً همه‌ی مردم درک می‎شده است.
من در آرامشی عمیق بودم. ذهن من خالی و آزاد بود و چشمانم روی نقطه‌ی خاصی متمرکز نبودند. این حالت نیمه خلسه بسیار مهم است، مخصوصاً در هنگام یادگیری مشاهده‌ی هاله‌ها.
 من در حال صحبت برای گروه بزرگی از مردم بودم. احساسی که یک شخص هنگام صحبت کردن در برابر یک جمعیت شنونده تجربه می‎کند ( چه شادی بخش و چه وحشت زا ) تا حدود زیادی از انرژی عظیم روحی / هاله‌ای منشاء می‎گیرد، که از طرف جمعیت به واسطه‌ی توجه آنها به طرف گوینده جریان پیدا می‎کند. این جریان انرژی، انرژی یا هاله‌ی گوینده را به شدت تقویت می‎کند. آسان ترین هاله‎ها برای دیدن، هاله افرادی است که در برابر یک گروه به تدریس، اجرای نقش یا صحبت مشغولند. اگر شخص در حال تدریس یک موضوع معنوی باشد مقدار انرژی قابل مشاهده، شگفت آور است.
جالب ترین جلوه‌های هاله‌ای را، من هنگام تماشای ورود انرژی متافیزیک به بدن یک مدیوم (فرد واسط بین زندگان و مردگان) مشاهده کرده‌ام. من عملاً وقوع این پدیده را دیده‌ام ( هر چند در این مورد کمی مشکوکم، زیرا تجربه‌های خود من در زمینه‌ی ارتباط روحی، متفاوت بوده‌اند ). من یک مدیوم را هم دیده‎ام که می‎گوید این پدیده عملاً رخ می‎دهد و او اطلاعات را از روحی خارج از بدن خود، یا از ' خود برتر ' خود دریافت می‎کند. مشاهده‌ی چنین حالتی خیره کننده است



تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 160
نویسنده : sina95

 اول، قبل از اینکه پا به این ماجراجویی جدید بگذارید، خواسته‌های خود را بررسی کنید و به یاد داشته باشید که همواره مسؤلانه رفتار کنید. همزمان با پیشرفت توانایی‌ها و مهارت‌های معنوی، کسب سطح بالایی از درستی و صداقت بسیار مهم است. هرچه ما قوی‌تر می‎شویم، بازتاب اعمال ما نیز چه خوب و چه بد قوی‌تر و سریع‌تر می‎شود. ما باید همزمان با پیشرفت توانایی هایمان، تعهد و خرد بیشتری نیز کسب کنیم.

 

 

 

با در نظر گرفتن این نکته، مشخص است که اجازه گرفتن از دیگران قبل از بررسی هاله‌ی آنها مهم است. ( نشستن در عقب یک سالن سخنرانی و تماشای درخشش اطراف سر اشخاص یک چیز است و بررسی هاله‌ی یک دوست برای کسب اطلاعاتی که نمی‎خواهیم او بداند و به دنبال آن هستیم، چیز دیگر ) همچنین تحمیل بررسی‌ها یا توصیه‌های خود به دیگران کار خردمندانه‌ای نیست. اگر بخواهیم از ادراکات خود به دیگران بهره‌ای برسانیم، بهتر است به ندای شهود خود گوش فرا دهیم و با عشق و علاقه کار کنیم تا بتوانیم از کار خود به دیگران بهره و الهام ببخشیم. همچنین مهم است که اگر معنی چیزی را نمی‎دانیم، این را با صداقت اعتراف کنیم. این که ما می‎توانیم هاله دیگران را ببینیم به این معنی نیست که جواب همه‌ی سئوالها را داریم. به دیگران و به پدیده هاله احترام بگذارید.
اگر هنوز هم مشتاق دیدن هاله‎ها هستید، اراده کنید که این فرآیند یا مهارت را فوراً، از هم اکنون آغاز کنید. ( البته اگر هاله را ندیدید نا امید نشوید،‌زیرا یادگیری این مهارت زیاد مشکل نیست و نیاز به ماهها مراقبه و تمرین ندارد ) . اگر باور داشته باشید که می‎توانید هاله‌ها را ببینید، خواهید توانست. اکنون تصمیم بگیرید، و بدانید که خواهید توانست این مهارت را کسب کنید.
ما طی سالها افراد بسیاری را دیده یا آموزش داده‎ایم که قادر به دیدن هاله‌ها شده‌اند، و ما در اینجا موفق‌ترین تکنیک‎ها را توضیح خواهیم داد.
یک اتاق کم نور برای دیدن هاله‎ها مناسب است. هنگام طلوع یا غروب آفتاب بهترین زمان برای دیدن هاله است، زیرا در این زمان نور داخل خانه مناسب است و شما نیز احتمالاً در حالت آرامش و کمی خسته هستید. دیوار پشت سوژه باید ساده و به رنگ روشن باشد. در سمت دیگر اتاق بنشینید، بهتر است به دیوار مقابل تکیه دهید یا چهار زانو کف اتاق بنشینید. هم سوژه و هم مشاهده کننده ( یا مشاهده کنندگان ) باید در وضعیتی راحت قرار داشته باشند. سوژه می‎تواند به سادگی بنشیند، یا با تمرکز روی تجسم جریان انرژی در طول ستون فقرات و خروج آن از فرق سر، هاله‌ی خود را تقویت کند. مشاهده کننده باید در حالت آرامش قرار گیرد، نفس‌هایی عمیق و یکنواخت بکشد، برای چند دقیقه روی سوژه تمرکز کند، و سپس به فضای اطراف سر سوژه خیره شود. خیرگی باید آرام و بدون تمرکز باشد. وقتی بیننده توانست نور اطراف سر سوژه را مشاهده کند، سوژه و بیننده می‎توانند به بازی بپردازند، به این صورت که سوژه هاله‌ی خود را بالا بفرستد، یا به درون بکشد و بیننده آنچه را که می‎بیند توصیف کند .
این روش دیدن هاله با چشم فیزیکی است، اگرچه ما اغلب احساس می‎کنیم که برای دیدن هاله، ترکیبی از چشمهای فیزیکی و چشمهای کالبد اختری خود را به کار می‎بریم. روش قابل قبول دیگر برای دیدن هاله، این است که چشمهایتان را ببندید، هاله‌ی شخص را مجسم کنید، و به آنچه می‎بینید اعتماد کنید. شما همچنین می‎توانید یک طرح کلی از بدن سوژه را روی کاغذ رسم کنید و به قوه‌ی شهود خود اجازه دهید که شما را در ترسیم هاله راهنمایی کند. نتایج این روش در مقایسه با روش چشم فیزیکی بطور کلی یکسان است، و پایه و اساس آن اعتماد و اتکای شخص به قوه‌ی شهود خود است.
اگر تمرینهای بالا را امتحان کرده، هنوز موفق نشده‎اید، ممکن است به دلیل قوی‌تر بودن حس لامسه یا شنوایی شما در این زمینه باشد. بعضی از مردم پدیده‌ها را به روشی متفاوت با دیگران می‎بینند، و این هیچ اشکالی ندارد. افراد « لامسه‎ای » می‎توانند با حرکت دادن دست خود در اطراف بدن سوژه، هاله را احساس کنند. بسیاری از شفادهندگان ذاتی حس لامسه‎ی بسیار قوی دارند و انرژی را با دستهایشان احساس می‎کنند، و به همین ترتیب بیماری و عدم تعادل را تشخیص می‎دهند. آنها می‎توانند رنگها و حتی مهم‌تر از آن معانی نهفته در پس رنگهای هاله را احساس کنند. افراد « شنیداری » می‎توانند خصوصیات هاله را بشنوند. این افراد می‎توانند با گوش دادن به مکالمه‌ی ذهن خود توصیفی درباره‌ی هاله بنویسند.
کلید موفقیت این است که به آنچه درک می‎کنید اطمینان کنید، به هر حال این ادراک شما است.


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 137
نویسنده : sina95

 

هاله (Aura)کلمه‌ای لاتین به معنای هوایی که به آرامی حرکت می‌کند، نفخه، رایحه، نور و یا تابش نور و هاله است. هاله خود حوزه انرژی است، مانند هاله‌‌ای که بدن را احاطه کرده و در آن نفوذ می‌کند. (بارون رایش باخ) آن را “پوشش شفاف مغناطیسی” می‌نامد. هاله شامل هفت نوع، متعلق به هفت بدن از جنس انرژی ظریف است. کلاً تمایزهایی میان موارد زیر قائل شده‌اند؛

هاله معنوی به قطر 15 تا 18 فوت

هاله ذهنی که معمولاً به قطر 8 فوت است و

هاله اثیری، که تا طول 8 اینچ گرد بدن فیزیکی می‌تابد.

چون هاله‌ها روی هم قرار می‌گیرند، همیشه تمیز دادن هر یک از آنها میسر نیست. با این حال، آنچه که معمولاً روشن‌بینان می‌بینند، هاله اثیری است. این هاله چون نوعی حوزه شفاف، شامل رنگ و شکلهای متنوع است. رنگ، اندازه، ساختمان و شدت آن بر حسب حالات ذهنی و عاطفی شخص قابل تغییر است. عواطف بسیار قوی، بیماریهای جسمی و ذهنی نیز در هاله‌ها منعکس می‌شوند. یک مشاور رنگ در انگلستان بالغ بر 4700 سایه مختلف را، هنگام تجزیه و تحلیل هاله‌ها ثبت کرده است. نه تنها انسانها، بلکه گیاهان، حیوانات و سنگها نیز هاله دارند.

 شما هاله را نمی‌توانید گول بزنید. هاله شما نشانگر طبیعت حقیقی و شخصیت شما بوده و هنگامی که شما دروغ بگوئید یک قسمت نامنظم به رنگ زرد مایل به سبز از قسمت بالای هاله جوانه می‌زند. معمولا افراد یک یا دو رنگ برجسته در هاله خود دارند (نقاط قوت). این رنگها همچنین به احتمال قوی رنگهای مورد علاقه آنها خواهند بود.

لکه‌های سیاه نشان دهنده تنفر و بدجنسی می‌باشد.

قرمز پر رنگ نشان دهنده عصبانیت است.

قرمز خونی به معنی شهوت پرستی می‌باشد.

قهوه‌ای کدر در ارتباط با حرص و آز و ماده گرائی بوده و

قهوه ای متمایل به خاکستری نشان دهنده خودخواهی می‌باشد،

قهوه‌ای مایل به سبز به معنی حسادت است.

خاکستری دلالت بر افسردگی و ترس می‌کند.

نارنجی نشان دهنده جاه طلبی، غرور و نشان قدرت است.

زرد در ارتباط با شادی، آزادی، تعقل و دانش معنوی است.

سبز مایل به خاکستری در هاله فریب و نیرنگ را آشکار می کند.

سبز زمردی رنگ نشان دهنده خلاقیت و انعطاف پذیری می باشد.

فیروزه‌ای انرژیی بسیار زیاد و قدرت تاثیر گذاری را نشان می‌دهد. چنین افرادی می‌توانند در آن واحد چند کار را انجام دهند و مدیران خوبی هستند.

سبز کم رنگ نشانگر دلسوزی، شفقت و حالت ابتدائی درمانگری می‌باشد.

آبی تیره و ارغوانی نشان دهنده افکار و احساسات معنوی می‌باشد،

صورتی نشان دهنده آن است که فرد به تعادل بین آگاهی معنوی و مادی رسیده است.

آبی کم رنگ نشان دهنده از خود گذشتگی در راه آرمانهای بزرگ می‌باشد.

سفید نمونه کاملی از کمالات و فضائل می‌باشد.

 این واقعیتی است که هاله‌ها، این حوزه‌های انرژی، تنها در تخیل معدودی از انسانها وجود ندارند، بلکه بطور عملی و توسط عکاسی کرلیان نیز قابل رویت‌اند. یافته‌های زیر از طریق چنین عکسهایی بدست آمده است :بین بدن انسان و محیط اطرافش ارتباط وجود دارد.

برخی از بیماریها خیلی قبل از ظهور در بدن فیزیکی در هاله قابل رویت می‌باشند.

ارتباط قوی بین وضعیت هیجانی و هاله وجود دارد.

هر یک از رنگها با یکی از حالتهای فرد در ارتباط می باشد.

 یکی از مهمترین ضروریات یادگیری متافیزیک و علوم روانی آن است که هاله فرد بایستی در وضعیت خوبی باشد. در صورتیکه هاله شما به میزان زیادی از انرژی منفی پر شده باشد انجام تمرینات متافیزیکی (توصیه نمی‌شود).

استفاده از عبارت (توصیه نمی‌شود) نشان دهنده آن است که با هاله بد هم می‌شود این تمرینات را انجام داد گر چه حقیقت آن است که این کار روشی ناسالم خواهد بود .معهذا اگر کیفیت هاله شما در زیر (حداقل ضروری) باشد، شما در خطر ابتلا به بسیاری از عوارض فیزیکی و ذهنی خواهید بود.

لازم بذکر است که این امر در مورد تمرینات پیشرفته مانند برون فکنی و تله کینزی و ... صادق بوده و تمرینات ابتدائی نظیر مدیتیشن، ریلکسیشن، پاکسازی کانالهای انرژی، تمرینات تنفسی و ... در کنار سایر نکاتی که در ادامه خواهد آمد به بهبود هاله کمک می کنند.

کلمه بد و خوب فقط برای کیفیت هاله استفاده می‌شود. کلمه بد در هاله بد لزوما به معنی بد بودن فرد در صورت داشتن هاله بد نمی‌باشد. هاله بد فقط اشاره به میزان زیادی از انرژی منفی دارد که توسط ذهن تولید می‌شود.

تشخیص هاله بد ساده است.

در صورتیکه 3 یا بیشتر از 3 مورد از علائم زیر را دارید انجام تمرینات متافیزیکی برای شما توصیه نمی‌شود:

صدای زنگ یا شنیدن اصوات در گوش چپ.

کابوسهای شبانه مکرر یا اختلالات خواب.

در صورتیکه قسمت عمده سفیدی چشمان شما قرمز باشد.

عدم توانایی در متوقف کردن فکر.

سردردهای شدید مکرر، میگرن، اسپاسم های عضلانی، دردهای خنجری و تیر کشنده و بیماریهای شدید.

مشاجره‌های مداوم، مصرف زیاد دارو، مصرف الکل، مواد مخدر و کشیدن سیگار .

 وجود حداقل 6 مورد یا بیشتر از موارد زیر نشان دهنده هاله خوب می‌باشد :

هرگز درباره نتیجه امور و یا حوادثی که در گذشته اتفاق افتاده است نگران نمی‌شوید.

معمولا متفکر آرامی هستید. بیش از حد منطقی و تحلیل گر نیستید.

هرگز جریان انرژی که در ناحیه بالای سر شما ممکن است رخ دهد را تجزیه و تحلیل نمی‌کنید.

محیط زندگی شما راحت و آرام است.

اغلب دچار سردرد و اسپاسم عضلانی نمی‌شوید.

هرگز دارو و مواد مخدر استفاده نمی‌کنید.

رویاهای بد ممکن است گهگاهی رخ دهند ولی شما هرگز با ترس و فریاد از خواب بیدار نمی‌شوید.

براحتی می‌توانید با افراد ناسازگار با تحکم صحبت کنید.

 چند روش ساده برای تغییر هاله بد به هاله خوب:

هشت ساعت بطور کامل شب‌ها بخوابید.

از دارو، مواد مخدر، الکل، سیگار و هر چیز دیگری که باعث تغییر ذهن و بدن شما می‌شود پرهیز کنید.

 آب فراوان، آب میوه و سبزیجات تازه مصرف کرده و از مصرف آب میوه‌های ترش خودداری کنید.

از مصرف غذاهای مصنوعی و آب میوه‌هائی که حاوی مواد نگهدارنده هستند بپرهیزید .

بطور منظم ورزش کنید. بعد از ورزش مناسب، شما احساس خستگی خواهید کرد. ورزش کمک می‌کند که ذهن ریلکس شود.از شرارت و تنفر پرهیز کنید.

 


تاریخ : سه‌شنبه 09 تیر 1394
بازدید : 204
نویسنده : sina95

 یک ساختار پیچیده در چشم، ممکن است بشر را بدون آن که خود متوجه باشد، قادر به دیدن میدان مغناطیسی زمین نماید یا حداقل، ممکن است در گذشته قادر به چنین کاری بوده باشد.


بسیاری از حیوانات می‌توانند میدان مغناطیسی زمین را حس کنند و از آن برای تشخیص جهت و حتی شکار استفاده کنند. به عنوان مثال، روباه‌ها تنها جانورانی هستند که از میدان مغناطیسی برای تشخیص مسافت و جهت استفاده می‌کنند.

گروهی از پژوهشگران مشاهده کرده‌اند هنگامی که طعمه روباه قابل مشاهده باشد، روباه می‌تواند از هر جهت به سمت آن پریده تا طعمه را شکار کند، اما زمانی که طعمه مخفی شده است، روباه تنها در جهت شمال شرقی به سمت طعمه حمله می‌کند. این پژوهشگران معتقدند که جهتگیری خاص روباه به علت اثر میدان مغناطیسی زمین است. در واقع، عامل اصلی توانایی روباه‌ها در تشخیص میدان مغناطیسی، پروتئینی به نام کریپتوکروم است که از ابتدای سلطه گیاهان و جانوران بر زمین وجود داشته است. این پروتئین قدرت تشخیص میدان‌مغناطیسی زمین را به بسیاری از گونه‌ها می‌دهد. پروتئین مذکور با ریتم شبانه‌روزی جانوران و گیاهان در ارتباط است و تحقیقات اخیر نشان داده‌اند که ظاهرا این پروتئین، از نور به‌عنوان عامل شناسایی میدان مغناطیسی استفاده می‌کند.

الکترون‌ها در مولکول‌های کریپتوکروم به حالت جفت‌های مرکب ظاهر می‌شوند و میدان مغناطیسی زمین ممکن است باعث حرکت یکی از این الکترون‌ها شود. براساس یک تئوری که تابستان سال گذشته به چاپ رسید، امکان دارد واکنش شیمیایی بر اثر عوض شدن جهت چرخش الکترون روی دهد و در نتیجه آن پرندگان توانایی دیدن میدان مغناطیسی زمین را به صورت رنگی به دست آورند. این نظریه براساس تغییر جهت چرخش الکترون‌ها بنا شده است و عنوان می‌کند هنگامی که نور خورشید به انتهای یکی از الکترون‌ها برخورد می‌کند، واکنشی شیمیایی به وجود می‌آید و پرندگان می‌توانند میدان مغناطیسی را به صورت رنگی مشاهده کنند. اما پژوهشگران دریافته‌اند که کریپتوکروم کمک چندانی به جهت‌یابی انسان نمی‌کند. در نتیجه نوع بشر برای تعیین وضعیت خود نسبت به 4 جهت اصلی نیازمند استفاده از اجرام سماوی یا امروزه جی.پی.اس است. اخیرا مشخص شده است که این پروتئین در شبکیه چشم انسان وجود دارد. متخصصان علوم اعصاب دانشگاه ماساچوست نمونه‌ای از کریپتوکروم انسان را برداشته و آن را به مگس میوه که فاقد کریپتوکروم بودند، تزریق کردند. نتایج نشان داد که قدرت تشخیص میدان مغناطیسی در مگس‌ها به شکل قابل توجهی افزایش یافت.

البته ممکن است بشر دیگر هیچ‌گاه قادر به استفاده از این مکانیزم برای دیدن میدان مغناطیسی زمین نباشد، ولی حتی امروزه گزارشاتی دریافت می‌شود که نشان می‌دهند برخی می‌توانند با نگاه کردن میدان مغناطیسی را مشاهده کنند، اما ممکن است اجداد ما به طور عام دارای این قابلیت بوده باشند و از این توانایی برای جهت‌یابی استفاده می‌کرده‌اند. شاید روزی پژوهشگران دریابند چگونه می‌توان از این قابلیت مجددا بهره برد و انسان دیگر نیازمند به سیستم جی.پی.اس برای جهت‌یابی نباشد!

منبع: daily science 


به وبلاگ من خوش آمدید

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران